۴۴۳۸ غذای مسموم
نظرات |

غذای مسموم

http://hassanmojtaba.mihanblog.com/


...دلمون لک زده بود واسه یه غذای درست و حسابی. حسابشو بکنین اون همه آدم توی دوکوهه، اونم غذاهای جبهه.البته خوب بود ها اما ما زیاد شکمو بودیم. بعد از چند وقت لشگر یه شب شام کباب داد. ما هم عین این ندید بدید ها کباب رو تا تهش خوردیم.بعد از یه چند ساعت احساس کردم که دل پیچه گرفتم و صداهای عجیب غریبی از شکمم میاد.احساس کردم اگه چند دقیقه دیگه منتظر بمونم ....

سریع دویدم بیرون و آفتابه رو پر آب کردم و دویدم سمت دستشویی ها که دیدم اووووووووووووووووووه بچه ها یه صف بستن جلوی دستشویی شونصد متر.آقا نگو شام اون شب ما مسموم بوده و همه بچه ها حالشون خراب شده بود.

همینطور که توی صف وایساده بودیم یهو دیدیم حاج همت آفتابه به دست داره از کنار صف رد میشه و میره جلو. بچه ها هم به احترام اینکه حاجی فرمانده لشگره بهش راه دادن. چند دقیقه بعد دیدیم حاجی دوباره اومد و آفتابه به دست داره میره سمت دستشویی که پریدیم سر راهش رو گرفتیم و گفتیم:.. بابا مرد حسابی حالا اون یه دفعه رو به خاطر فرمانده لشگری گذاشتیم بی نوبت بری ،این دفعه دیگه نمیشه...

و صدای خنده بچه ها و حاجی بود که توی فضای دوکوهه پیچید.



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/17
زمان : 07:10 ق.ظ
۴۴۳۷من بند پوتین سربازهایم را خودم میبندم
نظرات |

من بند پوتین سربازهایم را خودم میبندم

http://hassanmojtaba.mihanblog.com/
این نوشته واقعی است...

بچه ها همه با عجله در حال برداشتن وسایلشون بودن. مجید که زودتر از مرتضی پوتین هاش رو پوشیده بود از بیرون چادر داد زد: مرتضی...بدو بابا ماشینا رفتن...

چهره مرتضی خیلی نورانی شده بود. مجید به مرتضی نگاهی کرد و ترسی به خاطر از دست دادن مرتضی توی وجودش افتاد...

مرتضی گفت: اومدم...

مرتضی سریع دوید دم در چادر و پوتین هاش رو پاش کرد و مشغول بستن کوله پشتی شد.یهو احساس کرد که کسی جلوی پاش نشسته. نگاه کرد دید یه رزمنده داره بند پوتین هاش رو می بنده...

مرتضی سریع نشست و دست اون مرد رو گرفت و گفت: ااا...نکن برادر ...خودم میبندم شما چرا ؟!!!

مرد سرشو بالا آورد و نگاهی به مرتضی کرد...گرمی نگاه مرد توی صورت مرتضی دوید...


مرد رزمنده به آرامی گفت: من بند پوتین سربازهایم را خودم می بندم...

مرتضی خشکش زد...صدای مرد رزمنده مدام توی گوشش می پچید: بند پوتین سربازهایم...سربازهایم... خودم میبندم....

مرتضی با ضربه محکمی که مجید به پشتش زد به خودش اومد...

مجید گفت: بدو بابا ...رفتن ماشینا...

مجید دست مرتضی رو که هنوز گیج و منگ بود گرفت و دنبال خودش کشید...

با عجله به سمت یکی از ماشین ها ی در حال حرکت دویدند و سریع سوار شدند...

صدای صلوات بچه ها توی فضا پیچیده بود. بوی اسپند مرتضی رو یاد محرم انداخت ...اما هرچی بین بچه نگاه می کرد مرد رزمنده رو نمیدید...


مرتضی رفت و دیگه برنگشت...



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/17
زمان : 07:10 ق.ظ
۴۴۳۶ من سید نیستم، ولم کنید
نظرات |

من سید نیستم، ولم کنید

http://hassanmojtaba.mihanblog.com/


عید غدیر که می شد، خیلی ها عزا می گرفتند. لابد می پرسید چرا؟ به همین سادگی که چند تا از بچه ها با هم قرار می گذاشتند به یکی بگویند سید. البته کار که به همین جا ختم نمی شد. ایستاده بودیم بیرون چادر یک دفعه می دیدیم چند نفر دارند دنبال یکی از برادرها می دوند، هی می گویند «وایسا سیدعلی کاریت نداریم.» و او مرتب قسم می خورد که «من سید علی نیستم ولم کنید» تا بالاخره می گرفتندش و می پریدند به سر و کله اش و به بهانه بوسیدن آش و لاشش می کردند و بعد هم هر چی داشت، از انگشتر، تسبیح، پول، مهر نماز تا چفیه و حتی گاهی لباس، همه را می گرفتند و از تنش به بهانه متبرک بودن بیرون می آوردند. جالب اینکه به قدری جدی می گفتند «سید» که خود شخص هم بعد که ولش می کردند شک می کرد و می گفت: «راستی راستی نکند ما سید هستیم و خودمان خبر نداریم؟» گاهی اوقات کسی هم پا پیش می گذاشت و ضمانتش را می کرد: «قول می دهد وقتی آمد تو چادر، عیدی بچه ها یادش نرود؛ حتی اگر یک سکه 20 ریالی باشد» و او می آمد سکه را می داد و غر می زد که «عجب گیری افتادیم بابا ما به کی بگوییم که سید نیستیم.»



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/17
زمان : 07:10 ق.ظ
۴۴۳۵ خاطره ای از بر وبچه های تفحص
نظرات | ادامه مطلب...

خاطره ای از بر وبچه های تفحص

http://hassanmojtaba.mihanblog.com/ 


ساعت حدود ده صبح بود. بچه ها هنوز نیامده بودند پاى كار. من و یكى از بچه ها كه راننده بیل مكانیكى بود، شب در همان نزدیك ارتفاع 143 فكه، كنار دستگاه خوابیده بودیم. از صبح شروع كردیم به كار و منتظر آمدن بچه ها نشدیم. هرچه زمین را با بیل مكانیكى زیرورو مى كردیم، خبرى نمى شد. راننده هم خسته شد. خسته و كلافه. تابستان بود و هوا گرم. مقدار آبى را كه براى خوردن با خودمان آورده بودیم، داخل كلمن، گرم شده بود. تا آن روز حرف بچه ها این بود كه در این اطراف شهید پیدا نمى شود و بهتر است وسایل را جمع كنیم و برویم به ارتفاع 146. اینجا دیگر هیچى ندارد. بچه ها كم كم آمدند.



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/17
زمان : 07:10 ق.ظ
۴۴۳۴ دارویی برای مادر
نظرات |

دارویی برای مادر

http://hassanmojtaba.mihanblog.com/


یكى از سربازهایى كه در تفحص كار مى كرد، آمد پهلویم و با حالت ناراحتى گفت: «مادرم مریض است...» گفتم: «خب برو مرخصى ان شاء الله كه زودتر خوب مى شود. برو كه ببریش دیكتر و درمان...». گفت: «نه! به این حرف ها نیست. مى دونم چطور درمانش كنم و چه دوایى دارد!»


آن روز شهدایى پیدا كردیم كه قمقمه اش پر بود از آبى زلال و گوارا. با اینكه بیش از ده سال از شهادت او گذشته بود، قمقمه همچنان آبى شفاف و خوش طعم داشت. ده سال پیش در فكه، زیر خروارها خاك، و حالا كجا. بچه ها هر كدام جرعه اى از آب به نیت تبرّك و تیمّن خوردند و صلوات فرستادند.


آن سرباز، رفت به مرخصى و چند روز بعد شادمان برگشت. از چهره اش فهمیدم كه باید حال مادرش خوب شده باشد. گفتم: «الحمدلله مثل اینكه حال مادرت خوب شده و دوا و درمان موثر واقع شده...». جا خورد. نگاهى انداخت و گفت: «نه آقا سید. دوا و درمان موثر نبود. راه اصلى اش را پیدا كردم.» تعجب كردم. نكند اتفاقى افتاده باشد. گفتم: «پس چى؟» گفت:


- چند جرعه از آب قمقمه آن شهید كه چند روز پیش پیدا كردیم بردم تهران و دادم مادرم خورد، به امید خدا خیلى زود حالش خوب شد. اصلا نیتم این بود كه براى شفاى او جرعه اى از آب فكه ببرم...



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/17
زمان : 07:10 ق.ظ
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات