۴۴۱۳ یاد شلمچه…یاد فكه …یاد مجنون
نظرات |

یاد شلمچه…یاد فكه …یاد مجنون

http://hassanmojtaba.mihanblog.com/


این عنوان را كه نوشتى به یادت بسپار و نام آنها را مقدس بدار اگرچه فقط این سه تا نیست و تو یادهاى زیادى را باید در دفترت بنویسى مثلاً یاد بانه… مریوان … والفجر 8 والفجر ،6،5 و … و چه مى دانى كه كدام را مى گویم و چه فرقى مى كند از «مرصاد» بگویم یا از شلمچه، از فكه بگویم یا از مجنون و … فقط بگذار بگویم نام تمام آنهایى را كه عاشقانه در خون خود غلتیدند و پیكر و قامتهاى جوانشان چه كسى مى گوید كجاست؟!! و آثار و نشانشان را از چه كسى بگیرم. امروز همواره این زمزمه را كسى نجوا مى كرد و هر لحظه دل از تو مى برد و ترا تا ناكجاها به سیر وسیاحت دعوت مى كرد. تو امروز در خدمت نبودى، مرغ بى قرارى را مى مانستى كه آرام و قرارت معنى نداشت. مجنون را بگویم تا از مجنون سخنان خود زبان باز كرده و سخن آغاز كند. از دعاهاى شبانه و نجواهاى آرامشان، از ایستادنها نمازهاى آمیخته در سكوتشان، دعاى كمیل، توسل و از زیارت عاشورایشان از همه و همه از آن روزهایى كه آمد و آرام گذشت و وقایعى را با خود گذراند كه امروز جز حكایت چیز دیگرى از آنها به جا نمانده است. از آنهایى كه در هنگام خواندن زیارت عاشورا به سجده آخرین رفتند و هرگز سر از سجده خود برنداشتند. همه آنهایى كه گفتند «الذین بذلو مهجهم دون الحسین (ع)» و خون دلهایشان را بدون هیچ توقعى در مقابل حسین (ع) بذل و بخشش كردند. به راستى كه چه عمل نیكویى انجام دادند و چه سبكبال از دشت مجنون گذشتند، از آن جزیره عشق كه مجنون صفت، بال به بال هم دادند و نجمه كنان پریدند آنقدر بالاتر رفتند كه با هیچ نردبانى به بلنداى آنها هم نمى توان رسید و با هیچ بالابرنده اى نمى توانى آن در خروج را پیدا كنى مگر فقط به بال شهادت و با نردبان عشق. به یاد «بانه»، «مریوان» به یاد مظلومیت تو اى دوست كه عاشقانه از روزنه امید بخش شهادت گذر كردى. چشمانت را آرام، آرام روى هم گذاشتى و گذر هیچ چیز را حس نكردى به صورتى كه آرام تر از هر خواب شیرین به خواب رفته بود چشم دوختم، نگاه كردم. اما آن را دیگر از هم نگشودى زیرا نیازى به دیدن چشم سرنداشتى كه تو تمام تن چشم شده بودى و مشغول به تماشا. من شلمچه را به این دلیل یاد مى كنم كه یك روز و روزهاى زیادى از پى هم گذشت و غوغا و بلوایى در كنار شلمچه به پا شد و گلهاى اقاقى زیادى روى خاك آن ریختند كه هر كدام یك رنگ و بویى جداگانه داشتند و حال و هوایى دیگر. امروز از گلهاى ارغوانى شلمچه جز حكایت رنگارنگ چیز دیگرى بر جاى نمانده است و حكایت این گلها در این است كه هر صبح و شام از بوى دل انگیزش سرمست مى شوم. سالها از این ماجرا خواهد گذاشت اما شادابى و سرمستى گلهاى باغ شهادت هرگز زوال و نیستى به خود نخواهد دید و همواره عطرافشانى خواهد كرد و دوباره بوى عطرآگین این گلها به مشام هر انسانى رسید از این دلنوازى فكرها و اندیشه ها و قلبها و روحها تجلى پیدا خواهد كرد به طورى كه هر كسى با خود خواهد گفت: «كاش من هم در آن روز با تو بودم و در كنار تو از كسانى بودم كه خون دلشان را هدیه كردند براى خدا و از این بیقرارى گذشتند مست، مست، به مستى خواب چشمان یك شهید.»


عفت اصغریلو



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/16
زمان : 09:10 ق.ظ
۴۴۱۲ دیشب خواب مولایم حسین(ع) را دیدم
نظرات |

دیشب خواب مولایم حسین(ع) را دیدم

http://hassanmojtaba.mihanblog.com/

معجزه


شكنجه و آزار و اذیت عراقیها حدى نمى شناخت. گاه ضربه هاى كابل آنها، كار عده اى را به فلج شدن مى كشاند؛ همچنان كه در مورد «حسین» و «حمید» شد. آنان از بچه هاى تهران بودند و به خاطر خوردن بیش از حد ضربه هاى كابل، از كمر فلج شده بودند. بچه ها داوطلبانه آنان را به پشت مى گرفتند و حركت مى دادند و مشكلات آنان را برطرف مى كردند. در شب عاشوراى حسینى سال 65 این دو برادر با چشمى گریان به خواب رفتند. صبح كه از خواب بلند شدم، صداى گریه شدیدى را شنیدم. سر از بالینم كه برداشتم، دیدم حسین است. رفتم بالاى سرش و احوالش را پرسیدم. داشت چشم هاى غرق در اشك خود را پاك مى كرد. بلند شد و نشست. خواستم برایم بگوید كه چه اتفاقى برایش افتاده است و او طفره مى رفت. وقتى اصرار كردم گفت: «دیشب خواب مولایم حسین(ع) را دیدم. به من گفت: فكر نكنید اینجا غریب و بى كس هستید، من و خانواد ه ام نگهدار شما هستیم. به حضرتش گفتم: آقاى عزیز من! من نمى توانم راه بروم. از برادرانم خجالت مى كشم. اما دستى بر شانه هایم گذاشت و كمرم را گرفت و گفت: جوان! بلند شو كه ان شاء الله خداوند به شما صبر بدهد. من را از زمین بلند كرد و چند قدمى به جلو حركت داد و نشاند. همین موقع بود كه از خواب پریدم و منقلب شدم.» بچه ها كه این شرح حال را شنیدند، از شوق گریه كردند و حسین را در میان موج دستها و گل بوسه هاى خود غرق كردند. حسین به كمك بچه ها دست خود را روى دیوار گذاشت. بچه ها خواستند در بقیه كارها كمكش كنند، اما او نپذیرفت و گفت: «مولایم گفته است بلند شو و من باید خودم بقیه كارهایم را انجام بدهم.» و شروع كرد به راه رفتن. او طنین صلوات بچه ها را در فضاى آسایشگاه انداخت؛ چون واقعاً معجزه شده بود. او كه تا قبل از این روى زانو هم نمى توانست حركت كند، حالا چند قدم راه رفته بود. حسین بعد از چند روز تمرین به روزهاى عادى خود برگشت. اتفاقاً همین عنایت حضرت امام حسین (ع) شامل حال حمید هم شد. سایه سار آن امام شهید، قامت او را نیز به روزهاى سبز و آفتابى برگرداند.

محمود آزادى پور



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/16
زمان : 09:10 ق.ظ
۴۴۱۱ دیشب خواب مولایم حسین(ع) را دیدم
نظرات |

دیشب خواب مولایم حسین(ع) را دیدم

http://hassanmojtaba.mihanblog.com/
پزشک

دشمن گیج شده بود. بى محابا و دیوانه وار آتش مى ریخت. از زمین، از آسمان، برایش غیرقابل قبول بود كه بچه ها شبانه از اروند بگذرند. خط اول را بشكنند، بیاید این سوى آب و فاو را قدرتمندانه فتح كنند. اروند شده بود فرودگاه انواع و اقسام بمب هاى هواپیماهاى عراقى! دم به دم ساحل را بمباران مى كردند. تداركات به سختى مى رسید. هیچكس را بیكار نمى دیدى. سرماى دى ماه زمستان شصت و چهار هم مزید بر علت شده بود. آن هم كنار آب. موجودى بچه ها را آزار مى داد. اما با این همه بچه ها كوه بودند، استوار و سرسخت. عراقیها دیگر ناامید شده بودند. از آن همه پاتك نتیجه اى نگرفته بودند و حالا دیگر به مرز جنون رسیده بودند. ناجوانمردانه، شیمیایى زدند تا بچه ها را زمین گیر كنند. من در واحد تعاون بودم. كارم این بود كه مجروحین و شهدا را به بیمارستان انتقال دهم. در یكى از رفت و آمدهایم به بیمارستان متوجه شدم كه مجروحین و شهداى شیمیایى را جهت مداوا به بیمارستان آورده اند. وضع غریبى بود. مجروحین با سرفه ها و تاولها، پى درپى مى رسیدند. كارى از دست هیچكس ساخته نبود. جز مداوا و درمان سرپایى. همه جا رنگ و بوى آلودگى داشت. پرسنل بیمارستان صحرایى فرصت سرخاراندن هم نداشتند. دكترها هم بودند. یكى از آنان ناخودآگاه توجهم را جلب كرد. با دلسوزى عجیبى كار مى كرد و مدام جابه جا مى شد. هیچ ترسى از آلوده شدن نداشت. مى خواست تلفات رابه حداقل برساند. براى این كار، سعى مى كرد دیگر مجروحین را كه آلوده نبودند، چون ماسكى نبود، با گازهاى استریلى كه از قبل تهیه كرده بود دهان آنان را مى بست تا كمتر از هواى آلوده استشمام كنند و چقدر این كار را با دقت وظرافت انجام مى داد. هنوز هم او را زیر نظر داشتم. تعداد مجروحین زیاد بود و دكتر هم مدام در حال بستن دهان آنان بود. خستگى را حس نمى كرد. بالاى سر آخرین مجروح رسید. دهان او را هم بست و برگشت. از كارش كه فارغ شد خودش دچار مشكل تنفس شد. بدجورى سرفه مى كرد. حالش روبه وخامت بود. چشمهایش سرخ شده بود. بازهم سرفه و تنگى نفس. آنقدر شدید كه دقایقى بعد دكتر با آخرین سرفه ها و تنفس هایش مجروحین را تنها گذاشت و با فرشته ها به آسمانها پرواز كرد. مجتبى داودى



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/16
زمان : 09:10 ق.ظ
۴۴۰۸ بیاد سنگر سازان بی سنگر
نظرات | ادامه مطلب...

http://hassanmojtaba.mihanblog.com/

بیاد سنگر سازان بی سنگر

 


قرار بود در شمالی ترین نقطه كردستان عملیاتی صورت گیرد; بدین خطر از نیروهای جهادسازندگی درخواست شد كه جاده را برای انتقال نیرو و تداركات تا پشت مواضع دشمن احداث كنند. جاده تا نزدیكی های دشمن پیش رفته بود كه قرار شد كار را شبانه ادامه دهیم ...

پس از رسیدن به محل كار دستگاهها را روشن كرده مشغول فعالیت شدیم و هنوز لحظاتی از ابتدای فعالیت نگذشته بود كه متوجه شدیم از هر طرف به سوی ما آتش می بارد. با این وضع احساس كردیم كه دشمن كمین زده و قصد اسارت نیروهای جهادگر را دارد. ما در آن محل فقط چند نفر جهادگر بودیم ولی نیروهای دشمن در حدود صد نفر بودند.آتش همچنان بیشتر می شد , صدای شلیك گلوله , پرتاب موشك آرپی جی به طرف دستگاهها و...خلاصه از هر طرف راهمان بسته شد.



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/11
زمان : 09:10 ق.ظ
۴۴۰۷ به یاد شهید كرمى
نظرات |

http://hassanmojtaba.mihanblog.com/

به یاد شهید كرمى

قرار بود براى انجام عملیات با دیگر بچه هاى گردان به كردستان برویم. به همه واحدها اعلام آماده باش كردیم. بعداز چند روزى معطلى به سمت دره ها و بیشه ها و كوه هاى پرشكوه كردستان راه افتادیم. به كردستان هم رسیدیم. تداركات هم تهیه دیده شده بود، اما عملیات لو رفته بود. بچه ها همه پكر شدند. دیگر در منطقه ماندن صلاح نبود. به همه مرخصى دادیم تا فرصتى دیگر. ما هم آمدیم مرخصى. با بچه ها از جمله ابراهیم جام سحر، عبدالله سعیدى و شهید كرمى در یكى از روزها به قصد زیارت مزار شهدا به گلزار شهدا رفتیم. شهید كرمى ناخودآگاه به قسمتى از گلزار شهدا خیره شده بود كه هنوز خالى بود، ما را صدا زد و گفت: شما فكر مى كنید این قسمت جاى كدامیك از ما خواهد بود؟ آبان ماه بود كه دوباره دستور رسید كه آماده باشید براى عملیات آن هم در كردستان. بچه ها را جمع كردیم. دوباره آنها را توجیه نمودیم و سمت كردستان و قله گرده رش راه افتادیم. عملیات نصر هشت با پیروزى بچه ها و فتح قله گرده رش به پایان رسید. منتظر بودیم كه بعد از چهل و هشت ساعت ماندن در منطقه، نیروها جابه جا شوند. شهید كرمى و گروهانش دقیقاً روبروى ارتفاعى بودند كه ما مستقر بودیم. من و شهید هلتى از روبروى آن ارتفاع رد مى شدیم. با شهید كرمى فقط از طریق بى سیم ارتباط داشتیم و طى این مدت او را ندیده بودیم. ما گروهان یكم بودیم و گروهان شهید كرمى گروهان دوم. گروهان سوم و دوم همجوار هم بودند. وقتى از روبروى ارتفاعى كه گروهان شهید كرمى روى آن مستقر بود رد مى شدیم بى سیم چى گروهان سوم روى خط بود و بى سیم ما هم روشن.بى سیم چى صدایش قطع و وصل مى شد. قصد داشت با فرمانده گردان صحبت كند و مى خواست خبرى را بگوید اما بى سیم یارى نمى كرد. احساس همه این بود كه خبر مهمى دارد. صبرمان تمام شده بود. بالاخره خودمان رفتیم روى خط. شهید ساده میرى از بى سیم چى پرسید: خبرت را دوباره تكرار كن، نامفهوم بود. بى سیم چى با حسرت و با صدایى لرزان و پر از بغض گفت: محمد كرمى با سماورچى اش پرپر شد! بعد هم بى سیم و ارتباط تمام شد. هیچكدام از بچه هایى كه در اطراف ما بودند توان ایستادن رو پا را نداشتند. چشم ها همه در انتظار بارش بودند. كوه هاى كردستان گویى در جست وجوى گمشده اى بودند. با چند نفر از بچه ها به سمت محل عروج او راه افتادیم. تا خودمان ندیدیم باور نكردیم. پیكر شهید كرمى با پهلویى پاره و یكدست قطع شده هنوز صمیمیت را به یادگار داشت و نگاهش مثل مهتاب در آسمان ها سیر مى كرد. مزارش در همان جایى كه خودش پیش بینى كرده بود به خاك سپرده شد. راوى: على چشفر



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/11
زمان : 09:10 ق.ظ
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic