۴۴۰۱ هر چه احسان دارید به وادی رحمت بیاورید
نظرات |

هر چه احسان دارید به وادی رحمت بیاورید

http://hassanmojtaba.mihanblog.com/
سه روز مانده به چهلم علی. وصیّت‌نامه‌اش به دستم رسید. وصیّت‌نامه را باز کردم علی نوشته بود: پدر! سلام بر شما. پدرجان من دوست دارم که در وادی رحمت در کنار سایر دوستانم به خاک سپرده شوم. امّا وصیّت‌نامه دیر به دستمان رسید. احساس ملامت می‌کردم. به هر کجا سر زدم تا اجازه انتقال جنازه‌اش را بگیرم. موفق نشدم، از امام اجازه نبش قبر خواستیم. ناچار گذاشتیم جنازه در همان قبرستان ستارخان بماند. اما هر وقت علی را در خواب می‌‌دیدم. می‌گفت: هر چه احسان دارید به وادی رحمت بیاورید من آنجا کنار دوستانم هستم و فقط به خاطر شما به قبرستان ستارخان می‌آیم. این شد که پنج‌شنبه‌ها به وادی رحمت می‌رفتم و بعد ازظهرها به ستارخان تا این که 13سال بعد از طرف شهرداری خبر آوردند که گورستان جاده‌کشی می‌شود باید اجساد و اموات انتقال پیدا کنند. درست در سالگرد شهادتش برای انتقال جنازه شهید به قبرستان رفتیم بر سر مزار حاضر شدیم و خاک آن را برداشتیم. به سنگ‌ها که رسیدیم خودم خواستم که روی سنگ‌ها را جارو کنم تا خاک به استخوان‌ها و روی جنازه نریزد. سنگ اوّل را که برداشتم دیدم که نایلون را همان‌طوری که 13 سال قبل گذاشته بودم به همان صورت مانده بود. بوی شهید بیرون زد که بچه‌ها به من گفتند: حاجی گلاب ریختی؟ گفتم نه مثل اینکه این بو از قبر می‌آید، عطر جنازه همه را گرفت. سنگ‌ها را که برداشتم نایلون را بلند کردم دیدم سنگین است و آن را بغل کردم دیدم که سالم است. صورتش را در داخل قبر زیارت کردم مثل این بود که خوابیده است و همین شامگاه امروز او را دفن کرده‌ایم. با دیدن این صحنه یک حالت عجیبی به من دست داد، قسمت سبیل‌هایش عرق کرده و سالم بوده و در همان حال خوابیده بود. موهای صورتش و سبیل‌هایش هنوز تازه بود. موها و پلک‌ها همه سالم بودند مثل این بود که در عالم خواب است. دستم را که انداختم به نایلون پایینی چند تا از انگشت‌هایم خونی شد، مادر علی هم اسرار کرد که او را زیارت کند. وقتی خواستیم پارچه را کفن کنیم و شهید را لای آن بپیچیم مادر علی گفت: بگذارید صورتش را ببوسم. من هنوز صورتش را ندیده‌ام. یعقوب پسرم گفت: کمی آرام باش مادر! چادر شبت را رویش بنداز نگاه کن. مادرش این کار را کرد و گفت، این کار را کردم. خواستم که نایلون صورتش را باز کنم دستم خونی شد.


پدر و مادر شهید علی ذاکری



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/11
زمان : 09:10 ق.ظ
۴۴۰۰ عاشقانه
نظرات |

عاشقانه

http://hassanmojtaba.mihanblog.com/


یک روز از همّت پرسیدم «چگونه می‌شود که شما در این همه نبردهای خونین حتی یک بار موردی پیش نیامده که کمترین خراشی و جراحتی برداری، حال آنکه همیشه درخوا مقدّم جبهه‌ای؟

وی در پاسخم گفت: «آن روز که در مکه معظمه در طواف بیت‌ا... الحرام بودم، آن لحظه‌ای که از زیرناودان طلا می‌گذشتم از خدا تقاضا نمودم که:

1- مرا از کاروانیان نور و فضیلت باز ندارد و مدال پرافتخار شهادت ارزانیم دارد.

2- راضی به اسارتم نگردد و مرا از اسارت به دست دژخمیان بعثی در سایه لطف و عنایت خود نگه دارد.

3- تا لحظه شهادت کوچکترین آسیب و زخمی از طرف خصم دون عارضم نگردد تا با بدنی سالم و پیکری توانمند در حین نبرد و جدال با شراب گوارای شهادت، به محفل اُنس روم.

همسرم! به تو اطمینان می‌دهم که من به آرزوی خود که شهادت در راه خواست خواهم رسید. بدون اینکه قبل از شهادت کمترین آسیبی یا جراحتی متوجّهم گردد.

همسر شهید همّت


 خاطرات



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/11
زمان : 08:10 ق.ظ
۴۳۹۹شفای یک آزاده
نظرات |

شفای یک آزاده

http://hassanmojtaba.mihanblog.com/

درست است که ما در قلب دشمن بودیم، ولی دست از مبارزه با کافران بر نمی‌داشتیم وقتی اذیت می‌کردند، همه جمع می‌شدیم و صلوات می‌فرستادیم. رنگ دشمن از فریادهای ما می‌پرید و با وحشت از ما می‌خواستند که صلوات نفرستیم.

در اسارت، دوستانمان بر مریضی‌های گوناگونی مبتلا می‌شدند که هیچ کس به آنها توجّهی نمی‌کرد. یکی از دوستان به پا درد شدیدی مبتلا شده بود که اصلاً نمی‌توانست از جایی به جای دیگر برود. وقتی او را به درمانگاه بردند، گفتند که اینجا هیچ علاجی ندارد و باید برود ایران و در آنجا روی پایش عمل جراحی شود.

یک شب که درد او خیلی شدید شده بود شروع کرد به گریه. ما که چاره‌ی دیگری جز دلداری نداشتیم، او را دلداری می‌دادیم. با همان حالی که داشت، خوابش برد. بعد از چند لحظه یک‌دفعه از جایش برخاست و داد کشید و دائماً می‌گفت: «بگیرید! نگذارید بروند!» بلند شد و با پای خودش که اصلاً باور نمی‌کردیم، دوید طرف پنجره. همه تعجّب کرده بودیم. حلقه زدیم دورش و از آن جریان پرسیدیم. آن عزیز گفت: «من خواب دیدم، 2نفر سید آمدند و گفتند، پسرم چرا خوابیده‌ای؟ من جواب دادم که مریض هستم، نمی‌توانم بلند شوم آنها فرمودند که مریض نیستی و دستور دادند که بلند شوم و راه بروم. آن دو، دست‌های مبارک‌شان را به سر و صورت و پاهایم کشیدند و گفتند که سالم هستم. و تأکید کردند که از این عراقی‌های کافر نترسم و بعد گفتند می‌خواهند بروند به جای دیگری، چون غیراز من هم مریض دارند. از من خداحافظی کردند و به جلو در که رسیدند، غیبشان زد.»

صبح آن روز خودش به صف آمار رفت. عراق‌ها که از دیدن او بهت زده شده بودند. چنان چشم‌هایشان گرد شده بود که می‌خواستند شاخ در بیاورند.

احمد فیضی دیزجی- تهران



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/11
زمان : 08:10 ق.ظ
۴۳۹۸زائر امام رضا
نظرات |

زائر امام رضا

http://hassanmojtaba.mihanblog.com/


شهید سیف ا... قاسمی همانند دیگر رزمندگان و همه مسلمانان علاقه خاصی بر مرقد مطهر امام‌رضا(ع) داشت. او با این که خیلی مشتاق زیارت بود به لحاظ شرایط جنگ و ضرورت حضور فعال در جبهه نتوانست در طول مدت جبهه به زیارت مشرف شود.

ولی از آنجا که علاقمندی دو طرفه بود، امام رضا(ع) او را طلبیده بود، چون جسد او اشتباهاً به مشهد برده در حرم نیز طواف داده بودند و بعد به اصفهان منتقل کردند.

حسن قاسمی: پدر شهید



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/11
زمان : 08:10 ق.ظ
۴۳۹۷ رگ بدون خون
نظرات |

رگ بدون خون

http://hassanmojtaba.mihanblog.com/

یک روز گفتند: «همه باید آزمایش خون بدهند.» چند دکتر به اردوگاه آمده بودند. از آسایشگاه یک شروع کردند و تا به ما رسیدند چند روز طول کشید، چون، آسایشگاه 24 بودیم.

جلو من، برادری بود که سال 59 اسیر شده بود. نمی‌دانم باور می‌کنید یا نه؟ اما من خود را موظف می‌دانم که واقعیت را بنویسم. موقعی که آمپول را در رگ او زدند، هر کاری کردند، نتوانستند خونی از رگ او بیرون بکشند. آن دکتری که به او آمپول زده بود، دستپاچه شد و به دکتر دیگری که کنار او بود، جریان را گفت. دکتر بعدی هم چند بار آمپول را بیرون آورد و در چند رگ دیگر آن آزاده زد، اما از خون خبری نبود که نبود! یکی از دکترها گفت: «حتّی اگر یک قطره هم بتوانید بگیرید کافی است.» فکر می‌کنید چه شد؟ یک قطره، فقط یک قطره- آن هم با زحمت- از او خون گرفتند.

حسین دشتی



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/11
زمان : 08:10 ق.ظ
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات