۹۴۹۶جان به کف
نظرات |

جان به کف

اول من دیدمش. با آن کلاه خود روی سرش، و آز. پی. جی روی شانه‌اش، مثل نیروهایی شده بود که می‌خواستند بروند جلو. به فرمانده گردانمان گفتم.

صدایش کرد: « حاج مهدی!»

برگشت، گفت: «شما کجا می‌رین؟»

گفت: «چه فرقی می‌کنه؟ فرمانده که نباید همش بشینه تو سنگر. منم با این دسته می‌رم جلو.»

«از خاطرات شهید مهدی زین‌الدین»



:: مرتبط با: مقالاتی درباره فرهنگ جهاد وشهادت ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1387/07/5
زمان : 07:09 ق.ظ
۹۴۹۵مکه
نظرات |

مکه

 

اسمش درآمده بود برای مکه، نمی‌رفت. مادرش دوست داشت محمودش حاجی بشود. پرسید: «خب مادر چرا نمی‌روی؟»

گفت: «من اگر بروم و برگردم ببینم توی همین مدت ضد انقلاب حمله کرده، یه عده را کشته، یه جاهایی رو گرفته، که نبودن من باعث اینها شده، چی دارم جواب بدم؟ جواب خون این بچه‌ها رو کی می‌‌ده؟»
«از خاطرات شهید محمود کاوه»

و سخن آخر:
ای خدای بزرگ! تو را شکر می‌کنم که راه شهادت را بر من گشودی، دریچه‌ای پرافتخار از این دنیای خاکی به سوی آسمان‌ها باز کردی و لذّت‌بخش‌ترین امید حیاتم را در اختیارم گذاشتی و به امید استخلاص، تحمل همه دردها و غم‌ها و شکنجه‌ها را میسر کردی... .

«از یادداشت‌های شهید دکتر مصطفی چمران»



:: مرتبط با: مقالاتی درباره فرهنگ جهاد وشهادت ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1387/07/5
زمان : 07:09 ق.ظ
۹۴۹۴یادداشتی از امیرحسین انبارداران ، نویسنده دفاع مقدس
نظرات |

یادداشتی از امیرحسین انبارداران ، نویسنده دفاع مقدس


شما كه غریبه نیستید! من خاك لباس آن آزاده قشمی را كه روی اسكله الامیه به یغما رفته، ترجیح می‌دهم بر همه دنیا، چه برسد به ارتباطاتم در تهران! راستی، شما خبر ندارید نانوایی كدام محله مسئول جمع‌آوری تاریخ دفاع مقدس ماست؟
داداش‌مان محصول كربلای 3 بود، یكی از گلهای به یغما رفته در اسكله الامیه. پنج سال تمام، اسارت كشیده بود، به قولی آب خنك خورده بود با طعم تونل‌های شكنجه بعثی‌ها و كابل و هزار بی‌پدری دیگر! پرسیدم: تا حالا خاطراتت را برای جایی گفته‌ای؟!

قیافه‌ای گرفت و به ابروانش تاب داد و گفت: شاید مثل من خنده‌تان بگیرد از پاسخ او. آن هم چه خنده‌ای؛ تلخ تلخ ... به قول شاعر ...خنده تلخ من از گریه غم‌انگیز‌تر است...

***می‌دانم، قرار است به عنوان میهمان، یادداشتی بنویسم برای هفته دفاع مقدس. خوب هم می‌دانم كه یادداشت باید مقدمه داشته باشد و صغری كبری و نتیجه! ... نمی‌شود مثل بسیجی‌ها یادداشت نوشت؟! ... من می‌خواهم یك یادداشت بسیجی بنویسم، به همین خاطر اول از همه نام همو را از قلمم بر كاغذ‌ می‌ریزم كه همه‌ی دفاع مقدس است... داداش‌مان!چه كار به اسمش داری؟فكر كن یكی از همین آدم‌های دور و برت، یكی از همین معمولی‌ها، یكی از همین بی‌كلاس‌ها، بدون خدم و حشم و دنگ و فنگ و جلسه و هزار كوفت و زهر مار دیگر!

***می‌دانم، یادداشت نویسی این نیست كه تو یك سوژه معمولی را حلاجی كنی، یادداشت باید ...

***داداش مان گفت: _ چرا حاج آقا!بنده خدا از بس با صفا بود به من می‌گفت حاج آقا شاید به این خاطر حاج آقا صدایم می‌كرد كه می‌شنید دارم حرف‌های گنده گنده می‌زنم و می‌گویم می‌خواهیم خاطرات بچه‌های دفاع مقدس را جمع كنیم و بكنیم یك كتاب.داداش‌مان كه دست و چشم بسته از روی اسكله الامیه، كتك خوران تا قلب موصل رفته بود، در پاسخ به سوالم حرفی زد كه خیلی زحمت كشیدم خنده‌ام را نفهمد، پرسیده بودم: تا حالا خاطراتت را برای جایی گفته‌ای؟!داداش‌مان داشت می‌گفت: چند بار در مسابقات خاطره‌نویسی شركت كرده‌ام....خدا نور ببارد بر مزار حسین خرازی و بچه‌های دلاورش كه كربلای3 را چنان به سرانجام رساندند كه تو وقتی فقط بخشی از وقایعش را توی كتابی كه بچه‌های مركز تحقیقات و مطالعات جنگ سپاه چاپ كرده‌اند، می‌خوانی گمان می‌كنی ترجمه یك قصه اكشن و رویایی خارجی را می‌خوانی ... حالا من نشسته بودم جلوی یكی از همان عتیقه‌ها، یكی از همان بچه‌هایی كه رفته بودند تا بیخ‌گوش بعثی‌ها روی الامیه. بعد هم این یكی‌شان به تاراج رفته بود و ... الخ!

***وقتی قرار شد هزار و اندی كیلومتر از تهران دور شوم و بروم به خدمتگذاری فرهنگ و هنر یك شهر دور افتاده، با خودم قرار گذاشتم به قول رجایی كبیر محور خدمتم امام (ره) باشد و شهیدان و اسلام. به اضافه یك چیز دیگر؛ دفاع مقدس.رسیده و نرسیده به میز خدمتگذاری، خودم را از لابه‌لای پیام‌های تبریك !! كشیده بودم بیرون و پایم را كرده بودم توی یك كفش كه الا و بلا می‌خواهم خاطرات جبهه رفته‌های شهر محل خدمتم را كتاب كنم، قول مشاور امور ایثارگران وزیر ارشاد را هم گرفته بودم برای همكاری. داداش‌مان خیلی جدی و صمیمی می‌گفت: چند بار در مسابقات خاطره‌نویسی شركت كرده‌ام.آنهایی كه سالهاست خاك صفحات دفاع مقدس را در عرصه كتاب و رسانه خورده‌اند خودشان را بگذارند جای من! گریه ندارد؟! محصول كربلای 3 باشی و روی اسكله الامیه به تاراج رفته باشی و فقط خاطراتت را برای مسابقات خاطره‌نویسی فرستاده باشی.... می‌خواهی خدا از سر تقصیراتمان بگذرد؟!

***وقتی می‌خواستم بار و بندیلم را ببندم بروم قشم به خدمتگذاری اهل فرهنگ و هنر، دوستان دلسوز برایم غصه می‌خوردند كه؛ همه ارتباطاتت را از دست می‌دهی و ... الخ!شما كه غریبه نیستید! من خاك لباس آن آزاده قشمی را كه روی اسكله الامیه به یغما رفته، ترجیح می‌دهم بر همه دنیا، چه برسد به ارتباطاتم در تهران!راستی، شما خبر ندارید نانوایی كدام محله مسئول جمع‌آوری تاریخ دفاع مقدس ماست؟!



:: مرتبط با: مقالاتی درباره فرهنگ جهاد وشهادت ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1387/07/5
زمان : 07:09 ق.ظ
۹۴۹۳شهادت یک مادر
نظرات |

شهادت یک مادر

 

بچه را در گوشه‌ای گذاشتم و آماده شدم تا خود را برای نجات مادر به مهلکه بیندازم. تمام این حوادث یکی، دو ثانیه بیشتر طول نکشید، ولی آن قدر مخوف و دردناک و ضجه‌آور بود که تا اعماق استخوان‌هایم نفوذ کرد.


بحبوحه جنگ بود، رگبار گلوله از دو طرف می‌بارید، صدای سنگین و موزون «دوشکا» هیبتی خاص به معرکه می‌بخشید.

جنگ‌‌آوران کتائبی در عین‌الرمانه در نقاط مرتفع در کمائن مسلح و مجهز تیراندازی می‌کردند و هر جنبنده‌ای را در شیاح شکار می‌کردند.

جنگ‌آوران مسلمان، پشت دیوارها، پشت کیسه‌های شن، در مخفی گاه‌های مختلف کمین کرده بودند. ابتکار عمل، به دست کتائب بود و مسلمانان جنبه دفاعی داشتند و گاه‌گاهی برای خالی نبودن عریضه، انگشت روی ماشه مسلسل فشار داده، بدون هدف دقیق رگبار گلوله به سوی عین‌الرمانه سرازیر می‌کردند.

ما، در طول شیاح، سه مرکز دفاعی به عهده گرفته بودیم که خطرناک‌‌ترین آن‌ها نزدیک خیابان اسعد اسعد بود. مطابق معمول برای سرکشی و دلجویی از جنگ‌‌آوران حرکت، همه روزه به دیدار مراکز مختلف آن و جوانان جنگنده آن می‌رفتم، با آن‌ها می‌نشستم، چای می‌خوردم، پشت سنگر را بازدید می‌کردم. مواضع کتائبی‌ها را از دور می‌دیدم، گاهی نقشه می‌کشیدم، گاهی طرح می‌دادم و خلاصه ساعاتی را در میان جنگ‌‌آوران می‌گذراندم.

موازی خیابان اسعد اسعد، خیابان کوچکی است به نام شارع خلیل، که هم‌‌چون اسعد هدف تیراندازان کتائبی است و هر جنبنده‌ای در آن، هدف گلوله قرار می‌گیرد.

در کنار این خیابان، پشت دیواری بلند ایستاده بودم و دزدکی از کنار دیوار به عین‌الرمانه نگاه می‌کردم و کمین گاه‌های آن‌ها را بررسی می‌نمودم.

خیابان ساکت بود، پرنده‌ای پر نمی‌زد، حتی صدای گلوله‌ خاموش شده بود، سکوتی و حشتناک‌تر از مرگ سایه گسترده بود...

و من در دنیایی از بهت و ترس و ناامیدی سپر می‌کردم ...

آن طرف خیابان، در فاصله 10متری خانه‌ای بود که بچه‌ای دو یا سه ساله در آن بازی می‌کرد، در خانه باز بود و یک باره بچه به میان خیابان کوچک دوید...

بدون اراده فریادی ضجه‌‌وار و رعد صفت که تا به حال نظیرش را از خود نشنیده بودم، از اعماق سینه‌ام به آسمان بلند شد...

نمی‌دانم چه گفتم؟ و چه حالتی به من دست داد؟

و انفجار ضجه‌ام چه آتشفشانی برانگیخت؟...

اما فوراً مادری جوان و مضطرب جیغی زد و با موی ژولیده و پای برهنه به میان خیابان دوید... هنوز دستش به دست کودک نرسیده بود که صدای تیری بلند شد و بر سینه پرمهرش نشست! چرخی زد و با ضجه‌ای دردناک بر زمین غلطید، دستی سینه گذاشت که از میان انگشتانش خون فواره می‌زد و دست دیگرش را به سوی بچه‌اش دراز کرده بود و می‌گفت آه فرزندم! آه فرزندم!

من دیگر نتوانستم تحمل کنم، چای صبر نبود، خطر مرگ و ترس از خطر، دیگر جایی از اعراب نداشت، با سرعت برق، خود را به وسط خیابان رساندم و با یک ضرب بچه را بلند کردم و با یک خیر دیگر، خود را به طرف دیگر خیابان به داخل خانه کشاندم...

گلوله می‌بارید و مسلماً تیراندازان ماهر کتائبی منتظر این لحظه بودند، اما شانس بود و حساب احتمالات، تا از میان گلوله کدام یک، را به خاک بیندازد...

وارد خانه شدم، بچه زیر بازویم دست و پا می‌زد، به سمت مادر توجه کردم، دیدم هنوز دستش طرف فرزند دراز است و دیدگانش نگران ماست! وقتی از سلامتی ما اطمینان یافت آهی دردناک کشید و سرش را بر زمین گذاشت و دستش نیز بر زمین افتاد...

بچه را در گوشه‌ای گذاشتم و آماده شدم نا خود را برای نجات مادر به مهلکه بیندازم. تمام این حوادث یکی، دو ثانیه بیشتر طول نکشید، ولی آن‌قدر مخوف و دردناک و ضحه‌آور بود که تا اعماق استخوان‌هایم نفوذ کرد.

در این وقت دوستان رزمنده‌ام نیز فرا رسیده بودند و بی‌مهابا از هر گوشه‌ای، رگبار گلوله را همچون باران به سمت عین‌الرمانه سرازیر کردند و پرده‌ای از گلوله برای حمایت ما به وجود آورند.

در این موقع، به وسط خیابان رسیده بودم و جنگنده‌ای دیگر نیز کمک کرد و در مدتی کم‌تر از یک ثانیه مادر را به خانه کشاندیم.

بچه، خود را در آغوش مادر انداخت و مادر آهی کشید و بچه را بر سینه سوراخ شده خود فشرد، بچه گریه می‌کرد و از گوشه چشم مادر قطره‌ای اشک سرازیر شده بود... اشک سرور، اشک شکر برای نجات فرزندش، اما آرام آرام دست مادر شل شد و چشمان خسته‌اش به سمت گوشه‌ای خشک شد.

آری، مادرجان داده بود و بچه هنوز گریه می‌کرد!

زن‌ها و بچه‌های همسایه جمع شده بودند، شیون می‌کردند، فریاد می‌نمودند، می‌آمدند و می‌رفتند، شلوغ شده بود...

اما من در دنیای دیگری سیر می‌کردم، دور از مردم، دور از سر و صدا، دور از معرکه جنگ، به این کودک خیره شده بودم، کودکی که جنایت کرده بود! چه جنایتی!

مادرش را به کشتن داده بود و در عین حال بی‌گناه بود و از صورت معصومش و چشمان اشک‌ آلودش و لب‌های لرزانش پاکی و صفا و نیاز به مادر خوانده می‌شد...

به صورت این مادر فداکار نگاه می کردم که دستش بر سینه‌اش پنجه‌هایش در میان خونش خشک شده بود.

گوشه چشمانش هنوز اشک آلود بود و در گوشه لبش لبخند آرامش و آسایش خوانده می‌شد.


مصطفی چمران



:: مرتبط با: مقالاتی درباره فرهنگ جهاد وشهادت ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1387/07/5
زمان : 07:09 ق.ظ
۹۴۹۲نام این ژنرال را به خاطر بسپارید: " سرهنگ احمد زیدان"
نظرات |

نام این ژنرال را به خاطر بسپارید: " سرهنگ احمد زیدان"
«...ایرانیان آمدند...». این اولین جمله‏ای است که سرهنگ «احمد زیدان»، فرمانده‏ نیروهای عراقی در خرمشهر، روی ورقه‏ تلفن‏گرام خود می‏نویسد. این تلفن‏گرام وقتی به فرماندهان او می‏رسد که باران آتش راه را بر نیروهای عراقی بسته است. نیروهایی که نوزده ماه پیش، روی دیوار خانه‏های خرمشهر نوشته بودند: «آمده‏ایم تا بمانیم».

این سرهنگ اهل استان رمادی است و از طایفه‏ «دلیم» به شمار می‏رود. او فارغ‏التحصیل دوره‏ آموزشی چهل و نهم از دانشکده‏ افسری بغداد است و کارت عضویت در شاخه‏ نظامی حزب بعث را هم در جیب خود دارد.

سرهنگ زیدان قبل از فرماندهی نیروهای مستقر در خرمشهر، فرمانده‏ تیپ 113پیاده‏نظام بود که جزو تیپ‏های مرزی محسوب می‏شود.

بعضی از نظامیان برجسته‏ عراقی او را افسر لایقی نمی‏دانند و معتقدند که این سرهنگ دانش نظامی ندارد و انتخاب او به فرماندهی این جبهه‏ حساس و مهم، یک اشتباه بزرگ در جنگ عراق با ایران به حساب می‏آید؛ اما مطیع بودن و اطاعت بی‏چون و چرای او از دستورهای صدام و فرماندهان رده‏های بالاتر، همه‏ ضعف‏های او را می‏پوشاند. او در تماس خود با صدام، درباره‏ تازه‏ترین خبرهای خرمشهر می‏گوید: «قربان! خرمشهر با مردان دلاور ما پایدار است و به صورت دژ محکمی، هر نیروی مهاجمی را خرد می‏کند».

در آخرین شب خرمشهر، این سرهنگ میدان نبرد را خالی می‏کند؛ اما خیلی زود گرفتار میدان مین می‏شود و لرزش قدم‏هایش یکی از مین‏های خفته را بیدار می‏کند. هیکل نیمه‏جان سرهنگ در میدان مین باقی می‏ماند و به خاطر شدت آتش، کسی جرأت نمی‏کند به او نزدیک شود. سه ساعت بعد، در یک فرصت کوتاه، چند سرباز وارد میدان می‏شوند و سرهنگ را که بی‏هوش و غرق در خون است، با یک جیپ جابه‏جا می‏کنند. راننده‏ جیپ که یک سرباز است، بعد از طی مسافتی جیپ را نگه می‏دارد و فحش و ناسزا را به جان سرهنگ می‏کشد و او را مسبب همه بدبختی‏ها و تیره‏روزی‏های خود و هم‏قطارانش می‏داند. سرباز راننده، جیپ و سرهنگ نیمه‏جان را به حال خود رها می‏کند و به سویی می‏گریزد. اما نیروهایی که در آن حوالی بودند جیپ و سرهنگ را می‏یابند و او را به طرف اروندرود می‏برند. سرهنگ شبانه با یک قایق به جزیره‏ ام‏الرصاص برده می‏شود.

آن شب، شایعه‏ کشته شدن سرهنگ احمد زیدان و ماندن جنازه‏ او در میدان مین، میان نیروهای محاصره شده‏ عراق می‏پیچد و تزلزل آنان را چند برابر می‏کند. این شایعه به قدری قوی و وقوع آن حتمی به نظر می‏رسد که فرماندهان رده بالای عراقی نیز به باور آن تن می‏دهند. سندی که در دست ماست، حاکی از این باور است. به همین دلیل، خبر کشته شدن سرهنگ زیدان در صدر اخبار آن روز مطبوعات و اطلاعیه‏های ما درباره‏ آزادی خرمشهر قرار می‏گیرد.

چند روز بعد، صدام فرماندهان خود را برای اعطای نشان شجاعت به کاخ ریاست جمهوری فرامی‏خواند؛ با فرماندهانی که با دست خالی از خرمشهر بازگشته‏اند.احمد زیدان در این ملاقات با عصا حضور پیدا می‏کند. صدام خطاب به فرماندهانش - که حالا سربازی برایشان باقی نمانده است - می‏گوید: «...من از مقاومت شما در خرمشهر راضی نیستم. این مدال‏ها برای تسکین افکار عمومی است. آرزو می‏کردم در خرمشهر کشته می‏شدید و عقب‏نشینی نمی‏کردید. آیا شما واقعا شایستگی دریافت نشان شجاعت را دارید؟ نه؛ اصلا ندارید. وجدان من آرام نخواهد شد، مگر این‏که سرهای له شده‏ شما را زیر شنی تانک‏ها ببینم». (در این حال، صدام از فرط عصبانیت لیوانی که جلوی دستش بود چنان روی میز می‏کوبد که تمام تکه‏های آن در کف سالن پخش می‏شود).

صدام با یأس و ناامیدی ادامه می‏دهد: «...ای وای؛ خرمشهر از دست رفت. چگونه آن را دوباره بگیریم؟»در این هنگام، سرتیپ ستاد «ساجت الدلیمی» می‏گوید: «قربان ببخشید...»

صدام، درحالی که از خشم دندان روی دندان می‏فشرد، نگاه تندی به ساجت می‏کند و می‏گوید: «ساکت باش بی‏شعور! ساکت باش ترسو! همه‏ شما ترسو هستید! همه‏ شما مستحق اعدام هستید! چرا علیه ایرانیان از سلاح‏های شیمیایی استفاده نکردید؟»

یکی از افسران در پاسخ صدام می‏گوید: «قربان! در این صورت سلاح شیمیایی بر سربازان ما هم تأثیر می‏گذاشت. چرا که نیروهای ایرانی به نیروهای ما خیلی نزدیک بودند.»صدام بلافاصله جواب می‏دهد: «سربازان تو بمیرند، مهم نیست. مهم این است که خرمشهر در دست ما باقی بماند... ای حقیر... ای پست...»وقتی سرتیپ ستاد «نبیل الربیعی» شروع به صحبت می‏کند، صدام کفش خود را از پای درآورده، به طرف سرتیپ نبیل پرتاب می‏کند. محافظان او فوری کفش را به صدام برمی‏گردانند.صدام در پایان سخنانش، با لحنی که نفرت و خفت از آن می‏بارید، می‏گوید: «من در مقابل خودم چهره‏ مرد نمی‏بینم. همه‏ شما زن هستید. غیرت زنان عراق از شما بیشتر است.»بعضی از فرماندهان هنگام خروج از سالن گریه می‏کردند؛ چون صدام برای سومین بار در این جلسه به صورت آنها تف کرده بود.

آن شب، شب آخر در خرمشهر، احمد زیدان به جزیره‏ ام‏الرصاص برده می‏شود. از آن‏جا به بیمارستانی در بصره و سپس در بیمارستان نظامی الرشید بستری می‏شود و تحت عمل جراحی قرار می‏گیرد.

پرونده‏ این سرهنگ، مانند سایر افسران اشغال‏گر بعثی، سیاه و سنگین است. این افسران در شهرها و روستاهای اشغال شده‏ ما از انجام هیچ جنایت و تجاوزی کوتاهی نکردند. سرهنگ احمد زیدان، حتی قبل از این‏که وارد میدان مین شود، دستور اعدام سه بسیجی اسیر ما را صادر کرده بود. او بارها و بارها دستور اعدام گروهی اسیران ایرانی را داده بود و حتی افسران دیگر را به اعدام‏ها و قتل‏عام مردم بومی ترغیب می‏کرد و معتقد بود این اعدام‏ها در بالا بردن روحیه‏ افراد برای نبرد با ایرانیان مؤثر است. آن‏گونه که گروهی از افسران عراقی پناهنده به ایرانیان می‏گویند، بعد از مدتی پزشکان هر دو پای سرهنگ زیدان را قطع می‏کنند.


مرتضی سرهنگی



:: مرتبط با: مقالاتی درباره فرهنگ جهاد وشهادت ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1387/07/5
زمان : 07:09 ق.ظ
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic