۹۵۰۶امانت
نظرات |

امانت

ما معمولاً که به محل کار ایشان می‌رفتیم اگر می‌خواستیم خودکار یا کاغذی از آنجا برداریم و چیزی بنویسیم تاکید داشت. حتماً به مقدار استفاده از کاغذ یادداشت برداریم، می‌گفت: این بیت‌المال مسلمین است و چند صباحی در نزد ما امانت است و باید این امانت را به صاحبانش باز گردانیم.

فرزند شهید علی صیاد شیرازی



:: مرتبط با: مقالاتی درباره فرهنگ جهاد وشهادت ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1387/07/5
زمان : 10:09 ق.ظ
۹۵۰۵خدمتگزار
نظرات |

خدمتگزار

هر جا که بود، مثل بقیه بود؛ خورد و خوراکش، لباس پوشیدنش، خوابش، کارش، جنگیدنش، اصلاً احساس نمی‌کردی که او فرمانده است و تو زیر دستش هستی. می‌گفت: «من به خدمتگزار کوچیکم، بین خدمت‌گذاری‌های بزرگ‌تر.»

خودش را از همه کم‌تر می‌دانست. فیلم در نمی‌آورد، واقعاً این جوری بود.

«شرح احوال شهید بروجردی»



:: مرتبط با: مقالاتی درباره فرهنگ جهاد وشهادت ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1387/07/5
زمان : 10:09 ق.ظ
۹۵۰۴زوارناشناس
نظرات |

زوارناشناس
با رفتنش خیلی‌ها را داغدار کرد. بعد از شهادتش متوجه شدیم یک عده زن، نام سیدمحمد را به زبان می‌آورند و گریه می‌کنند و اشاره به جنازه می‌کنند و می‌گویند: سید رفتی و این یتیم‌ها را به کی سپردی؟! بعد‌ها فهمیدیم این‌ها کسانی بودند که سید در مدت عمرش کمک‌شان می‌کرد.

مادر شهید سیدمحمد صنیع خانی



:: مرتبط با: مقالاتی درباره فرهنگ جهاد وشهادت ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1387/07/5
زمان : 10:09 ق.ظ
۹۵۰۳نگران بیت‌المال
نظرات |

نگران بیت‌المال
بشدت راجع به بیت‌المال حساس بود و غالباً به ماموریت می‌رفت تا روز را برای انجام وظیفه اداری‌اش از دست ندهد. هیچ‌وقت از ماشین اداری و از لوازم اداری برای کار شخص استفاده نکرد و حتی در مورد مأموریت‌های پرواز‌‌اش هم همیشه نگرانی خاصی در ایشان قابل مشاهده بود و وقتی علت آن را می‌پرسیدم می‌گفت من نگرانم مبادا در این مأموریت‌ها حادثه‌ای پیش آید و هواپیما متعلق به بیت‌المال آسیب ببیند.

همسر خلبان شهید عباس بابایی



:: مرتبط با: مقالاتی درباره فرهنگ جهاد وشهادت ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1387/07/5
زمان : 10:09 ق.ظ
۹۵۰۲فراتر از سنش می‌اندیشید
نظرات |

فراتر از سنش می‌اندیشید


همیشه به فکر محرومین بود و بیشتر و فراتر از سنش می‌اندیشید. از نان و آرد خانه می‌برد و به خانواده‌های محروم می‌‌داد. می‌آمد می‌گفت: مادر، فلانی این مشکلات را دارد اجازه بدهید سفره‌‌مان را با آنها قسمت کنیم. من هم هیچ‌وقت دلش را نمی‌شکستم. یک بار برایش کفش نو خریده بودیم. بعد از مدتی دیدم کفشی که منصور می‌پوشد آن کفشی نیست که تازه برایش خریده‌ایم. کنجکاو شدم گفتم منصورجان این کفش کیست؟ کفش تو که این هم سوراخ و وصله نداشت. برگشت به من گفت: مادر آن را به یکی از بچه‌ها دادم. من کفشم را می‌دوزم و می‌پوشم، بگذار دیگر بچه‌ها شاد باشند. خصلت محروم دوستی را در بزرگی هم با خودش داشت. خانمش هم معلم بود می‌گفت: همین حقوق خانم برای زندگی مان کافی است و حقوق خودش را اصلاً منزل نمی‌آورد. به ما و به خانواده‌اش هم نمی‌گفت که آن را در کجا خرج می‌کند. بعدها شنیدیم که آن را خرج برخی را کارمندان کم بضاعت خود می‌کرد.

مادر شهید منصور ستاری، فرمانده نیروی هوایی ارتش



:: مرتبط با: مقالاتی درباره فرهنگ جهاد وشهادت ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1387/07/5
زمان : 09:09 ق.ظ
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic