۴۴۲۸ خمپاره ای نقلی و تو دل برو
نظرات |

خمپاره ای نقلی و تو دل برو

http://hassanmojtaba.mihanblog.com/
کلاس آموزش رزمی داشتیم. درس خمپاره و انواع آن. مربی یکی از آنها را بالا گرفته بود و توضیح می داد:


اینکه می بینید، اینقدر شازده است و مؤدب و سر به زیر، جناب خمپاره 120 است. خیلی آقاست. وقتی می آید پیشاپیش خبر می کند، پیک می فرستد، سوت می زند که برادر سرت را ببر داخل سنگر من آمدم، خورد و مرد پای من نیست، نگویید نگفتید!


سپس آن را گذاشت زمین و خمپاره دیگری را برداشت و گفت: این هم که فکر می کنم معرف حضور آقایان هست. نیازی به توضیح ندارد، کسی که او را نمی شناسد خواجه شیراز است. همه جا جلوتر از شما و پشت سر شما در خدمتگزاری حاضر است. شرفیاب که می شوند محضرتان به عرض ملوکانه می رسانند منتها دیگر فرصت نمی دهند که شما به زحمت بیفتید و این طرف و آن طرف دنبال سوراخ موش بگردید! با اسکورتشان همزمان می رسند.


نوبت به خمپاره 60 رسید، خمپاره ای نقلی و تو دل برو، خجالتی، با حجب حیاء، آرام و بی سر و صدا. دلت می خواست آن را درسته قورت بدهی. اینقدر شیرین و ملیح بود: بله، این هم حضرت والا «شیخ اجل»، «اگر منو گرفتی»، «سر بزنگاه»، «خمپاره جیبی» خودمان 60عزیز است. عادت عجیبی دارد، اهل هیچ تشریفاتی نیست. اصلاً نمی فهمی کی می آید کی می رود. یک وقت دست می کنی در جیبت تخمه آفتابگردان برداری می بینی، اِ آنجاست! مرد عمل است. بر عکس سایرین اهل شعار نیست. کاری را که نکرده نمی گوید که کرده ام. می گوید ما وظیفه مان را انجام می دهیم، بعداً خود به خود خبرش منتشر می شود. هیاهو نمی کند که من می خواهم بیایم. یا در راه هستم و تا چند لحظه دیگر می رسم. می گوید کار است دیگر آمد و نشد بیایم، چرا حرف پیش بزنیم برای همین شما هیچ وقت نمی توانید از وجود و حضور او با خبر بشوید. اول می گوید بمب! بعد معلوم می شود خمپاره 60 بوده است.


فرهنگ جبهه جلد سوم نوشته سید مهدی فهیمی



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/17
زمان : 07:10 ق.ظ
۴۴۲۷ سید قرارش را با فرشته ها گذاشته بود
نظرات |

سید قرارش را با فرشته ها گذاشته بود

http://hassanmojtaba.mihanblog.com/


آن روزها كه سالهاى فرشته و شكوفه بود، دوستى داشتم به نام سیدقاسم طباطبایى. سید آدم شوخ طبعى بود و مدام سعى مى كرد بچه ها را بخنداند و برایش مهم نبود كه كجاست. سید همیشه بعد از اتمام غذا درحالى كه هنوز پاى سفره بود جمله اى مى گفت كه با گفتن آن بچه ها همه مى خندیدند. او با آنكه مى خواست بچه ها را بخنداند ولى در اصل مى خواست نكته اى مهم را گوشزدكند. او مى گفت: خدایا! مرا آدم كن! هیچكس معناى این جمله سید را نمى دانست. تا زمانى كه در شلمچه بودیم پى به این جمله سید بردیم. زمانى كه در زیر آتش شدید دشمن سید مجروح شده بود و باید به دیدار فرشته ها مى رفت.

بدجورى خون از بدن سید رفته بود. هیچ امیدى به زنده ماندنش نداشتیم. این را مى شد از رنگ زرد و پاییزى او فهمید.

هیچ كارى نمى توانستیم بكنیم. آتش دشمن مثل باران هاى بهارى سنگین بود و تند. تصمیم گرفتم بروم بالاى سر سید. آمدم بالاى سرش. چشمهایش درخشندگى همیشه را نداشت. لبهایش تا مرا دید بازشد اما نه به لبخند همیشگى اش.

سرش را بلند كردم. چشمهایش را گشود. گفتم: سید! مى توانى بلندشوى برویم عقب، چون احتمال رسیدن دشمن هست. مكثى كرد تا توانى بگیرد. آرام در جوابم گفت: فلانى یادت هست كه همیشه بعد از غذا دعا مى كردم خدایا! مرا آدم كن! سرى تكان دادم. گفت: حالا دعایم مورد اجابت قرارگرفته، آن وقت تو مى گویى برویم عقب! اما من باز هم اصراركردم. دوست داشتم یكبار دیگر شوخ طبعى هاى سید را داشته باشیم. او بگوید ما بخندیم. اما اصرار من بى فایده بود. سید قرارش را با فرشته ها گذاشته بود و در جوابم گفت: دعایم مستجاب شده، نگاهى به چهره اش كردم و نگاهى به آسمان. سید آخرین پلكش هم با لبخند همراه بود. به سختى لب بازكرد و آرام زمزمه كرد. یا حسین!

امیرحسین حسینی



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/17
زمان : 07:10 ق.ظ
۴۴۲۶ در سنگر دشمن
نظرات | ادامه مطلب...

در سنگر دشمن

 http://hassanmojtaba.mihanblog.com/


كار شناسایی به كندی پیش می رفت، یك مسیر از محدوده شناسایی كاملاً قفل شده بود وبچه ها نمی توانستند راهی به سمت عراقی ها پیدا كنند. از باكری اجازه گرفتم تا با تیم شناسایی همراه شوم، هفت نفر بودیم، درتاریكی شب راه افتادیم، چند تپه را پشت سر گذاشتیم، از همان تپه هایی كه در دید دشمن بود، از معبرهای میدان مین، راهی وجود داشت. به سختی پیش رفتیم . می بایست درامتداد جاده متروكه راهی باز می كردیم. به اولین كانال رسیدیم، قسمتی از كانال فرو ریخته بود ویك كپه خاك دوطرف كانال را به یكدیگر متصل می كرد، بچه ها گفتند كه عراقیها از این قسمت تردد می كنند، دونفر را در دو سوی كانال گذاشتم تا مسیر برگشتمان را تأمین كنند. اگر



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/17
زمان : 07:10 ق.ظ
۴۴۲۵ پروانه هاى عاشق را به یاد آر
نظرات | ادامه مطلب...

پروانه هاى عاشق را به یاد آر

http://hassanmojtaba.mihanblog.com/ 

 

آلبوم عكسهاى جبهه را باز مى كند، جوانى اش را مى بیند، با سلاحى كه از دشمن گرفته بود و با آن به قلب سپاه متجاوز مى تاخت، حالا ده سال از آن حماسه بزرگ سپرى شده، او موهایش را در آیینه عمر خود سپید شده مى بیند، پسر نوجوانش را مشاهده مى كند كه رنگ و روى دیروز او را ندارد و دخترش كه گاه گاهى مى پرسد: پدر، جبهه كه مى رفتى، نمى ترسیدى، پدر دوستانت چرا همیشه غروبهاى پنجشنبه سراغت مى آیند و چرا همیشه شبهاى جمعه اشكهایت سر نماز قاب عكس یادگارى «حاج ابراهیم» را خیس مى كند، راستى پدرجان حاج ابراهیم كه بود و...



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/17
زمان : 07:10 ق.ظ
۴۴۲۴ انفجار مین ما را لو داد
نظرات | ادامه مطلب...

انفجار مین ما را لو داد

 

http://hassanmojtaba.mihanblog.com/
ساعت حدود 1:55 بعدازظهر بود كه در پى اعلام حركت، هیجانى بین بچه ها افتاد. لحظه وداع نیز نزدیك مى شد. اشك در چشمانم حلقه زده بود. باورم نمى شد كه بعد از سه ماه انتظار بالاخره راهى منطقه مى شدیم. به دستور فرماندهى همه سرجایمان در ستونها قرار گرفتیم و حركت كردیم. به فاصله 3مترى، ستون دیگرى در حركت بود. هوا رو به تاریكى مى رفت. اطرافم را كه نگاه مى كردم، به یاد حرفهاى فرمانده مى افتادم كه گفته بود: 18كیلومتر رمل در پیش داریم كه باید پیاده برویم. چشم و گوشتان را باز كنید. امكان دارد پشت هر یك از این رملهاى تپه اى مزدوران



:: مرتبط با: شهدا و جنگ ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/07/17
زمان : 07:10 ق.ظ
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic