۹۴۹۱خوشا به‌حال آنان که با شهادت رفتند
نظرات |

خوشا به‌حال آنان که با شهادت رفتند

 

من در اینجا از همه فرزندان عزیزم در جبهه‌های آتش و خون که از اول جنگ تا امروز به نحوی در ارتباط با جنگ تلاش و کوشش نموده‌‌اند، تشکر و قدردانی می‌کنم و همه ملت ایران را به ‌هوشیاری و صبر و مقاومت دعوت می‌کنم.

در آینده ممکن است افرادی آگاهانه یا از روی ناآگاهی در میان مردم این مسأله را مطرح نمایند که ثمره خون‌ها و شهادت‌ها و ایثارها چه شد؟ اینها یقیناً از عوالم غیب و از فلسفه شهادت بی‌خبرند و نمی‌دانند کسی که فقط برای رضای خدا به جهاد رفته است و سر در طبق اخلاص و بندگی نهاده است حوادث زمان به جاودانگی و بقا و جایگاه رفیع آن لطمه‌ای وارد نمی‌سازد و ما برای درک کامل ارزش و راه شهیدانمان فاصله طولانی را باید بپیماییم و در گذر زمان و تاریخ انقلاب و آیندگان آن را جست‌وجو نماییم.

مسلم خون شهیدان، انقلاب و اسلام را بیمه کرده است. خون شهیدان برای ابد درس مقاومت به جهانیان داده است و خدا می‌داند که راه رسم شهادت کور شدنی نیست؛ و این ملت‌ها و آیندگان هستند که به راه شهیدان اقتدا خواهند نمود و همین تربت پاک شهیدان است که تا قیامت مزار عاشقان و عارفان و دلسوختگان و دارالشفای آزادگان خواهد بود، خوشا به حال آنان که با شهادت رفتند! خوشا به حال آنان که در این قافله نور جان و سرباختند! خوشا به حال آنهایی که این گوهر ما را در دامن خود پروراندند!

امام خمینی(ره)



:: مرتبط با: مقالاتی درباره فرهنگ جهاد وشهادت ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1387/07/5
زمان : 07:09 ق.ظ
۹۴۹۰گفت وگوی نشریه "مالین" چاپ فرانسه، با (شهید سپهبد) صیاد شیرازی در خرداد 1362( ایام جنگ ایران و عراق)
نظرات |

گفت وگوی نشریه "مالین" چاپ فرانسه، با (شهید سپهبد) صیاد شیرازی در خرداد 1362( ایام جنگ ایران و عراق)


او درباره اختلاف و جدایی‌اش از بنی‌صدر ـ رئیس‌جمهور اسبق ایران‌‌ ـ‌ كه او را از مسئولیتش بركنار كرده بود، می‌گوید:
   ـ ما می‌خواستیم برای خدا بجنگیم. ولی او می‌خواست كه ما برای او بجنگیم. او مرد تكنیك و سیاست بود. من مرد جهاد و جنگ مقدس بودم.
برای «صیاد شیرازی»‌ فرمانده نیروی زمینی ارتش ایران،‌ كلید پیروزی به تانك و موشك بستگی ندارد؛‌ بلكه تنها به اعتقاد به خدا بستگی دارد. او می‌گوید: «خیلی وقت است كه من انگلیسی صحبت نكرده‌ام.»

قدی كوتاه، نگاهی روشن و دست‌هایی كه با انگشتر عقیق صاف بر روی میز ستاد مشترك بر روی هم قرار گرفته‌اند. سرهنگ صیاد شیرازی، این متخصص توپخانه كه دوره تخصصی خود را در آمریكا گذرانده و امروزه فرماندهی نیروی زمینی ارتش ایران را هدایت می‌كند، از فرمول‌ها نمی‌ترسد. او با سادگی می‌گوید:‌

 


«من یك سرباز اسلام هستم.»
هدف او «بر سر جای خود نشاندن رژیم مزدور صدام حسین»‌ است.
او درباره اختلاف و جدایی‌اش از بنی‌صدر ـ رئیس‌جمهور اسبق ایران‌‌ ـ‌ كه او را از مسئولیتش بركنار كرده بود، می‌گوید:

ـ ما می‌خواستیم برای خدا بجنگیم. ولی او می‌خواست كه ما برای او بجنگیم. او مرد تكنیك و سیاست بود. من مرد جهاد و جنگ مقدس بودم.

سمبل  39ساله اولین حملات پیروزی‌آور علیه عراق، صیاد شیرازی،‌ محرك این ارتش شهید‌پرورِ در خدمت الله است كه تا به حال بسیاری از ناظران بین‌المللی را به اشتباه و انحراف كشانیده است. او برای خبرنگار ما شرح می‌دهد:

ـ كدامیك از شرایط می‌توانند صلح را تضمین كنند؟ 10711 كیلومتر مربع از خاك ما اشغال شده،‌ شهرها بمباران شده‌اند، میلیون‌ها پناهنده جنگی، ده‌ها هزار شهید، حكومتی كه نتوانسته ‌‌است برنامه‌هایش را به مرحله عمل برساند. همین چند چیز، دیگر كافی می‌باشد برای این‌كه تقاضای ادامه جنگ را به طور جدی داد.

 

 

چه‌چیزی سقوط صدام را معنا می‌بخشد؟‌
ـ مبارزه ما در این جنگ تحمیلی به نتیجه‌ای جز این نخواهدرسید.

صیاد شیرازی به گونه‌ای دل‌رحمانه لبخند می‌زند و پیروزی‌های متوالی ایران را یاد‌آوری می‌كند:

ـ‌ بستان و‌ خرمشهر از دشمن پس ‌گرفته شده، تنها دو تا از آخرین عملیات‌‌ها به علت مقداری كمبود نتوانستند به اهداف شان برسند. ما پیشر‌وی كردیم ولی نتوانستیم زمین‌های گرفته شده را نگاه ‌داریم.

 


برای چه؟
ـ روش‌های عملیاتی ما برای دشمن آشكار شده بود و ما درحال تغییر‌دادن آنها می‌باشیم.

 


آیا هرگز مسئله كمبود مهمات نداشته‌اید؟
او كمی می‌خندد:

ـ‌ هنگامی كه ما در آبادان محاصره شده بودیم، با این‌كه توپخانه دشمن دزفول را به آتش و خون می‌كشید،‌ كلید پیروزی ما و دیگر ارتش‌های جهان كه اگر بخواهند می‌توانند از آن بهره‌مند شوند؛ اتكاء ما به الله بود. مبارزه و جهاد در راه او،‌ نیازی به موشك‌های روسی، مانند آن‌چه كه در اختیار عراق گذارده‌اند یا به تانك‌ها و تجهیزات هوایی ندارد. پیروزی ما تنها با ایمان ما به خدا و اطاعت ما از فرامین الهی تضمین شده است. امروز ما با داشتن دوسال تجربه جنگی و تمامی وسایل غنیمت گرفته شده از دشمن،‌ بسیار قوی هستیم.

با این وجود در فوریه گذشته شكاف‌هایی در گروه‌های مبارز ایرانی در عملیات «فتح»‌ دیده‌ شد.

ـ ما به طور باز و گشوده با این مشكلات برخورد كرده‌ایم و به آنها اهمیت داده‌ایم. من معتقدم كه آن، نتیجه ضعیف حساب‌كردن دشمن و مقداری هم «غرور»‌ است كه از پیروزی‌های گذشته به وجود آمده بود، سرچشمه می‌گیرد. ما شاید خیلی بر روی كمیت حساب كرده‌ایم و نه بر روی كیفیت.

 


تاكنون چه تعداد شهید داده‌اید؟
او قبل از پاسخ دادن قدری تردید كرده می‌گوید:

ـ‌ كم تر از صدهزار نفر. امروز ارتش ما از نیروهای نظامی ارتش و نیروهای انقلاب اسلامی شامل پاسداران و بسیجیان تشكیل یافته است. آنها بدون این‌كه دیگری را نفی كنند، با هم متحد شده‌اند. ما این‌چنین تركیب مقدسی را كه ارتشی خدایی است، به دست آورده‌ایم.

صیاد شیرازی با یك چوب به دقت بر روی نقشه روی دیوار، هدف‌ها را نشان می‌دهد:

ـ‌ این 800 كیلومتر مربع هنوز در دست عراقی‌هاست. شهر نفت‌شهر و خسروی در مرز غربی و در 5 كیلومتری جلوی فكه و دو كیلومتری شلمچه كه توسط ارتش صدام كنترل می‌شوند، البته بدون حساب كردن مناطق كوچك در كردستان در شمال‌غربی مریوان.

 


به طور واقعی موضع و هدف شما برای سقوط صدام چیست؟
ـ‌ هدف ما اشغال یك سرزمین یا یك شهر خاص نیست، و منظور دفاع از پشت مرزهای مان و یا اشغال تمام عراق نیست. دفاع ما، تا موقعی كه هیچ خطری ما را تهدید نكند ادامه خواهد یافت. ما با عراقی‌ها برادران دینی و مذهبی هستیم. ما مطمئن هستیم كه آنها به ما كمك خواهندكرد.

 


او در آخر می‌گوید:
ـ یگویید كه نیروهای واقعی انقلاب اسلامی هنوز آشكار نشده است. ما می‌خواهیم انسان را پاك و خالص گردانیم. آنهایی كه كشته می‌شوند می‌دانند كه به هرحال پیروز‌مندانه می‌میرند و این است كه مهم می‌باشد.

منبع: سایت ساجد



:: مرتبط با: مقالاتی درباره فرهنگ جهاد وشهادت ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1387/07/5
زمان : 07:09 ق.ظ
۹۴۸۹فی سبیل الله
نظرات |

فی سبیل الله

قال‌الله تبارک و تعالی: «واعد و الهم ما استطعتم من قوه و من رباط الخیل ترهبون به عدوالله وعدوکم و آخرین من دونهم لاتعلمونهم، الله یعلمهم، و ماتنفقوا من شیئی فی ‌سبیل‌الله یوف الیکم و انتم لا تظلمون»
ای مسلمانان برای مقابله با دشمنان اسلام، خود را مهیا سازید و تا آنجا که در توان دارید نیرو (سلاح‌های رزمی، کارآئی رزمی، آذوقه و تدارکات) و مرکب‌های سواری فراهم آورید تا به کمک آنها در دل دشمنان خدا و دشمنان خودتان و دشمنان دیگری که شما از آنها آگاهی ندارید ولی خدا آنها را می‌شناسد ترس و وحشت ایجاد کنید و آنچه شما در راه خدا اتفاق می‌کنید بطور کامل به شما باز خواهد گشت و به شما ظلم نخواهد شد.

برای بیان ارزش والائی که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی از آن برخوردار است، قطعاً باید بسیار نوشت و بسیار گفت، درباره ایثارها، فداکاری‌‌ها، جانبازی‌ها، دردل‌ها، رازداری‌ها، و ارزش آفرینی‌های کسانی که لباس مقدس پاسداری از انقلاب اسلامی را بر تن دارند و پذیرفته‌اند که راه حسین را ادامه دهند و حسین زمان خود را یاری کنند. درباره دشمنی‌هایی که زبان‌های خائن و قلم‌های به مزد رفته و دل‌های مریض نسبت به این ایثارگران روا داشته‌اند. درباره فتوحات بزرگی که به‌کمک نیروی ایمان و روحیه جانبازی این جان باختگان در راه خدا نصیب ملت مسلمان، شده است. اگر ما را یاری چنین کار بزرگی نباشد و قلم ما، چنان قدرتی را نداشته باشد که بتواند از عهده چنین امر مهمی برآید، بی‌گمان این حماسه‌آفرینی‌ها، و آن نوآوری‌ها در حوزه ارزش‌های الهی و انسانی را تاریخ در سینه خود ضبط خواهد کرد و هرگز آن‌را به فراموشی نخواهد سپرد. این‌ها ارزش‌هائی هستند که مردم ما سینه به سینه آنها را به نسل‌های آینده منتقل خواهند کرد و نسل‌های آینده با آنها خو خواهند گرفت. این‌ها ارزش‌هایی هستند که در آینده سلول‌های بدن تک تک فرزندان این سرزمین و فرزندان امت اسلامی را تشکیل خواهند داد. اینها چیزهائی نیستند که تاریخ آنها را گم کند یا به فراموشی بسپارد. اینها، خود تاریخ را می‌سازند و مسیر تاریخ را عوض می‌کنند، همان‌گونه که حسین‌(ع) مسیر تاریخ را عوض کرد و شاید همین شباهت میان ارزش‌هایی که پاسداران انقلاب اسلامی از آن پاسداری می‌کنند و ارزش‌هایی که حسین(ع) آنها را با خون پاک خود زنده کرد، بهترین و گویا‌ترین دلیل برای نام‌گذاری روز تولد امام حسین(ع) به «روز پاسدار» باشد. شباهت که نه، یگانگی و عینیت.

با این‌همه، بحکم: «آب دریا را اگر نتوان کشید- هم بقدر قطره‌ای باید چشید». به سراغ قطره‌ای از دریای فضیلت پاسداران انقلاب اسلامی می‌رویم.

این قطره، در عین حال که در کمیت، قطره‌ای از دریای بزرگ و مواج، از نظر کمیت برابر است با تمامی آن دریا، آن‌گونه که عظمت دریا و مواج بودن آن فقط به همین قطره بستگی دارد، این قطره، جوهر آن دریا است و آن دریا بدون این قطره هیچ است. بسان آخرین قسمت آیه‌ای که فلسفه وجودی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به آن بستگی دارد، این آیه بلند و مواج که مسلمانان را به مهیا شدن و فراهم ساختن سلاح و ابزار و آلات جنگی و دیگر وسائل لازم برای مقابله با دشمنان اسلام و ایجاد رعب و وحشت در دل آنان امر می‌کند، با همه بلندی که دارد و با همه امواجی که در بطن آن نهفته است، اگر با فراز پایانی‌اش که می‌گوید: «و ما تنفقوا من شیئی فی سبیل‌الله یوف الیکم و انتم لا تظلمون» قطع رابطه کند نه آن‌چنان بلند و با عظمت خواهد بود و نه از آن امواج خروشان بهر‌ه‌ای خواهد داشت. و این فراز پایانی هم اگر در دل خود «فی سبیل‌الله» را نداشته باشد، دیگر نخواهد توانست به کل ‌آیه، بلندی معنا و موج خروش‌آفرین بدهد.

قطره این دریای مواج و با عظمت، همان «فی سبیل‌الله» است، و این همان قطره‌ای است که «جوهر» این دریا است، این همان قطره‌ای است که به دریا این موج را می‌دهد.

جوهر کاری که حسین(ع) در عاشورای 61 هجری کرد «فی سبیل‌الله» بودن آن کار بود و رمز پیروزی خون حسین(ع) بر شمشیر یزید نیز فقط همین بود که حسین(ع) خون خود را «فی‌ سبیل‌الله» داد و هر جا که خونی بخواهد بر شمشیری پیروز شود آن خون باید «فی سبیل‌الله» ریخته شود. هر جا مرکبی به‌خواهد شهیدی پرورش دهد باید «فی سبیل‌الله» به حرکت در آید. و حدیث شریف «مداد العلماء افضل من دماء الشهداء» از آن مدادی سخن می‌گوید که «فی سبیل‌الله» امتدا می‌یابد.

اگر پاسداران انقلاب اسلامی تاکنون توانسته‌اند حتی در حوزه ارزش‌ها، نوآوری کنند، برای آنستکه «فی سبیل‌الله» قدم برداشته‌اند. اگر خدا تاکنون همه قلم‌ها و همه زبان‌هایی را که در صدد کوبیدن پاسداران انقلاب اسلامی بوده‌اند بریده و شکسته است برای آنستکه پاسداران فی سبیل‌الله به پاسداری از انقلاب اسلامی قیام کرده‌اند. اگر خدا در دل دشمنان اسلام رعب انداخته و فتح و ظفر را در میدان‌های جنگ نصیب سپاه اسلام کرده است، برای آنستکه سپاه اسلام «فی سبیل‌الله» به میدان جنگ قدم نهاده است.

اگر قدر و منزلت پاسداران انقلاب اسلامی در پیشگاه خدای متعال به آن حد است که امام، این اسوه حسنات با حسرتی برخاسته از عمق جان می‌گوید: «ای کاش من هم یک پاسدار بودم» برای آنستکه پاسداران تاکنون جان خود را «فی سبیل‌الله» نثار کرده‌اند.

این، همان گوهر تابناک است که با فرو رفتن در دریای فضیلت‌های پاسداران انقلاب اسلامی می‌توان آن‌را به چنگ آورد. و پاسداران با فرو رفتن در دریای معنویت و ایمان و ایثار آن‌را بدست آورده‌اند. این همان قطره پرارزشی است که هر چند قطره است ولی با کلی دریا برابری ‌می‌کند و امواج دریا نیز از اوست.

بی‌گمان، آنها که چنین گوهر تابناکی را در دست دارند هم‌چنان قدردان آن خواهند بود. آنها به هیچ‌چیز جز ادامه راهی که برگزیده‌اند نخواهند اندیشید، و در این راه هیچ‌چیز جز «فی سبیل‌الله» انگیزه آنها نخواهد بود، انگیزه‌ای که خون هر پاسدار شهیدی را با خون حسین(ع) پیوند می‌‌دهد و جان هر پاسدار آماده شهادتی را با جان حسین‌(ع) قرین می‌کند.

مستدام باد آن پیوند و این قرآن تا روزی که مهدی موعود(ع) به امر خدا و برای پیاده کردن حکومت خدا بر روی زمین قیام خواهد کرد. آمین.



:: مرتبط با: مقالاتی درباره فرهنگ جهاد وشهادت ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1387/07/5
زمان : 06:09 ق.ظ
۹۴۸۸اى اشك، از چه راه تماشا گرفته‏اى؟
نظرات |

اى اشك، از چه راه تماشا گرفته‏اى؟
روایتی از غریب ترین غروب فکه

 

به‏سوى فكه در راهم. ماشین همچنان به سینه جاده مى‏كشد و ما در زیر سقف آن مى‏گوییم و مى‏خندیم و مى‏خوانیم و تو با آن نگاه مهربان و معنى‏دارت گاهى همراه‏مان مى‏شوى و باز در خود مى‏روى و ما چشم بر جاده مى‏دوزیم.


مى‏رسیم. اینجا وعده‏گاه توست؛ «فكّه». از ماشین پیاده مى‏شویم. در پیش چشمان‏مان دریایى است از جنس غبار ماسه‏ها كه از بى‏وزنى چون آب به سادگى موج مى‏زنند و بالا مى‏گیرند و این گمان را در ذهنم فرو مى‏ریزند كه تو به قصد صید مرواریدهاى این بیابان، قبل از همه به دریا مى‏زنى.


عجیب است، همه كارهایش عجیب است. مهندس یزدان‏پرست را مى‏گویم. با آنكه زمان زیادى نیست كه در جمع ما راه باز كرده امّا آن‏چنان با تو رنگ باخته و یكدل شده كه من تعجب مى‏كنم. صمیمیت او چقدر زود در دل جا باز مى‏كند. این حُسن خلق او بوى آشنایى دارد و چهره آرامش ما را به یاد شهدا مى‏اندازد.


تقسیم مى‏شویم. آن 5 نفر از یك سو و ما از سویى دیگر. ساعت حدود 7 صبح است و آفتاب بهارى بوته‏هاى سبز را با دست طلایى خود نوازش مى‏دهد. نیمه نسیمى آرام بر صحرا مى‏وزد. و ما كه پیاده‏روى در رمل‏ها مثل شنا در آب خسته‏مان كرده، لحظه‏اى مى‏نشینیم. تو با نگاه كنجكاوت رمل‏ها را مى‏كاوى و من شكوه‏كنان كه:

- حاجى، اینجا كه داریم مى‏ریم قتلگاه نیست. ما خودمون رو الّاف كردیم.

و تو با لحنى بى‏سابقه پاسخم را مى‏دهى، آنهم خیلى جدى و محكم:

- اگر فكر مى‏كنى اینجا الّاف شدى نیا!

و من بى‏خبر كه تو مسیر خودت را شناسایى مى‏كردى و ما... بعد فرمان تو:

- از همین جا مى‏ریم.


تعجب مى‏كنم؛ تو با دیدن یك عكس از قتلگاه فكه، همه چیز را شناختى. نگاهت به گودال درون عكس، آنقدر خیره ماند تا كار خودش را كرد. راه آن گودال را پیدا كردى و پایت را در مسیر آن نهادى. راستى سیّد، چه كسى از میان آن گودال، تو را صدا زد؟ و تو چگونه راه آسمان را در آنجا یافتى؟


مرتضى شعبانى دوربین‏اش را روشن مى‏گذارد. و به تعقیب نقش پاها به رمل مى‏پردازد و آخرین یادگارى را از تو جمع مى‏كند. 9 نفر، پا جا پاى یكدیگر حركت مى‏كنیم. قلاب نگاه سرگردان من در آن بحر عظیم بر روى نارنجك و كمى آن‏سوتر یك پوتین باقى مانده از شهدا گیر مى‏كند. دلم را غربتى چنگ مى‏زند. طنین صداى پاى صاحب آن پوتین به گوشم مى‏رسد. مى‏ایستم و از پشت پنجره دوربین آن را مى‏بینم و براى یادگارى و یادآورى ثبتش مى‏كنم و همین دل‏مشغولى مرا از شما دور مى‏كند. دور مى‏شوید، تا آن‏كه در پشت یك تل‏خاك از چشمانم مى‏گریزید. به خود مى‏آیم. قصد رسیدن به شما را مى‏كنم. اما هنوز از برزخ بین نیّت تا عمل بیرون نیامده‏ام كه مى‏شنوم؛ صداى انفجارى مهیب در آن‏سوى تل، و آتش و دود درهم تنیده‏اى كه به آسمان مى‏رود و فریادى بى‏اختیار:

- یا قمر بنى‏هاشم.

و نگاه مات و خشك‏زده‏ام به پیچ و تاب دود و آتش و غبار.

مى‏دوم. یك‏نفس و تند. نمى‏دانم چگونه خود را به بلندى مى‏رسانم و چه مى‏بینم، خداى من! تقریباً همه افتاده‏اند. سرگردان و حیرانم. بى‏اراده، دست‏هایم را بالا مى‏آورم و پنجره دوربین را به سوى شما مى‏گیرم. دیده و ندیده، دكمه را مى‏فشارم. نمى‏دانم چرا این كار را مى‏كنم. اما این كار را مى‏كنم و بعد مى‏دوم به سمت شما.


درمانده و حیران به میان‏تان آمدم. خون بود و خون، گوشت‏هاى آویخته به استخوان‏هاى شكسته. لباس‏هاى تكه‏تكه شده، كفش‏هاى پاره شده. دوربین به زمین افتاده و فیلم‏هاى تركش‏خورده، همه‏چیز و همه‏چیز با رنگ خون جلا داده شده بود. نمى‏دانستم چه باید بكنم. باز بى‏اراده دست‏هایم بالا رفت و دوربین را به سمت تو نشانه گرفتم. نگاهت كردم. نگاهم كردى و همین نگاه مردّدم كرد.

- بگیرم، نگیرم، چه كنم خدا.

و این فكر بر ذهنم فشار آورد:

- اگر نگیرى ممكنه...

و گرفتم. هرچند كه آفتاب نگاه تو مرا سوزاند.


نفهمیدم بچه‏ها- آن 5 نفر- چگونه خود را با آن فاصله زیاد به ما رساندند. وقتى به خود آمدم بچه‏ها را دیدم كه به ابتكار سعید قاسمى براى شما- تو و یزدان‏پرست - برانكاردى از نبشى‏ها و لباس‏هاى به هم گره زده یكدیگر، ساختند. صداى یك هلى‏كوپتر نگاه همه را به آسمان خواند. امّا آسمان یك‏دست صاف و آبى بود، بدون كوچك‏ترین نشانه‏اى از شى ء پرنده. براى جلوگیرى از خون‏ریزى بیشتر، بچه‏ها با كمربند و چیزهاى دیگر به جان پایت افتادند و من مأمور در آوردن اوركت تو شدم. كنارت آمدم. نگاهم را كه به خون‏هاى رفته از بدنت دوختم، بى‏اختیار بازویت را فشار دادم و از باب دلدارى گفتم:

- حاجى، هیچى نیست، الان مى‏رویم عقب.

و تو باز آفتاب نگاهت را بر من تاباندى و مرا در كوره كلامت سوزاندى:

- چى دارى مى‏گى؟ ما براى همین حرف‏ها اومدیم اینجا، اصغرجون.

من شرمنده شدم. و خود را خیلى كوچك دیدم. وتو براى رهایى من از شرمسارى، وسایل داخل جیبت را بهانه قرار دادى كه؛ وسایلم را از داخل جیبم در بیار.

با شما برمى‏گردیم. با آن وضعیت، به راه مى‏افتیم، رمل‏ها نفس همه‏مان را گرفته بود. حكم شناگرى خسته را داشتیم كه براى رسیدن به ساحل، لحظه‏شمارى مى‏كند و تو با آرامش كامل در پى ارتباط خود بودى.

- یا زهرا(س)، یا حسین(ع).

و وقتى به میان ما بازگشتى و خود را بردوش بچه‏ها دیدى شكوه كردى:

- منو بذارید زمین، بذارید همین‏جا شهید شم.


دیگر كم‏كم در مسیر راه آسمان پر مى‏كشیدى، تمام تلاشم این بود تا از مقابل گرماى نگاهت عبور نكنم. انگار مى‏ترسیدم. چیزى گنگ در ضمیرم به من مى‏گفت:

- طرف سیّد نرو، او آسمانى آسمانى است و تو زمینى زمینى.

و همه ترسم از چشمانت بود كه مبادا مرا ببینى. اگر یك‏بار دیگر مرا مى‏دیدى، من چه باید مى‏كردم؟ مى‏خندیدم؟ مى‏گریستم؟ روضه مى‏خواندم؟ ... كاش براى نگاهت پاسخى داشتم تا راحت‏تر مى‏توانستم در آسمان چشمانت سِیر كنم. راحت راحت. كاش تا مى‏توانستم، پیشانى بلندت را بوسه مى‏زدم. تا مى‏توانستم، گوش به لب‏هاى نجواگرت مى‏دادم. تا مى‏توانستم.... امّا حیف. با آن انفجار، فاصله‏اى بین من و تو افتاد كه با هیچ چیز پرشدنى نبود و هرگز هم پر نشد. و نگاه تو این فاصله را بیشتر به رخ من مى‏كشید. هر چند كه مى‏دانستم بین من و تو فاصله بسیار است، امّا نمى‏خواستم باور كنم كه عاقبت، این فاصله ما را جدا مى‏كند. مى‏فهمیدم ولى نمى‏خواستم بروز دهم. گاهى مى‏خواستم، امّا تو نمى‏گذاشتى. تو با آن مناعت طبعت، آنقدر خود را پایین مى‏آوردى كه من كوچك نیز مى‏توانستم به شاخه‏هایت دست بزنم. از میوه‏هایت بچینم و با آن ذهن كودكانه، خودم را در كنار تو ببینم. و حالا آن انفجار همه چیز را روشن كرد. همه چیز را عیان كرد. و دل كودكانه مرا سوزاند. من ماندم با آن نگاه آخر، و تو كه به آسمان پر كشیدى. و دستان كوتاه من از وراى تو كه برایم... پس باید از مقابل چشمان تو مى‏گریختم؛ كه گریختم.


مى‏رسیم- خسته و مضطرب- اینجا بیمارستان شهید مخبرى است. اولین ایستگاه حیات تو. تلاش دكترها براى بازگردانت بى فایده است. تو مصمم شده‏اى كه دیگر باز نگردى. نباید هم جز این باشد. تو كه یك عمر نگاهت بر كرانه ازلى و ابدى وجود دوخته شده بود، اكنون كه بر آن كرانه نشسته‏اى، پس چرا به‏سوى مإ؛ ّّ قبرستان نشینان عادات سخیف باز گردى؟

یزدان‏پرست نیز آرام در كنارت خوابیده است.


آخرین لحظه‏ات. برانكاردى از زیرزمین بیمارستان صحرایى شهید مخبرى بالا مى‏آید. تو را و سعید را به سمت هلى‏كوپتر مى‏برند. و من مبهوت این جدایى زودهنگام. در كمال ناباورى و بغضى سوزان با خود زمزمه مى‏كنم؛ بگذار تا ببینمش اكنون كه مى‏رود. اى اشك، از چه راه تماشا گرفته‏اى؟... صداى پروانه‏هاى هلى‏كوپتر بیشتر و بیشتر مى‏شود و تو به همراه سعید یزدان‏پرست و بقیه بچه‏ها از زمین جدا مى‏شوید و مى‏روید و... تو مى‏روى به آسمان‏ها براى همیشه، اما نه، بهتر بگویم: تو مى‏مانى براى همیشه و زمان ما را با خود مى‏برد و حالا سال‏ها گذشته و من هر روز باز مى‏گردم به فكه و ماشین بر سینه جاده مى‏كشد و من با خود مى‏گویم: شاید ترا پیدا كنم، اما افسوس....!

 

به قلم هنرمند بسیجى: اصغر بختیارى



:: مرتبط با: مقالاتی درباره فرهنگ جهاد وشهادت ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1387/07/5
زمان : 06:09 ق.ظ
۹۴۸۷گلهای بهشت
نظرات |

گلهای بهشت
‌بسیجیان از نگاه سید شهیدان اهل قلم مرتضی آوینی

 

در میان بسیجیان نوجوانان پایگاه ویژه‌ای دارند نظر شهید آوینی رادر این باره بخوانید: ‌ ‌

بسیجـی عـاشق كربلاست، و كربلا را تو مپندار كه شهری است در میان شهرها و نامی است در میان نام‌ها، نه،كربلا حرم حق است و هیچ كس را جز یاران امام حسین(ع) راهی به سوی حقیقت نیست. ‌ ‌

‌‌‌‌بسیجـی‌هـا دلبـاختـه حقنـد ومـا دلباخته بسیجی‌ها هستیم. آنها سـربازان امام زمان و پیوستگان به او هستند و تو اگر در جست و جوی موعود خویش هستی او را در میان سربازانش بجوی. ‌ ‌

‌‌پیـام بسیجـی اطـاعـت اسـت، اطـاعتـی كـه از عشـق بـه ولایـت برمی‌خیزد،مگر می‌شود كه حضرت امام فرمانی بدهد و ما اطاعت نكنیم؟

‌‌بسیجی خود را در نسبت میان مبدا و معاد می‌بیند و انتظار موعود و با این انتظار،هویت تاریخی انسان را باز می‌یابد. او آسایش تن را قربانی كمال روح می‌كند وخودرا نه درروزوماه و سال و شهر و كوچه وخیابان،كه در فاصله میان مبدا و موعود تاریخ باز می‌شناسد وبرای مبارزات فردا آماده می‌كند. ‌ ‌

‌‌در میان كلمات،كلمه‌ای بدین زیبایی بسیار كم است: <بسیجی> نـه از آن لحـاظ كـه سخـن از موسیقی الفاظ می‌رود و نه از لحاظ ایماژی (تصویری) كه در ذهن می‌سازد؛نه، جای این حرفها این جا نیست. از آن روی كه این كلمه بر مدلولی دلالت دارد كه تجسم كامل آن روحی است كه در <آوردگاه جهاد در راه خدا> تحقق یافته است. ‌ ‌

‌‌منشا قدرت و شجاعت ما اگر چه برای دشمن معمایی است، اما برای ما و همه بسیجی‌های دیگر روشن است. حضور چهره‌های سوخته بچـه‌هـای سیـزده چهـارده سـاله بندری در میان جمع بیش از هر جواب دیگری صراحت وبلاغت دارد. آمریكا اگر كور و غافل نباشد، از حضور این بچه‌های لاغر و سیاه چرده بسیجی بیشتر از وجود موشك استینگر در دست‌های ما وحشت خواهد كرد. اما خدا را شكر كه كید و مكر شیطان ضعیف است و آمریكا هرگز از آن عقلی كه بتواند مبادی و مبانی قدرت ما را پیدا كند برخوردار نیست. ‌



:: مرتبط با: مقالاتی درباره فرهنگ جهاد وشهادت ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1387/07/5
زمان : 06:09 ق.ظ
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic