۴۴۱۸از آن همه کبوترعاشق تنها یک نفر مانده بود
نظرات | ادامه مطلب...

از آن همه کبوترعاشق تنها یک نفر مانده بود

 

http://hassanmojtaba.mihanblog.com/
سالها از آن واقعه گذشته بود تا این كه قدیمی های جبهه وجنگ، دریك غروب پاییزی، محفل انس و دیداری ، برپا كردند. حسینیه «عاشقان ثارالله» ساری، محل دیدار یاران و تداعی خاطرات فراموش نشدنی جنگ بود. نم نم باران، روی برگهای زرد خیابانهای شهر می بارید. بوی خاك و علف های باران خورده، خاطرات كودكی را ، در دلها زنده می كرد! باد، همچون خزنده ای در كوچه پس كوچه های شهر، می خزید. حسینیه ، حال وهوای دیگری پیدا كرده بود. دوستان ، یكدیگر را در آغوش می گرفتند و بستر حسینیه از اشك آنان، شسته می شد.

بعد از نماز جماعت ، نوبت گفتنی ها و ناگفتنی های جنگ بود. از هرگردان چند نفر انتخاب كرده بودند تا خاطراتشان را بازگو كنند. برگزیدگان گردانها درجای مشخصی نشسته بودند. با آغاز برنامه ، قدیمی های گردان امام محمدباقر (ع) ، سیدالشهدا(ع) مالك اشتر، علی بن ابی طالب(ع) و… از دل برخاسته هایشان را گفتند تا این كه نوبت آخرین گردان رسید. اما تنها یك نفر درجایگاه، قرار گرفت.



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/16
زمان : 09:10 ق.ظ
۴۴۱۷ دیده بان
نظرات | ادامه مطلب...

دیده بان

 http://hassanmojtaba.mihanblog.com/


خاطرات همه رزمندگان شنیدنى و خواندنى هستند اما خاطرات دیده بانها شنیدنى تر و خواندنى تر، فراز زیربخشى از خاطرات شیرین احمد استادباقر از فرماندهان دیده بانى است كه بیانگر دشوارى كار رزمندگان را به خوبى ترسیم مى كند.

كار روى دیواره شرقى ادامه پیداكرد. این درحالى بود كه خطرهاى مختلف تهدیدمان مى كرد. در فرصت مناسبى به منطقه رفتم و كارم را به آخر رساندم. اطلاعات ذى قیمتى به دست آمد. از پشت دوربین، دیواره را دیدزدم. صخره هاى صاف و عمودى، هیبت رعب آورى داشتند. درنگاه اول به نظرمى رسید كه هیچ راهى به سمت بالا وجودندارد؛ اما اینطورنبود.



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/16
زمان : 09:10 ق.ظ
۴۴۱۶ همدوش شهادت
نظرات | ادامه مطلب...

همدوش شهادت

 http://hassanmojtaba.mihanblog.com/


كم كم داشت خورشید چهره منورش در پس ابرى پنهان مى شد. داشتیم به مغرب نزدیك مى شدیم كه مثل همیشه رسول جلوتر از همه ما با وضو قبل از اذان روى تپه كوچك جلو چادرمان ایستاده بود. كلمات با صوت خوش رسول آهنگ جذابى داشت و مثل همیشه بچه ها را دور هم جمع كرده بود. بعد از نماز همه دور سفره اى كه چند سوراخ ریز و درشت در آن لبخندمى زدند نشستیم. بچه هایى كه جا نداشتند در درازى سفره روزنامه اى انداخته بودند. آن شب با نان خشك و آبگوشتى كه بچه هاى تعاون آورده بودند گذشت. بعد از غذا هم دعاى سفره را تو خواندى. آن شب آخرین شب اقامت ما در پادگان بود و فردا باید همگى به جلو مى رفتیم. بچه ها جنب و جوش عجیبى داشتند. هركسى به كارى مشغول بود. آن شب بامرثیه سرایى مصطفى گذشت. دعاى توسل هم خواندیم. به بچه هایى كه شهید شده بودند. فردا همگى جلو رفتیم. دو روز طول كشید تا عملیات شروع شود. انتظار عملیات خیلى سخت بود. دقیقه ها به سختى مى گذشت. سرانجام دقیقه موعود و آغاز فرارسید. اولین تكبیر. اولین قدم و اولین گلوله با هم شروع شدندو از آن لحظه منطقه عملیاتى در دود و آتش و صداى انفجار گلوله ها درهم پیچید. مقدارى راه آمده بودیم كه



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/16
زمان : 09:10 ق.ظ
۴۴۱۵ دوشكا همچنان طعمه مى جست
نظرات |

دوشكا همچنان طعمه مى جست

http://hassanmojtaba.mihanblog.com/


از میدان مین تا خاكریز فاصله چندانى نبود. اما دوشكاى عراقى امان همه را بریده بود. لحظه اى نواى بد آهنگش قطع نمى شد. نمى توانستیم به راحتى سربلند كنیم. شب قبل عملیات خیبر در جزایر مجنون و هور آغاز شده بود و بچه هاى واحد ما توانسته بودند، خاكریز دشمن را به تصرف درآورند.

در شب اول عده اى از بچه هاى مجروح در میدان مین جا مانده بودند و نمى شد آنان را تخلیه كرد. از جمله در میدان مین روبروى خاكریز ما یكى از بچه ها در حالى كه هر دو پایش از مچ قطع شده بود، تك و تنها چشم انتظار كمك ما بود. من بهیار بودم.

پشت خاكریز همه بچه ها آماده بودند به هر طریق كمك كنند اما دوشكا تمام نشدنى بود. همه آرزو داشتند كه به طریقى خفه شود تا بچه هاى امدادگر بتوانند به میدان مین بروند و به آن بسیجى كمك كنند.

در حال و هواى چه كنم بودیم كه یكى از بچه هاى بهیار اعلام آمادگى كرد تا به میدان مین برود.

لحظات سختى بود. دوشكا همچنان طعمه مى جست. همه منتظر یك فرصت كوچك بودیم. بالاخره بهیار در یك فرصت مناسب دور از چشمان دوشكا راهى آن سو شد. بین راه گلوله هاى مدام در كنار او اصابت مى كردند.

اما او همچنان مصمم مى رفت و ما هم نظاره گر بودیم. چند مترى بیشتر فاصله نمانده بود. نفسها همه در سینه حبس شده بود.

آن چند متر تمام شدنى نبود. اما لحظاتى بعد بالاخره آن دو به هم رسیدند. بهیار با چفیه اى كه همراه داشت پاهاى او را بست تا جلوى خونریزى گرفته شود. حالا موقع برگشت بود.

كارى به ظاهر نشدنى و محال! هر دو به هم نگاهى انداختند و یك على گفتند. سینه خیز و درازكش بهیار باید هم خودش را مى كشید هم آن بسیجى از دوپا محروم را! بالاخره تلوتلو خوران زیر آتش سنگین هر دو به پشت خاكریز رسیدند. امدادگرها آمدند و آن بسیجى مجروح را به عقب منتقل كردند.

داود اسماعیل زاده



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/16
زمان : 09:10 ق.ظ
۴۴۱۴ روزهاى جنگ یادش بخیر!
نظرات | ادامه مطلب...

روزهاى جنگ یادش بخیر!

 

http://hassanmojtaba.mihanblog.com/
شاخ شمیران كه بودیم نان خشك به همدیگر تعارف مى كردیم و اصلاً وجود دوشكاها برایمان اهمیت نداشت، فقط به این فكر بودیم كه نمازمان سروقت اداشود. در «فكه» كسى به فكر خنثى كردن مینها نبود و در «هور» كسى به منورها اعتنا نمى كرد. شبى موج خروشان «اروند» بسیجیان را با خود برد و كسى هم دیگر آنان را پیدا نكرد اما نمى دانم چرا شبها فرشته ها آنجا جمع مى شوند و یا پرنده ها درد دل مى كنند. در كوچه هاى شهرمان هیچ كسى غربت بسیجیان را فریاد نكرد. بچه هاى گردان «محلاتى» و «محرم» در ماووت روى دوش مینها، آغوش به شهادت گشودند و گردان «بهشتى» و «ابوذر» در شاخ شمیران با گلوله هاى دوشكا بهشتى شدند. در كشكولى،



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/16
زمان : 09:10 ق.ظ
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic