۴۴۲۳ اینجا خیلی عالی است
نظرات | ادامه مطلب...

اینجا خیلی عالی است

 اینجا خیلى عالى است و من جایم بسیار راحت است چرا تو نمى آیى؟

http://hassanmojtaba.mihanblog.com/ 

 

سال 1365 بود. در شهر خوى دانشجوى مركز تربیت معلم بودم. با بچه هاى محلمان از جمله ولى الله مرادى، على محمد قبادى، نور محمد پورمند و شهید على اكبر لاچین، همه با هم درس مى خواندیم. آن سال جنگ به مرحله حساسى از خودش رسیده بود. بعد از آزادسازى فاو، در جبهه ها عملیات خاصى اتفاق نیفتاده بود و از این واقعه یك سالى مى گذشت. كم كم داشتیم به آذر ماه نزدیك مى شدیم. فضا طورى بود كه همه منتظر عملیاتى در جبهه ها بودند همین طور هم بود. با بچه هاى محلمان براى رفتن به منطقه صحبت كردیم. همه آنان موافق بودند. به سپاه رفتیم و ثبت نام كردیم بعد از مدتى تحت عنوان سپاهیان محمد(ص) به تهران اعزام شدیم. دو روزى تهران



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/17
زمان : 07:10 ق.ظ
۴۴۲۲ خاطره از: حجةالاسلام والمسلمین ابوترابى
نظرات | ادامه مطلب...

خاطره از: حجةالاسلام والمسلمین ابوترابى

به كورى چشم شما، بعد از نماز صبح مى نشینم و رهبر كبیر انقلاب، امام خمینى را دعا مى كنم

http://hassanmojtaba.mihanblog.com/ 

در اردوگاه موصل پیرمرد بزرگوارى بود كه بعد از نماز صبح مى نشست و دعا مى خواند. بعثى هاى پلید هم اگر كسى بعد از نماز صبح بیدار مى ماند و تعقیبات مى خواند، خیلى متعرضش مى شدند.

به هرحال، آمدند و متعرض حاج حنیفه شدند. به او گفتند: پیرمرد! این چیه كه تو بعد از نماز صبح مى نشینى و وراجى مى كنى؟ (با لحن نابخردانه خودشان).

حاج حنیفه، این پیرمرد بزرگوار، دید اینها خیلى پایشان را از گلیمشان درازتر كرده اند. گفت: مى دانید بعد از نماز صبح من چه كسى را دعا مى كنم؟

گفتند: چه كسى را دعا مى كنى؟



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/17
زمان : 07:10 ق.ظ
۴۴۲۱ دربهارآزادى جاى امام و شهدا خالى است
نظرات | ادامه مطلب...

دربهارآزادى جاى امام و شهدا خالى است

 


ساعت ده صبح بیست و پنجم مردادماه 1369 تلفن اتاق به صدا درآمد و یكى از برادران قرارگاه نجف خبر قطعى شدن ورود آزادگان را به من اطلاع داد.براى لحظاتى ازخودبى خود شدم و اشك شوق بر گونه هایم جارى شد. دستهایم را به سوى آسمان بلندكردم و شكرنعمت آزادى فرزندان دلیر این مرزوبوم را به درگاه الهى به جاى آوردم.درهمان حال از جاى خود برخاستم و به سمت تصویر زیباى حضرت امام(ره) رفتم.

مقابل عكس امام كه در حسینیه جماران نشسته و براى رزمندگان سخنرانى مى كرد ایستادم. حال و هواى حسینیه جماران و دوران دفاع مقدس برایم زنده شد و درحالى كه بشدت مى گریستم، گفتم: دربهارآزادى جاى امام و شهدا خالى است.

پس از دقایقى به خود آمدم و براى حضور دراین مراسم تاریخى آماده شدم و به همراه یك گروه فیلمبردار و عكاس عازم باختران شدیم.

ساعت 8 شب وارد باختران شدیم و پس از هماهنگى هاى لازم و دریافت كارت ویژه تردد از قرارگاه نجف عازم قصرشیرین شدیم.



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/17
زمان : 06:10 ق.ظ
۴۴۲۰ ترس و شعف
نظرات | ادامه مطلب...

ترس و شعف

 http://hassanmojtaba.mihanblog.com/


اولین سالگرد ورودمان به اردوگاه 17 مصادف شده بود با اولین سالگرد ارتحال حضرت امام , از این كه می توانستیم در این اردوگاه كمی راحت تر از اردوگاه 13 « رمادی » مراسم برگزار كنیم , احساس خوشی بود كه در دل همه ی اسرا موج می زد , به خصوص آن هایی كه به اتفاق هم به تكریت آمده بودیم . در اردوگاه 13 « رمادی » اگر عراقی ها احساس می كردند یك اسیر دارد درباره ی امام فكر می كند دمار از روزگارش درمی آوردند , چه برسد به این كه برای امام مراسم ختم گرفته شود. یادم می آید درست اربعین امام بود كه شانزده نفر از بچه ها را به خاطر دور هم نشستن و فاتحه خواندن گرفتند و یك هفته آن ها را در یك اتاق 2 * 3 نگه داشتند . اردوگاه 17 به بركت حضور حاج آقا ابوترابی توانسته بود خیلی از سدهایی را كه در اردوگاه های دیگر وجود داشت . از بین ببرد...

درست به یاد ندارم كه این اتفاق قبل از سالگرد امام بود و یا بعد از آن , یكی از روزها دوستی كه



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/16
زمان : 09:10 ق.ظ
۴۴۱۹یونولیت ارتش ما را به حال آماده باش درآورد
نظرات | ادامه مطلب...

یونولیت ارتش ما را به حال آماده باش درآورد

http://hassanmojtaba.mihanblog.com/ 

 

اشاره : یكی از ماندگارترین كارهای نویسندگان ادبیات مقاومت و پایداری ما , ضبط و ثبت خاطرات اسرای عراقی بود كه در ابتدای اسارتشان بصورت كتاب های مختلفی همچون « اسرار جنگ تحمیلی » منتشر گردید.بدون شك این خاطرات در اثبات و حقانیت دفاع جانانه بچه های مظلوم خمینی (ره ) نقش به سزا و تعیین كننده ای دارد. آنچه در پی می آید خاطرات یكی از این سربازان عراقی است كه از نظر شما می گذرانیم :

ام الرصاص :

به جزیره « ام الرصاص » آمدیم . شنیده بودم كه سرسبز است و با طراوت , اما به محض ورود با فجایعی مواجه شدم كه دل هر بیننده ای را به درد می آورد. اجساد متلاشی شده این سو و آن سو پراكنده بود و حتی حیوانات نیز جان سالم به در نبرده بودند. با دیدن چنین صحنه های دلخراشی



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/16
زمان : 09:10 ق.ظ
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات