۴۴۴۸سه آرپی جی ، چهار ژ سه و یك ام - یك
نظرات |

سه آرپی جی ، چهار ژ سه و یك ام - یك

http://hassanmojtaba.mihanblog.com/


دشمن مشغول پیشروی شده بود. با متلاشی شدن گردان 165 به فرماندهی سرهنگ «كاشانی» - كه تسلیم عراقی ها شد- دژها نیز در معرض سقوط قرار گرفتند و تاب مقاومت نیاوردند. بچه ها در گروه های پنج – شش نفری میان دژها تقسیم شدند و با چنگ و دندان به حفاظت آن ها پرداختند. با رسیدن لشكر زرهی دشمن، دژها به ترتیب سقوط كردند، دژاول ، دژدوم و دژسوم. در دژ مركزی، ژاندارم ها سرسختانه مقاومت         می كردند. اما تلاش آن ها مشت زدن به هوا بود!

دیگر عراقی ها به دروازه شهر رسیده بودند ،  یعنی به ده كیلومتری جاده اهواز – خرمشهر و پشت انبارهای عمومی و سیل بند. با بحرانی تر شدن اوضاع، از خیر مناطق مرزی گذشتیم و خود را به پشت سیل بند رساندیم ، در حالی كه تانك های دشمن مثل ریگ و بدون هیچ سنگر و مقری در خیابان پخش بودند، ما در حسرت دو قبضه توپ 106 می سوختیم.از نظر تجهیزات، ما در برابر سیل تانك ها و نفربرهای دشمن هیچ نداشتیم. سه " آرپی جی " ، چهار"  ژ3 " و یك " ام- یك " ! با این ها قادر به انجام چه كاری بودیم و چقدر می توانستیم دوام بیاوریم؟!

با اجازه فرمانده سپاه و به منظور مقابله با تهاجم ناگهانی و سریع بعثی ها، با هفت نفر از بچه ها در پشت سیل بند سنگر گرفتیم. سه شبانه روز تحركات دشمن را زیر نظر داشتیم، بی آن كه فكر كنیم هشت نفر در مقابل یك گردان زرهی چه كار می توانند بكنند! هر چند این فكرها هم دردی را دوا نمی كرد، چرا كه نیرویی در كار نبود.

صبح چهارمین روز، ساعت چهار صبح بود كه تانك های دشمن حركت كردند و با آرایش هلالی شكل مشغول پیشروی شدند. باسه قبضه آرپی جی مان، هر یك دقیقه ، گلوله شلیك می كردیم، اما فایده ای نداشت. یك طرف هلال را عقب می زدیم، طرف دیگر پیش روی می كرد. دیگر خسته شده بودیم. ناگهان متوجه  عده ای شدیم كه كمی دورتر از ما ، مشغول تیراندازی به طرف عراقی ها بودند. به سرعت خودمان را به   آن ها رساندیم. هشت نفر بودند. وجود آن ها قوت قلبی برای ما شد و با كمك هم موفق شدیم نصف هلال را عقب بزنیم . هم كاری  بچه ها با هم ، خیلی امیدوار كننده و موفقیت آمیز بود. هر تانكی را كه می زدیم، با خوشحالی و داد و فریاد  بالا و پایین می پریدیم و یكدیگر را می بوسیدیم. اما فكر كمبود نیرو و مهمات ما را راحت نمی گذاشت. مگر چقدر می توانستیم مقاومت كنیم؟
http://hassanmojtaba.mihanblog.com/



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/17
زمان : 07:10 ق.ظ
۴۴۴۷ نارنجك
نظرات |

نارنجك

http://hassanmojtaba.mihanblog.com/
دست هایش یخ زده بود. می خواست ضامن نارنجك را بكشد. نمی شد. گفتم «بده من، درستش می كنم.»

فرماندهمان داد زد «چی كار می كنی؟... این جا بندازی كه همه مون لو می ریم.»

نارنجك را توی دستم نگه داشته بودم، همین طور نگاهش می كردم.

-آخه... ضامنشو كشیده م...

پرید از دستم گرفت. فرو كرد توی گِل. پایش را هم گذاشت رویش... خبری نشد.


فاطمه غفاری، یادگاران، ج 9

http://hassanmojtaba.mihanblog.com/



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/17
زمان : 07:10 ق.ظ
۴۴۴۶ تك تك بفرستید
نظرات |

تك  تك  بفرستید

http://hassanmojtaba.mihanblog.com/

فقط یك خط آسفالت ما را می رساند به آن ها، كه مرتب می زدندش. خارج آسفالت هم باتلاقی بود. تقریبا ارتباطمان قطع بود. طی همین چهار پنج روز، حداقل ده بار پاتك كرده بودند. تماس گرفتند. پشت بی سیم  داد و بی داد می كردند كه "تك تك بفرستید... سریع... تك تك بفرستید..."

همه گیج شده بودیم. كد رمزها را زیرورو می كردیم كه ببینیم چه می خواهند. قایق می خواهند، مهمات می خواهند، سلاح، نیرو ...

 می گفتند «تك تك... تك تك بفرستید...»

گرسنه شان بود.  
http://hassanmojtaba.mihanblog.com/



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/17
زمان : 07:10 ق.ظ
۴۴۴۵ حكایت آن غروب غم انگیز و خمپاره ای كه ...
نظرات | ادامه مطلب...

حكایت آن غروب غم انگیز و خمپاره ای كه ...

http://hassanmojtaba.mihanblog.com/

خاطرات احسان رجبی، عكاس

بچه های یك دسته از گردان انصار لشگر 27، یكی از نونی های كربلای 5 را نگه داشته بودند. حفظ این نونی خیلی اهمیت داشت، هم برای ما، هم برای عراقی ها. آنها دوازده نفر بودند و با ما می شدند؛ هفده نفر. ما یعنی: من، سعید جا ن بزرگی، مهدی فلاحت پور، فاضل عزیز محمدی و مسعود اسدی. حوالی 10 صبح بود كه رسیدیم به این دوازده نفر. تا پای جان در حال جنگیدن بودند تا این نونی به دست عراقی ها نیفتد كه اگر می افتاد راه دشمن به منطقه عملیاتی هموار می شد. من و سعید عكاس بودیم و آن سه نفر دیگر فیلمبردار. رفته بودیم تا از مقاومت این بچه ها عكس و تصویر بگیریم. در منطقه بچه ها همیشه به صورت اكیپی به خط مقدم می رفتند. برای این كه اگر یك نفر به شهادت رسید، نفر بعد كار را انجام دهد.

http://hassanmojtaba.mihanblog.com/



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/17
زمان : 07:10 ق.ظ
۴۴۴۴ ستاره های دور دست
نظرات | ادامه مطلب...

ستاره های دور دست

 

 

 http://hassanmojtaba.mihanblog.com/


شلمچه 21- دی ماه 1365 خورشیدی

پس از شبی سرد، روز آفتابی و گرم به نیمه رسیده است. اینجا که ایستاده ام خاکریزی است کنار یک سه راهی. جاده ای خاکی از مشرق آمده و به سمت غرب امتداد دارد. در این سه راهی یک راه فرعی به آن عمود شده و به جنوب می رود. این راه از میان یک دریاچه می گذرد که فاقد خاکریز و جان پناه است. دریاچه ای که واقعی نیست، بلکه آب وسیعی است که دشمن از بیم حمله ایرانیان روانه دشت کرده و دور و بر آن انواع مین و موانع بازدارنده کار گذاشته است.



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/17
زمان : 07:10 ق.ظ
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic