۹۵۱۶کجاست خانه آن زن
نظرات |

کجاست خانه آن زن
یادگاری مانده بر دل از «هویزه» تا هویزه

 

صبح پنجشنبه- فرهنگی – 6/3/61

حالاکه روی تل خاک نشسته‌ام، چیزی جز آوار روی آوار بچشم نمی‌آید، هیچ صدائی جز گریه شنیده نمی‌شود و هیچ گوشه‌ای از آسمان لاجوردی در اشغال پرنده‌ای نیست، دانه‌های اشک را باد با خود

برده است و شهر سرشار آوار است و غبار.

می‌خواهم نگاه کنم به پنجره‌ای‌که روزی در آن دی‌ماه نامهربان و بارانی مه زده دختر بچه‌ای با گیس بافته و پوستی از سیب‌سرخ و جلیقه گلدوز دست کوچکش را تکان داد و من دست بزرگم را بخاطر دستان کوچکش حرکت دادم، گیس بافته خندید و من شور آب را در زاویه لبم چشیدم.

باران دانه می‌زد، آسمان بی‌تاب بود و تکان دست کوچکش در چشمم نوازش می‌ریخت.

کوچه‌ای‌که مرا از کنار آن دخترک عبور داد، اینک زیرآوار است و پنجره زیرفشار خاک و سنگ آخرین نفس را کشیده و چشمان شیشه‌ایش را انبوه خاک فشرده است.

وقتی که جنگ از هویزه عبور کرد و نخستین خشت سرخ از ارتفاع بام ملتهب به زیر غلطید، نخل، خرما باریدن آغاز کرد و رمل به هزار فریاد صحرا را صدا در داد، من بی‌درنگ زخم هویزه را بوسیدم و شبانه از کنار پیکر مجروحش نامردانه گریختم و پناه بردم از آبگینه به سنگ از چشمه به آبگیر.

من گریه را از هویزه آموختم هنگامی‌که جراحت وصله تنم شد و دلتنگی قرینه دلم گردید انسان که تبسم را به نسیان سپردم و اشتیاق را بدست افسانه.

بعد از آن لبانم به آوازی باز شد که هیچ‌گاه نخوانده بودم، آوازی سرشار اندوه در سوگ رودخاک و خشت، من خمیدگی پشتم را میراث هویزه می‌دانم و ویرانیش را رهین طفل حرام‌زاده چنگیز. نا‌باورانه دارم دنبال خانه‌ام می‌گردم که روزی در آن دی ماه نامهربان بارانی و مه زده‌زنی از در آن خانه بیرون آمد با چند گرده نان و دوید به دنبال خودرو سنگین نظامی با پاهای برهنه در گل و لای، با دستانی به گرمای تنور و جامهای به سیاهی قیر.

بخار نان گرم عجین مه بود و هر لقمه نرم آن آغشته به مربای تمشک آن پیرمرد کاسب چفیه بر سر، مرهم بزاق مجروح سربازان بود.

کجاست خانه آن زن، چگونه راه را باید پیدا کنم، از این تل به آن تل چند کوچه زیر پایم آرمیده، کدام نقطه را باید نشان می‌گرفتم، نه، هیچ دودی از روزنی به هواستون نیست و هیچ رایحه‌ای را هوا یدک نمی‌کشد، باید تل خاک‌ها را ببویم و بچشم، هر مشت خاک اگر که بوی نان و خون داد آنرا برای تیمم به تحفه بردارم و سهم سورمه چشم مادران شهدا را کنار بگذارم.

من از کدام برزن به در خانه متبرک آن زن خواهم رسید، می‌خواهم گل آفتاب‌گردان «علم الهدی» و یارانش را از گردن او بیاویزم و اشکم را به باد ندهم.

در لابلای آوار بدنبال کوچه‌های پیچ در پیچ می‌گردم تا پریشانی هر یک از کوچه نام علم‌الهدی و یارانش را میخ‌کوب که روشنی کوچه را تا ابد کفایت کند و گهواره اطفال از ترنم ترانه آنان تاب بردارد. مادر هزار شهر ویران، حدیث تو و دشمن مصداق پنک و آینه است، آینه بیگانه بازنگار، بیگانه با بیگانه، خشت خامت مدفن آسمانی‌ترین نقوش وحی شده برزمین است، ای همخوان باغ تاراج شده. حالا که روی تل خاک نشسته‌ام، پشت سر دیواری نیست، باید به شال سبز «آقا» کمربندم و به داد پنجره‌ها برسم که سماجت رویش دوباره دارند، اینجا کبوتر در جستجوی بامی است که روزی تعلق به او داشت و جفتش، وقتی که جنگ از بام خانه عبور نکرده بود، کشتزار گندم هجوم آفت مین را بخواب هم نمی‌دید، کاریز به خاکریز ارتفاع نیافته بود و دستان پرپینه خوشه‌چین هیچ صمیمیتی با خوشه‌های هوائی نداشت.

ای هویزه لبخند تو امسال، لبخند تلخ تو امسال لبخند آن پیر پهلوان است که به خنجر کین کافر به خاک غلطید بی‌آنکه نشان باز و بندش از او فاصله بگیرد و یا تیری از چله کمانش بچکد. تو بر زمین می‌مانی و تمام کوچه باغ‌های سبز بتو منتهی می‌شود، تو لبریز رویش و زایش خواهی بود و دست تطاول دی‌ماه های نامهربان بارانی و مه زده بتو نخواهد رسید، تو می‌مانی هویزه و من در باغی از آفتاب‌گردان که کوچه‌اش بنام علم‌الهدی است خانه آن زن را خواهم یافت.



:: مرتبط با: مقالاتی درباره فرهنگ جهاد وشهادت ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1387/07/5
زمان : 10:09 ق.ظ
۹۵۱۵خرم‌شهر، ما آمدیم
نظرات |

خرم‌شهر، ما آمدیم

 

صبح پنجشنبه- 6/3/61

تقدیم به سپاه اسلام

ای شهر حماسه ایثار و شهادت، ای اسطوره ایمان و شهادت، قله پرصلابت استقامت، ای سرزمین شیران روز عابدان شب، کربلای دوباره تاریخ، ما می‌آئیم. می‌آئیم تا پیکر عزیز زخمی ترا از زیر چکمه دژخیمان رها سازیم، می‌آئیم تا تن مقدست را از لوت وجود کافران بعثی، این جیره‌خواران استکبار جهانی رها سازیم، می‌آئیم تا ناقوس مرگ تمامی ابرقدرت‌ها و مزدوران وابسته به‌این دیوصفتان خون‌آشام را به‌صدا در آوریم، می‌آئیم تا در کنار کارون وضوی خون بگیریم، نماز عشق بخوانیم و سرود فتح و رهائی سر دهیم.

آری اگر چه آن‌روز با چشمی گریان و قلبی نالان از تو دور می‌شدیم اما با خدای خود عهد بستیم و از خود پیمان گرفتیم تا هنگام آزادیت یک لحظه آرام نگیریم، پلک‌ها بر هم نگذاریم، اسلحه از دست نیفکنیم، لباس رزم بدر نیاوریم، مگر آن‌روزی که دوباره ترا در کنار خویش بینیم. آری اگر چه آنروز رفتیم ولی همیشه در افق خونرن‌گمان ترا دیده‌ایم و شعر آزادی ترا زمزمه کرده‌ایم.

اینک آمد آن‌روز و رسید آن لحظه موعود،... گفته بودیم که ما می‌آئیم.

حال ای خونین شهر دوباره خرم باش و آماده شو که سپاهیان اسلام در راهند، و آن‌وقت که رسیدیم در آغوشت خواهیم گرفت، ترا به سینه سخت خواهیم فشرد، گرد وغبار از رویت خواهیم گرفت، ترا به اشک دیدگان خواهیم شست، و پس از آن قصه پردرد جدائی با تو خواهیم گفت. خواهیم گفت که در فصل جدائی بر ما چه رفت، از حماسه آفرینی‌های سپاه اسلام خواهیم گفت، از اطفال دبستانی و دبیرستانی که برای آزادیت کیف و کتاب رها کرده، تفنگ برگرفته با عزمی راسخ پای در میدان نبرد گذاشته‌اند، با تو از حسین فهمیده‌ها خواهیم گفت از شیرودی‌ها، با تو از کشوری‌ها خواهیم گفت از چمران‌ها و از تمامی شهیدان شاهد، از شهیدان گمنام، از شهیدان هویزه، از شهیدان در خاک و خون غلتیده، از بمباران‌های شبانه مردم بی‌دفاع شوش و اهواز و دزفول خواهیم گفت، با تو از دلاوری‌های عقابان تیز پرواز، از پاسداران آب‌های نیلگون، از ناوچه حماسه‌آفرین پیکان خواهیم گفت، از شهیدان بستان و تنگ چزابه، از شهیدان میمک و بازی دراز خواهیم گفت.

پس از آن، قصه حماسه‌آفرینی‌های ترا برای دیگران خواهیم برد، برای فرزندان فلسطین، مردم صحرا، مجاهدین افغان، جنگجویان مورو و فتانی. تا از تو بیاموزند ایستادن را.

و سپس یتیم کودکان و بیوه نوعروسان را بزیارت تو می‌آوریم، پدران و مادران شهیدان را.

خونین شهر ما می‌آئیم، می‌آئیم تا بصدام و صدامیان این غلامان حلقه بگوش دربار ظلم و ستم‌جهانی بچشانیم مزه آن سیلی‌ئی را که اماممان فرمود.

پس از آن همه با هم راهی قدس می‌شویم و از آنجا بتمامی دنیا خواهیم رفت و بساط ظلم ظالمان را برخواهیم چید و تا زمانی که ظلم است مبارزه خواهیم کرد. و در آن روز همه با هم در سراسر پهن دشت گیتی دست در دست هم پرچم لااله الاالله بر دوش، سرود فتح و رهائی سر خواهیم داد که آن‌روز به‌حقیقت دور نیست. به‌امید آن‌روز.



:: مرتبط با: مقالاتی درباره فرهنگ جهاد وشهادت ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1387/07/5
زمان : 10:09 ق.ظ
۹۵۱۴لاله‌های صبور
نظرات |

لاله‌های صبور
و اینک پس از قرن‌های پیچ در پیچ، تاریخ دوباره تکرار شد. غاصبان و جباران دهر لاله‌های شهر را به‌خون آذین کردند. لاله‌هایی که از دیرباز، اعجاز می‌آفریدند و دل بزرگشان را با داغی از تبار سوختن پیوند می‌دادند، لاله‌هایی که با نور وضو می‌ساختند و در محراب اشک خود را می‌آراستند تا در لحظه‌ای که آسمان در نور ستاره‌ها غرق است به‌نماز بایستند ور از دل با دوست بگویند. و اینک خفاشان کوری که در حضور آفتاب ولایت به کرمکی شبتاب دلخوش کرده بودند این لاله‌های از عشق سرشار را چند صباحی در حصار خود گرفتند تنها به جرم اینکه عاشق بودند و از انقلاب نور پاسداری می‌کردند. شب‌پرستان کور دیوانه‌وار بر سر این مظلومان ریختند و عقده‌های دل کوچکشان را در چاه حادثه قی کردند.

اول بار دست‌های این سه یار دیرین را بستند و سیلی بر صورت‌شان نواختند تا شاید کلامی به غیراز خدای بشنوند. اما لاله‌ها، صبور و استوار به ذکر حق مشغول بودند آن چنان که بلال حبشی در زیر خرواری از، کلامی به غیراز «احد» نگفت.

وحشیان دهر لاله‌های شهر را این بار با شیوه‌ای نور، نه از نوع هیتلر و چنگیز، به زیرگام‌های خود فرو بردند تا شاید... اما لاله‌ها هم‌چنان صبور و استوار به ذکر حق مشغول بودند دگر باز، جباران قرن، این سر فرو بردگان در لاک خویش، این فرومایگان پست که در مرداب می‌لولند، وحشی‌وار آن‌چنان که گرگ بدین شیوه مشهور است. گرده‌های لاله‌ها را که زخم چهارده قرن اسارت را به‌دنبال می‌کشید با آتشی سوزان سوزاندند و قلب این داغ‌‌دیده‌گان را با تیرهای زهر‌آلوده مشبک کردند تا شاید کلامی که دلخواه‌شان بود، بشنوند اما لاله‌ها، صبور و پایدار چون کوهی استوار تا آخرین دقایق حیاتشان به ذکر حق مشغول بودند و عاشقانه‌ترین لبخند فتخ بر لبانشان جاری بود آن چنان که نور از دیده‌گانشان، و مصداق آیات کریمه قرآن که می‌فرماید: (ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل‌الله امواتاً بل احیا عند ربهم یرزقون) و (اولئک صلوات علیهم من ربهم و رحمه و اولئک هم المتدون) گشتند.


از باده دوست گشته سرمست شهید

زانرو سروجان نهاده بر دست شهید

او کرده سفر زخاک تا کوی خدا

هرگز تو مپندار که مرده است شهید


آنان‌که به مرگ سرخ لبخند زدند

با شوق قدم در ره دلبند زدند

از شهر و دیارو یار و از همدم خویش

بگسسته و با خدای پیوند زدند



:: مرتبط با: مقالاتی درباره فرهنگ جهاد وشهادت ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1387/07/5
زمان : 10:09 ق.ظ
۹۵۱۳منزل نو
نظرات |

منزل نو

 

 


آیات ایثار- 23/5/1363
برمزار دست‌ها مرکبی چوبین پیچ و تاب می‌خورد و تا منزلی نوگام برمی‌‌داشت. بهار با نهایت سبزی، جلوه‌ای نداشت. ابرهای خون آلود، خون گریه می‌کردند و چشمان یاران، باران را تداعی می‌کرد. داغی عظیم بر دل مردم خیابان، چون نهالی تازه پای، ریشه می‌دواند و از حنجره‌ها فریادی به بلندای تاریخ بلند بود:

این گل پرپرماست         هدیه به رهبرماست


مرکب هم‌چنان پیش می‌تاخت و از پیش هزاران داغ‌دیده دوان بود. در گسترده دشت کنار گوری از نور سرشار، مرکب را فرمان ایست رسید و مرکب براق و یال افشان ایستادن گرفت. داغ‌دیدگان به گردش در حلقه‌ای بزرگ نشستند. دستی تطهیر شده از گلاب، حجاب را گشوده و پرده را به سوی دیگر افکند. آفتابی شعله‌ور، چشم‌ها را به خیرگی کشاند. شگفتا آسمان را غرق در نور خود کرده بود لبانش چون لبان صبح، خنده را احاطه داشت و در چشمانش کوهستانی از شوق گهر انداخته بود که در دل این کوه رودی به غایت جوش و پرخروش جریان داشت که از خون رنگ تازه‌ای به برکرده بود. دستی دیگر در هاله‌ای از نور آمد و وصیتنامه آفتاب را از قلب خونینش بیرون کشید و خواند. «راهی که رفته‌ام وصیت من است» کلامش صاعقه‌وار آتشی را در دل‌ها گیراند و اعماق جان‌ها را به یکباره سوخت. کسی از آن‌سوی حرم فریاد کشید: «برای شادی روح شهیدان اسلام الفاتحه، مع الصلوات» دست‌ها چون دستی واحد به ضریح متبرک آن بزرگوار نزدیک شد و صدای صلوات با چاشنی گریه در دشت تقسیم گشت. لحظه‌ای گذشت تا سکوت حاکم شد و بعد هر کس با صدایی به ناله نی تشبیه گفت: ای یارای ره یافته در حریم دوست به‌حق دوستی در روز حشر شفیع ما باش.

 

 

شقایق خون
ای شهیدی که زخون تو کفن رنگین است

سینه‌ات سنگر ایمان به خون آذین است

سرخی روی تو هرگز نشود پاک زخاک

دلت آیینه خورشید حقیقت بین است

بیرق سرخ تو افراشته بر بام جهان

از تو بالنده و پربار درخت دین است

روح خورشیدی واسطوره هستی با تو

بی‌تو بردوش زمان ثانیه‌ها سنگین است

سیل فریاد تو دیواره اعصار شکست

نبض تاریخی و تاریخ ز تو خونین است

نعره خون تو ضحاک زمان رسوا کرد

مرگ این‌گونه از زندگی ننگین است

در افق‌های شهادت به خدا پیوستن

راز جاوید شدن معنی بودن این است


در معبد عشق جان فدا باید کرد

یعنی به حسین اقتدا باید کرد

بی‌سر به لقای یار باید رفتن

دینی است که این‌گونه ادا باید کرد


هلا پاسداران آئین سرخ

سواران شوریده برزین سرخ

به شعر دلیری تصاویر سبز

به دیوان مردی مضامین سرخ

از این باغ زنگار زردی زدود

وفای به آن عهد دیرین سرخ

گذشتید چون از حصار خزان

چه دیدید آن‌سوی پرچین سرخ

پس از برگریزان و پرپر شدن

مبارک شما را گل آذین سرخ

حسن حسینی



:: مرتبط با: مقالاتی درباره فرهنگ جهاد وشهادت ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1387/07/5
زمان : 10:09 ق.ظ
۹۵۱۲شما ای نورچشمان من!
نظرات |

شما ای نورچشمان من!

اطلاعات- 6/3/1361

رجائی: شما سرمایه‌های اصلی و مسلم انقلاب اسلامی هستید شما ای نورچشمان من ای سربازان غیور اسلام، ای جانبازان راه حسین(ع) پیوندتان را با خدای خود روزبروز استوارتر کنید، من به شما غبطه می‌خورم و کیست که خود را در برابر عظمت روح شما و در برابر ایثاری که در راه خدا دارید کوچک احساس نکند.

دشمنان کوچکترین نقطه ضعف سپاه را بزرگ جلوه می‌دهند.

سپاه پاسداران از متن انقلاب‌اسلامی ملت ما بپا خاسته و تنها ارگانی است که دارای ابعاد وسیع مکتبی – سیاسی و نظامی باشد. انتظارات امت قهرمان از آن زیاد خواهد بود، ملت ما آرزو دارد که بتواند تمام نیروهای جوان و انقلابی را تحت پوشش خود جذب کرده و آنان را قبل از هر چیز به سلاح مکتب و ایدئولوژی اسلامی مسلح سازد و بفرموده رهبر انقلاب در دستی قرآن و در دستی دیگر سلاح داشته باشید... تجربه قطعی تاریخ نشان می‌دهد که کار این سلاح ایمان و ایدئولوژی در صحنه پیکار حق و باطل بیشتر از سایر چیزهاست.

برادران و خواهران پاسدار باید خود را از هر چیز به ایمان به اخلاق اسلامی آراسته سازند و بدانند که دشمنان کوچکترین نقاط ضعف آنان را بزرگ جلوه داده و برای کوبیدن آنان از آن استفاده می‌نماید، سعی کنید روش استفاده از خود را بکار گیرید تا در خودسازی و تکامل خود بهتر و زودتر موفق شوید



:: مرتبط با: مقالاتی درباره فرهنگ جهاد وشهادت ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1387/07/5
زمان : 10:09 ق.ظ
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات