۴۴۰۶ سلام بسیجى
نظرات | ادامه مطلب...

سلام بسیجى

http://hassanmojtaba.mihanblog.com/
از صبح منتظر بود، لحظه اى آرام و قرار نداشت. صبح از خانه بیرون آمده بود و زنگ تمام درهاى كوچه را یكى یكى به صدا درآورده و گفته بود كه امروز میهمان عزیزى به خانه اش خواهد آمد. خواسته بود كه براى پذیرایى از میهمان و خوش آمدگویى به مسافرى كه سال ها دور از خانه بوده او را یارى كنند.

چیزى نگذشته بود كه همه اهالى آمده بودند. كوچكترها و بزرگترها حتى ریش سفیدهاى محله هم آمده بودند. آن هم به خاطر لطف و صفا و مهربانى این زن و به خاطر آنكه او همیشه و در همه حال، وقت و بى وقت هر كمكى كه از دستش برآمده بود براى اهالى انجام داده بود.

همه آمده بودند و هر كس به كارى مشغول بود، یكى كوچه را آب و جارو مى زد، دیگرى كوچه را چراغانى مى كرد. اسپند دود مى كردند و گلدان هاى گل حسن یوسف را مى چیدند. ?? گلدان، گل حسن یوسف از ابتدا تا انتهاى كوچه به نظم و ترتیب چیده شده بود. آن هم به ازاى 15 سال دورى یك بسیجى، یعنى یوسف. خلاصه محله بود و شور و شوقى وصف ناپذیر، ریسه هایى كه آسمان بى ستاره روز را به دشتى از پولك هاى چشمك زن تبدیل كرده بودند و عطر گل یاس و بوى اسپند كه فضاى كوچه را پر كرده بود. عجیب بود اولین روز هفته بسیج بود و یك بسیجى بعد از 15 سال مى خواست به خانه برگردد.



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/11
زمان : 09:10 ق.ظ
۴۴۰۵ در زندان های عراق بر بچه های اسیر ما چه می گذشت؟ ( حتماً بخوانید
نظرات | ادامه مطلب...

در زندان های عراق بر بچه های اسیر ما چه می گذشت؟ ( حتماً بخوانید)
مصاحبه با یکی از مفقودین جنگ تحمیلی

http://hassanmojtaba.mihanblog.com/ 


لطفاً خودتان را معرفی کنید و بگویید در کجا خدمت می کردید؟

حمید حیدری هستم. در سال 66 عازم جبهه شدم و محل خدمتم در جبهه نفت شهر- قصرشیرین بود . شغل اصلی من در آنجا بیسیمچی قسمت ادوات بود.



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/11
زمان : 09:10 ق.ظ
۴۴۰۴- روایت نزدیک – یادی از سیدمرتضی آوینی (1)
نظرات |

روایت نزدیک – یادی از سیدمرتضی آوینی (1)
نشسته بودم، ساکت. با خودم کلنجار می‌رفتم «توهین می‌کنه به حضرت زهرا؟... لابد نمی‌کنه!... طرف، هنرمند بزرگیه... این همه نویسنده و فیلم‌ساز نشسته‌ن فیلم رو تماشا می‌کنن، همه ساکت... لابد منظوری نداشته... هدفش نقد اجتماعیه...». نشسته بودم ساکت؛ سکوتم را توجیه می‌کردم. یک نفر از وسط سالن بلند شد داد زد «خدا لعنتت کنه، چرا توهین می‌کنی؟» مرتضی بود.
***
قسط کار قبلی‌ام را نداده بودند. حقوق این ماه هم مانده بود. نگران بده کاری‌هام بودم. دلم پر بود. به او گفتم، گفت «تو کارت رو خوب انجام بده، نگران نباش. روزی‌ت دست خداست». همین سه جمله را آن‌قدر با اطمینان گفت که آرام شدم.
**
حاج آقا یک حدیث گفت. دنبال مصداق می‌گشت، مرتضی را مثال زد «آقا سید روببینید، از همه‌ی لحظه‌هاش استفاده می‌کنه...». همان وقت، برق رفت. وقتی آمد، مرتضی نبود.
یکی گوشه‌ی چادر، مچاله شده بود زیر پتو، چند بار صدایش کردم جواب نداد. رفتم جلو، پتو را زدم کنار. خودش بود. صورتش خیس عرق بود.
***
آقا مرتضی با آن هیأت بسیجی، به نظرم نماد آدم جنگ بود. از او همین وجه را می‌شناختم . یک بار درباره‌ی کارهای لئوناردو داوینچی بحث‌مان شد. من کلی در باره‌ی داوینچی تحقیق کرده بودم و خودم را صاحب نظر می‌دانستم. یک ساعت با او حرف زدم، فهمیدم چیزی نمی‌دانستم. او تاریخ هنر، به خصوص هنر غرب را خوب می‌دانست. این هم یک وجه مرتضی بود.
***
برای دلش کار نمی‌کرد، برای خدا کار می‌کرد. کارهایش را هم با نماز تنظیم می‌کرد. همیشه اول نماز، بعد هر کار دیگری. نمی‌توانستم تصور کنم برای او چیزی مهم‌تر از نماز در دنیا باشد. آتش، سنگین بود. ما کپ کرده بودیم، مرتضی ایستاده بود نماز می‌خواند.
***
کربلای پنج، همراه اکیپ آمد؛ صدابرداری می‌کرد. اول سخت بود که جلوی کسی مثل آقا مرتضی کارگردانی کنم؛ به هر حال استاد من بود، توی فلسفه و هنر صاحب‌نظر بود.
اما هر بار نظرش را می‌پرسیدم می‌گفت «هر طور خودت می‌دونی!» کم کم انگار نه انگار کسی مثل او توی اکیپ هست. خودش این طور می‌خواست.
دو روز اول، صدا‌برداری می‌کرد. رضا که آمد، مرتضی ضبط را داد به او، خودش ایستاد دست‌یار دوم فیلم‌بردار. گاهی حتی وسایل را برای ما آماده می‌کرد.
برگرفته از کتاب روایت نزدیک



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/11
زمان : 09:10 ق.ظ
۴۴۰۳ روایت نزدیک – یادی از سید مرتضی آوینی ( 2 )
نظرات |

روایت نزدیک – یادی از سید مرتضی آوینی ( 2 )
دور هم بودیم. حرف می‌زدیم، از هر دری. یکی از عملیات والفجر مقدماتی گفت، از گردان سیف، از شب عملیات که کلی شهید داده بودند. سید گوش می‌کرد و آرام اشک می‌ریخت.

خبر صادق گنجی را شنیده بود، ایستاده بود جلوی پنجره، گریه می‌کرد. انگار این‌جا نبود. یکی از بچه‌ها اشاره کرد «طرفش نرو». نرفتم، پشت سرش نشستم روی صندلی، فهمید آمده‌ام. نفس عمیق کشید گفت «می‌بینی حسین، چه طور درجا می‌زنیم؟ هفته‌ی پیش باهاش بودم. گل بود... خوش به حالش... به این قشنگی رفت... این همه وقت بعد قطعنامه...»

پای پنجره ایستاده بود، همین‌طور حرف می‌زد. نه با من، با خودش.

***

تقصیر من بود. همان وقت که دعوا می‌کردیم مطمئن بودم حق با من نیست، اما عصبانی بودم. زدم بیرون. نیم ساعت بعد، یکی از بچه‌ها آمد دنبالم گفت «از وقتی بحث‌تون شده، مرتضی رفته توی اتاق، در رو بسته، نماز می‌خونه.» دو ساعت بعد، من را دید، آمد جلو، گرم احوال‌پرسی کرد. عرق سرد نشست روی پیشانیم، از خجالت.

***

هیچ وقت نمی‌گذاشت ازش عکس بگیرم. یک کاری می‌کرد که نمی‌شد؛ دستش را می‌گرفت بین دوربین و صورتش، در می‌رفت، سرش را می‌انداخت پایین.

کمین می‌کردم، دوباره نمی‌شد، نمی‌خواست.

یک هفته قبل از شهادتش، گفت «بگیر، به شرط این که حجله‌ای بگیری!» صاف ایستاد، ازش عکس گرفتم.

***

مرتضی رفته بود پشت تریبون. سالن پر از جمعیت بود، همه از اهالی هنر و سینما. موضوع سمینار، بررسی سینمای پس از انقلاب بود. خودش نمی‌خواست بیاید، به ضرب و زور و اصرار ما آمده بود.

حرف‌هایش که تمام شد، صدای داد و اعتراض بلند شد. جوّ سالن کامل علیه‌ش بود. گفتم تمام شد، مرتضی بیاید پایین، با هم بزنیم بیرون. اما نیامد. تمام یک ساعت و نیمی که پشت تریبون بود قصه همین بود؛ هر چند دقیقه یک بار، یکی توی سالن بلند می‌شد حرفی می‌زد، بقیه کف می‌زدند و شلوغ می‌کردند. او ساکت می‌شد، سر و صدا که می‌خوابید، دوباره شروع می‌کرد. با لبخند جواب همه‌ی حرف‌ها را می‌داد. مسلط و مطمئن حرف می‌زد؛ با آرامش. انگار همه‌ی سالن دست او بود.

بعد از برنامه آنتراک دادند. بچه‌های دانشکده خواستند مرتضی را از در پشتی ببرند بیرون، قبول نکرد، گفت «بریم بین جمعیت به چایی بخوریم!»

موتور سوار پیچیده بود جلویش، ماشین را منحرف کرده بود نزند به‌ش. موتور خورده بود به جدول، او هم موتور سوار را آورده بود بیمارستان و پی دوا و دکترش بود.

طرف هم انداخت گردن مرتضی، گفت «خودش بهم زده». مرتضی اصلاً پشیمان نبود.

برگرفته از کتاب روایت نزدیک



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/11
زمان : 09:10 ق.ظ
۴۴۰۲ فرمانده‌ای كه همیشه نیروها را در صحنه نبرد هدایت می کرد
نظرات |

فرمانده‌ای كه همیشه نیروها را در صحنه نبرد هدایت می کرد

http://hassanmojtaba.mihanblog.com/
سردار شهید بهمن محمدنیا از جمله شهیدان لشكر 10 نیرو مخصوص سیدالشهدا (ع) است.در خاطره‌ای از یكی از همرزمان این شهید آمده است: یك روز كه سخت‌ترین پاتك را عراق در منطقه داشت و آخرین پاتك به نظر می‌رسید ایشان (سردار شهید بهمن محمدنیا) آمد و به ما گفت: بچه‌ها از هیچ چی نترسید. صحبت كردیم گفتیم كه برادر محمدنیا ما نیروهایمان نسبت به دشمن كم است، مهماتمان هم رو به اتمام است و دشمن هم آنطور كه دوربین كشیدیم، با چشم دیده می‌شود، خیلی زیادند و ما می‌ترسیم از اینكه یكدفعه خدای ناخواسته كه این منطقه را از دست بدهیم.


ایشان مثل همیشه لبخندی بر روی لبان مباركش بود و گفت: اصغر از چی می‌ترسی؟ آنها هیچی نیستند همین الان با یك كلاش، یك تیر بار و یك آرپی جی همه اینها را می‌شود زمین‌گیر كرد و حقا كه انجام داد و این نبود كه شهید بزرگوار در داخل سنگر بنشیند و رزم را هدایت كند، عملیات را هدایت كند. می‌آمد تو صحنه قرار می‌گرفت و نیروها را هدایت می‌كرد و خودش هم در حالی كه هدایت می‌كرد پیشرو بود و باعث قوت بخشیدن به نیروهای خودی و كم كردن روحیه دشمن می‌شد و اینانند مردان خدا...



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/11
زمان : 09:10 ق.ظ
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic