۹۵۰۱فقط یک لباس خاکی
نظرات |

فقط یک لباس خاکی


بسیار به رعایت بیت‌المال حساس بود. وقتی ما از همان اول زندگی مهاجرت‌های مداوم خود را شروع کردیم. یک چراغ والور، دو قابلمه و مقداری وسایل آشپزخانه از سپاه به امانت به ما دادند. حاجی اصرار داشت که حدود استفاده از این امانات تا وقتی است که آنجا هستیم. یعنی سفارش می‌کرد که بعد از شهادتش آن وسایل را به سپاه برگردانیم. خودش هم از بیت‌المال جز یک لباس خاکی چیزی نداشت یک ماشین استیشن به او داده بودند اما استفاده نمی‌کرد همیشه سوار وانت می‌شد. تازه در جبهه و شهر هم که به بسیجی‌ای برخورد می‌کرد از اتاق وانت پیاده می‌شد و می‌رفت عقب می‌نشست و جای خود را به رزمندگان می‌‌داد.

همسر سردار شهید محمدرضا دستواره



:: مرتبط با: مقالاتی درباره فرهنگ جهاد وشهادت ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1387/07/5
زمان : 10:09 ق.ظ
۹۵۰۰مهمتر از حفظ جان
نظرات |

مهمتر از حفظ جان

به حفظ بیت‌المال بیشتر از حفظ جان خود اهمیت می‌‌داد. خاطره‌ای را در این ارتباط دارم و آن این که یکبار ساعتی را از اداره نمی‌دانم برای چه به منزل آورده بود. تا دیدمش گفتم این ساعت چقدر زیباست، شهید تا این عبارت را از زبان من شنید زود آن را داخل کیفش گذاشت و گفت: مبادا برای تصاحبش وسوسه شویم و دیگر آن را نشانم نداد. لذا عمده هم و غمش این بود که نه تنها اموال بیت‌المال ابطال و هدم نگردد بلکه در مسیر غیرضروری نیز مصرف نشود. اگر دوستی کادویی، برایش هدیه می‌آورد، بسیار دقیق جستجو می‌کرد که بداند منبع تامین ‌هزینه آن از کجا بوده است. اگر احساس می‌کرد که از پول بیت‌المال تهیه شده بی رودربایستی پس می‌‌داد و همه، این اخلاق صیاد را می‌‌دانستند. معتقد بود و می‌گفت فردای قیامت همه این اموال زبان می‌گشایند و سوءاستفاده کنندگان از بیت‌المال را رسوا می‌کنند.

همسر شهید علی صیاد شیرازی



:: مرتبط با: مقالاتی درباره فرهنگ جهاد وشهادت ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1387/07/5
زمان : 07:09 ق.ظ
۹۴۹۹فرمانده
نظرات |

فرمانده

ده ماه بود ازش خبری نداشتیم. مادرش می‌گفت: «خرازی پاشو برو ببین چی شد این بچه؟ زنده‌‌س؟ مرده‌س؟»

می‌گفتم: «کجا بروم دنبالش آخه؟ کار و زندگی دارم خانوم. جبهه که یه وجب دو و جب نیس. از کجا پیدایش کنم؟»

رفته بودیم نماز جمعه. حاج آقا آخر خطبه‌ها گفت: حسین خرازی را دعا کنید.

آمد خانه. به مادرش گفتم. گفت: «حسین مارو می‌گفت؟»

گفتم: «چی شده ه امام جمعه هم می‌شناسدش؟»

نمی‌‌دانستم فرمانده لشکر اصفهان است.

«از خاطرات شهید حسین خرازی»



:: مرتبط با: مقالاتی درباره فرهنگ جهاد وشهادت ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1387/07/5
زمان : 07:09 ق.ظ
۹۴۹۸خرج خودمان نمی‌کرد
نظرات |

خرج خودمان نمی‌کرد
به شهید آبشناسان مثل خیلی‌های دیگر، فوق‌العاده حقوق جنگی تعلق می‌گرفت. اما وی آن پول را که می‌گرفت به من می‌گفت مدیونی اگر یک ریال از این پول را خرج خانه و خودمان بکنی. آنها را به من می‌‌داد. تو پاکت می‌گذاشتم می‌بردم به خانواده فقرا می‌‌دادم. هیچ کس هم از این موضوع با خبر نبوده و نشد و اینها را هم من فقط بعد از شهادتش بود که بازگو کردم. در یک مورد متوجه شدم به کسی کمک مالی کرده که من روی او حساس بودم. این حساسیتم را به آبشناسان گفتم، چنان عصبانی شد که باید آن را در زمره حالت‌های معدودی که فقط در شرایط خاص و البته نادر به وی دست می‌‌داد بدانم، ناراحتی‌اش به واسطه اطلاعی بود که من از این عمل وی حاصل کرده بودم. چون تاکید‌ش این بود که در این گونه موارد وقتی دست راست کار خوبی را انجام می‌‌دهد نباید دست چپ آدم از آن با خبر شود.

همسر شهید آبشناسان



:: مرتبط با: مقالاتی درباره فرهنگ جهاد وشهادت ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1387/07/5
زمان : 07:09 ق.ظ
۹۴۹۷توفیق کارها
نظرات |

توفیق کارها
توپش پر بود همه‌اش می‌گفت «من با اینا کار نمی‌کنم. اصلاً هیچ کدومشون را قبول ندارم. هر چی نیروی با تجربه‌هاست، گذاشتن کنار، جواب سلام نمی‌دن به آدم.»

آرام که شد حسن بهش گفت: «نمی‌تونی همچنین حرفی بزنی، یا بگی حالی که آقای ایکس شده فرمانده، مانیستیم. اگه می‌خوای خدا توفیق کارهات رو حفظ کنه. هیچ کاری به این کارا نداشته باش. اگه گفتن برید کنار، می‌ریم، خدا گفت چرا رفتی؟ می‌گیم آقای ایکس مسوول بود گفت برو، رفتیم.»

دیگه عصبانی نبود. چیزی نگفت. پا شد و رفت.

«از خاطرات شهید حسن باقری»



:: مرتبط با: مقالاتی درباره فرهنگ جهاد وشهادت ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1387/07/5
زمان : 07:09 ق.ظ
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات