۴۴۴۳ بندها را سفت ببندیم
نظرات | ادامه مطلب...

بندها را سفت ببندیم

http://hassanmojtaba.mihanblog.com/ 

قرار است طرف های «بازی دراز» و «سرپل ذهاب» یا «قصر شیرین» عملیات داشته باشیم. تابستان سال 60 بود. ما در باختران بودیم و بی قرار عملیات و بازپس گیری اراضی میهن مان.

نمی شد همینطور بی گدار به آب زد وقتی محمد بروجردی ، فرمانده قرارگاه سید الشهدا ما را احضار كرد. برای عملیات، سر از پا نمی شناختیم. بالاخره وقتش رسیده كه تجاوزشان را پاسخ دهیم. قرار چگونگی پیشروی حمله را هماهنگ كردیم. یكی دو روز میهمان پادگان «ابوذر» بودیم. آنجا حكم مان را نگاه كردند و فرستادنمان «بازی دراز».



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/17
زمان : 07:10 ق.ظ
۴۴۴۲ من دیده بان هستم
نظرات |

من دیده بان هستم

http://hassanmojtaba.mihanblog.com/


سرش را انداخته بود پایین و راست شکمش را گرفته بود و می رفت؛ مسؤول گروهان فرستاده بودش که بیاید پیش من. شاید فکر کرده بود که او مرا می شناسد. تا او را دیدم شستم خبردار شد که باید سراغ من آمده باشد. رفتم جلو، پرسیدم: «کجا اخوی؟» گفت: « می روم پیش دیده بان» پرسیدم: «چکارش داری؟» گفت: «برایش پیغام دارم، می خواهم بگویم بیاید عقب» گفتم: «من دیده بان هستم. بیا برویم» با بی اعتنایی مرا کنار زد و به راهش ادامه داد. تیر و ترکش هم که از زمین و آسمان می بارید. برگشتم و دنبالش رفتم و فهمیدم که خیال می کند گفته اند به کسی که جلو دیده بانی می دهد بگوید بیاید. باورش نمی شد که دیده بان، فامیلی کسی باشد. حریفش نشدم که نشدم. بنابراین همانجا نشستم و دستم را جلوی دهانم گرفته و با صدای بلند گفتم: «از هر کس می خواهی بپرس، دیده بان من هستم!» چیزی نگذشت که دیدم دست از پا درازتر دارد بر می گردد. آمد جلو و گفت: «آخر تو که دوربین نداری، توی برج دیده بانی هم که نیستی، من از کجا بدانم که تو دیده بانی؟» پیدا بود که هنوز هم نمی داند که دیده بان نام خانوادگی من است.



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/17
زمان : 07:10 ق.ظ
۴۴۴۱ عکس یادگاری
نظرات | ادامه مطلب...

عکس یادگاری

http://hassanmojtaba.mihanblog.com/ 


سنگر من، نزدیک ترین سنگر به دشمن بود. یک جان پناه کوچک بر سر تپه ای بزرگ. وقتی در کانال باریک و کوتاه، از زمین شیب دار بالا می رفتی و همراه کانال، میدان مین را از وسط می شکافتی، آنجا که نفست به شماره می افتاد، نشانه این بود که داری به سنگر کمین نزدیک می شوی.

من با آن سنگر کوچک، ماه ها مأنوس بودم. یعنی از روز اولی که به خط مقدم آمدم. اوایل از آنجا وحشت داشتم. وقتی به تاریکی میان دره رو به رو خیره می شدم، ترس سراپایم را فرا می گرفت و چشمانم از هیجان دو دو می زد.



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/17
زمان : 07:10 ق.ظ
۴۴۴۰ آن دو نفر
نظرات | ادامه مطلب...

آن دو نفر

 http://hassanmojtaba.mihanblog.com/


با چند تن از برادران تصمیم گرفتیم برای شناسایی به اطراف کارخانه شیر پاستوریزه آبادان برویم. صبح زود ده نفر شده و حرکت کردیم. از میان درختان و از داخل نهرها پیش رفتیم. در جمع ده نفری ما تنها یک نفر آرپی جی 7 با 5 عدد موشک داشت و بقیه مسلح به ژ – 3 بودیم. همه از یکدیگر پیشی می گرفتند شور و شوق عجیبی در دل بچه ها حکمفرما شده بود و لذت عجیبی هم به من دست داده بود. جلو رفتیم تا به مقصدمان کارخانه شیرپاستوریزه در محور خونین شهر – کارون رسیدیم. در آنجا نیروها و تانک های عراقی به خوبی دیده می شدند. با تاکتیک های لازم به داخل کارخانه رفتیم و هر گوشه را به وسیله 2 تا از برادران تأمین کردیم دو نفر را هم برای شناسایی فرستادیم بعد از دو ساعت آنها بازگشتند و گفتند ما تا 10 متری دشمن جلو رفتیم و اردوی آنها را



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/17
زمان : 07:10 ق.ظ
۴۴۳۹فرار از شهادت
نظرات |

فرار از شهادت

http://hassanmojtaba.mihanblog.com/


آتش دشمن خیلی سنگین بود.عراقیها مست و دیوانه از شکست شب قبل ، حسابی مواضع ما رو می کوبیدن. ما هم هر چند نفر به زور خودمون رو داخل سنگرها جا کرده بودیم. چپ و راستمون خمپاره و گلوله توپ بود که به زمین می خورد. هوا هم خیلی گرم بود.

موقع نماز شد. مجید شروع کرد به نماز خوندن. توی رکعت دوم بود. قنوت گرفت که یه دفعه صدای سوت خمپاره همه مون رو زمینگیر کرد و نماز مجید رو هم شکست. مجید دوباره قامت بست. باز هم تا قنوت گرفت خمپاره ای کنار سنگرمون منفجر شد و دوباره نماز مجید شکست. بار سوم مجید قنوت گرفت و توی قنوتش گفت: اللهم الرزقنا... (می خواست بگهاللهم الرزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک)

من تا صدای اللهم الرزقنای مجید رو شنیدم گفتم الانه که یه خمپاره صاف بیاد توی سنگرمون.عین فشنگ از جام پریدم و فرار کردم بیرون سنگر و یه جایی پناه گرفتم. مجید که نمازش تموم شد صدام کرد و گفت: مگه دیوونه شدی حمید ، این چه کاریه؟! چرا فرار کردی؟!

منم بهش گفتم: برو بابا تو می خوای شهید بشی به ما چه ! واسه چی میخوای ما رو به کشتن بدی؟؟!! برو یه جای دیگه شهید بشو.(آخه راستش من آدم شهید شدن نبودم)

صدای قهقهه مجید و بچه ها از توی سنگر بلند شد...



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/17
زمان : 07:10 ق.ظ
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات