۹۴۷۱جاده ای در بی نهایت
نظرات |

جاده ای در بی نهایت

وقتی هنگام نماز می رسد، حس می کنی که به مقصد رسیده ای و این احساس عین حقیقت است. اما آنان که این حقیقت را به یقین آزمودند دیگر درنگ نکردند و هم اینانند ساکنان شهر آسمانی خرمشهر: ابوالفضل اسماعیلی، علی لسانی، سید عبدالرضا موسوی، سید محمد جهان آرا،علی هاشمیان ... و دیگرانی که نوبت سخن عشق به آنان نیز خواهد کشید. 

سید مرتضی آوینی

آیا نام خرمشهر به همین خانه ها و خیابانها و کوچه ها و نخلستان هایی اطلاق می شود که در آتش کینه ی متجاوزان می سوزند؟ و یا نام خرمشهر شایسته ی آن خطه ای است که جوانانش مبعوص شدند تا حقیقت متعالی وجود انسان را ظاهر کنند؟ باد در جسم شهر می وزید و بر آتش کینه ی متجاوزان دامن می زد، اما روح شهر، ققنوس وار از میان خاکستر نخلهای نیم سوخته و خانه های ویران و کوچه های ناامن سر برمی آورد و زندگی می یافت. سوخته دلی و سوخته جانی را جز از بازار پر آتش عشق نمی توان خرید چرا که جز پروانگان بی پروای عشق، کسی جرات بال سپردن به شعله ی این شمع را ندارد. شهید ابوالفضل اسماعیلی و یا آن دیگری، شهید علی لسانی ... و شهدای دیگری از این جمع که نامشان را نمی دانیم.

و براستی زیباتر از این راهی وجود داشت که خداوند از آن طریق، بهترین بندگان خویش را برگزیند؟ مجاهدان، این تقرب را به بهای چشم فرو بستن بر تعلق حیات خریده اند و مگر آن متاع ارزشمند را جز به بهایی چنین گران می توان خرید؟

شهید سید عبدالرضا موسوی همین واقعه را برایمان بازگفته بود، دوازده سال پیش ، آیا آن روزها می دانستیم که این سخن ها به چه کار خواهد آمد؟

فرماندهی سپاه خرمشهر پس از شهادت سید محمد جهان آرا به شهید عبدالرضا موسوی واگذار شد. یک بار دیگر، هنگامی که پس از دوازده سال پا بر این خاک می نهی، یادهایی که در باطن این فضا سیلان دارند، اگرچه فراچنگ نمی آیند اما حضورشان احساس می شود. گویی نگاه عبدالرضا موسوی از جایی پنهان، اما بسیار نزدیک، نگران توست که چه می کنی. جسم ساختمانها اگرچه سوخته و ویران مانده است اما روح حماسه ی عظیمی که پهلوانان میدان عشق آفریده اند تنها به کسانی هدیه می شود که این تجربه ی روحی را بشناسد و به آن دل بسپارند. حتی وقایعی که محمد نورانی و سید صالح موسوی نقل می کنند. بهانه ای است برای آنکه روزنه ای از آن آسمان بلند به قلب های دورافتاده و کور و محروم از نور بتابد و ما را از گورستان عادات و روزمرگی ها بیرون کشد.

تو بگو، کیست که زنده تر است، شهید سید عبدالرضا موسوی یا من و تو؟ کیست که زنده تر است؟ تو بگو که آیا این تصاویر واقعی ترند یا روزهایی که من و تو، واماندگان از قافله ی عشق، یکی پس از دیگری می گذرانیم؟

پس از آن همه دویدن ها و بالا و پایین رفتن ها و ترس ها و اضطراب ها که در گیرو دار نبرد با دشمن روی می کند، وقتی هنگام نماز می رسد، حس می کنی که به مقصد رسیده ای و این احساس عین حقیقت است. اما آنان که این حقیقت را به یقین آزمودند دیگر درنگ نکردند و هم اینانند ساکنان شهر آسمانی خرمشهر: ابوالفضل اسماعیلی، علی لسانی، سید عبدالرضا موسوی، سید محمد جهان آرا،علی هاشمیان ... و دیگرانی که نوبت سخن عشق به آنان نیز خواهد کشید.

جنگ اگرچه ادامه ی حیات معمول را برید اما از منظری دیگر، دروازه ای به بهشت خاصان اولیاء خویش بر ما گشود. تو گویی نبض دلیری و مرگ آگاهی است که در سنج و دمام می تپد.

رزم آوران از این منظر آسمانی به جنگ می نگریستند. در هر وجب از این خاک شهیدی به معراج رفته است. با وضو وارد شوید. این تابلو را بر دروازه ی خرمشهر، شهید بهروز مرادی نگاشته است. مردی از سلاله جوانمردان. این تصاویر به سال 1359 باز می گردد. چهارماه پس از آغاز جنگ. او تا سال 1361 که به شهادت رسید، پای از جبهه ها بیرون نگذاشت. خانه ی شهید بهروز مرادی در خیابان نقدی، کنار مسجد اصفهانی هاست.در این خانه سه شهید زیسته اند، بهروز مرادی ، پدر و برادرش.

امیر رفیعی حاضر به ترک شهر نشد. او نخواست باور کند که بیرون از خرمشهر نیز می توان زیست. سربازان دشمن از پنجره های مشرف به میدان فرمانداری خرمشهر، امیر رفیعی را همچون مظهر مقاومت همه ی شهر در برابر خویش نگریسته اند.

اگر پس از سقوط خرمشهر نیز کار جنگ را یکسره به بنی صدر واگذاشته بودند، بر آبادان و سوسنگرد و حتی اهواز نیز همان رفته بود که بر خرمشهر رفت. خبر سقوط شهر را در بیمارستان ماهشهر به سید صالح موسوی رساندند. دو سه روز پس از آخرین نبرد در خیابان آرش، سید صالح نتوانست جز بهمن و مصطفی اینالو، حمید نظام اسلامی، حمید دشتی که بعدها به شهادت رسید و محمود معلم که جراحت چشمانش به نابینایی کشید،همراهان دیگر خویش را در بیمارستان به خاطر بیاورد.

خرمشهر به تسخیر دشمن درآمد و ناگاه از زمان و مکان بیرون افتاد و به آرزویی دور مبدل شد و با این طعم تلخ غربت و مظلومیت، «لقد خلقناالانسان فی کبد» تفسیر شد. رنج، آوردگاهی است که جوهر وجود انسان را از غیر او جدا می کند. شهر زمینی خرمشهر در دست دشمن افتاد اما شهر آسمانی همچنان در تسخیر شهدا باقی ماند. از باطن این ویرانی ها ... معارجی به رفیع ترین آسمانها وجود داشت که جز به چشم شهدا نمی آمد. خرمشهر مظهر همه ی تجاوز دشمن و مظهر همه ی استقامت ما بود و جنگ بر پا شد تا مردترین مردان در حسرت قافله ی کربلایی عشق نمانند. در پس این ویرانی ها، معارجی به سال 61 هجری قمری وجود داشت و بر فراز آن، امام عشق، حسین بن علی آغوش تشریف برگشوده بود.



:: مرتبط با: مقالاتی درباره فرهنگ جهاد وشهادت ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1387/07/5
زمان : 05:09 ق.ظ
۹۴۷۰معجزه بزرگ (تحلیل مقام معظم رهبری از آزاد سازی خرمشهر)
نظرات |

معجزه بزرگ (تحلیل مقام معظم رهبری از آزاد سازی خرمشهر)

واقعه خرمشهر از دور فقط یک حادثه تاریخی است که برای ملت ایران هیجان آور و افتخارآمیز است؛ ولی از نزدیک، این قضیه شبیه یک معجزه بزرگ بود. وقتی رژیم عراق با تشویق دولتهای دشمن انقلاب به مرزهای ما حمله کرد، هدفگیری دقیق کرده بود. خرمشهر، قدم اول و بسیار موثر از این هدفگیری بود. هدف آنها به طور خلاصه این بود: با خود فکر کرده بودند با پیروزی انقلاب، ایران اولاً نیروی مسلحی ندارد که از مرزها دفاع کند؛ ثانیاً سامان اداری و اجتماعی درستی ندارد تا بتواند به دفاع از کشور و منافع ملی بپردازد؛ ثالثاً در دنیا انقلاب طرفداری ندارد. یک طرف آمریکا بود، دشمن پر از حقد و کینه علیه انقلاب- چون انقلاب سلطه آمریکا را بر این کشور از بین برده بود، بنابر این از غضب و کینه بر انقلاب و نظام اسلامی پر بودند- یک طرف هم شوروی سابق بود؛ آن هم با دلایل دیگری علیه انقلاب اسلامی. این دو ابرقدرت که در دهها مساله با هم اختلاف داشتند، در دشمنی با ایران با یکدیگر اتحاد کلمه داشتند و هر دو به رژیم عراق صمیمانه و با همه وجود کمک و از آن دفاع می کردند! ناتو و قدرتهای اروپایی به عراق کمک کردند؛ هواپیما دادند، بمب دادند، تانک دادند، وسایل شیمیایی دادند، هلیکوپتر دادند، موشک دادند. اروپای شرقی نیز که آن روز زیر سیطره حکومت شوروی و وابسته به آن بود.هر چه عراق می خواست، به او داد. بنابراین یک طرف عراق بود با حمایت آمریکا و شوروی و ناتو و ورشو- که همان پیماناروپای شرقی و کشورهای بلوک کمونیست بود- و همچنین دولتهای عربی منطقه که پول و سلاح و امکانات و مشاور نظامی و هرچه دولت بغداد برای رسیدن به هدفهای خود در این حمله احتیاج داشت، بی دریغ در اختیار او قرار می دادند؛ یک طرف هم نظام جمهوری اسلامی بود...

در قدم اول، نیروهای عراقی پیشرفتهایی کردند و تا سیزده چهارده کیلومتری اهوازه هم رسیدند؛ اما وقتی خواستند به خرمشهر- که مرز نزدیکتر بود- حمله کنند،دچار مانع شدند. علت هم این بود که نیروهای مردمی، جوانان مومن و مرد و زن انقلابی وارد میدان شدند؛ یعنی در این جا انقلاب شروع کرد خود را نشان دادن؛ بنابراین دشمن نزدیک اهواز زمینگیر شد.آن جا نیروهای مسلح و ارتش و نیروهای مردمی پشت سر هم مثل کوه در مقابل دشمن ایستادند و این اولین تو دهنی ای بود که به آنها زده شد.اما غم، دل ملت ایران را گرفته بود؛ چون هزاران کیلومتر از خاک کشور زیر چکمه دشمن قرار داشت. بنده در ماههای اول جنگ، در همان مناطق بودم؛ هم وضع مردم و هم وضع نیروهای مسلح را می دیدم. نیروهای مسلح، عاغزم و جازم بوند؛ اما غم سنگینی بر دلشان نشسته بود. بتدریج عظمت نیروهای مردمی، خود رانشان داد. سپاه پاسداران به سرعت خود را سازماندهی کرد و نیروهای مردمی و بسیج مردمی بتدریج سازمان پیدا کردند؛ یعنی جوهر انقلاب و ایمان در این میدان خطر، خود را در اراده و عمل و قدرت مدیریت انسانها نشان داد.

دنیای سیاسی- مثل سازمان ملل و امثال آن- با ما چه کرد؟ دنیا از همه طرف فشار آورد که بنشیند با عراق مذاکره کنید و جنگ و مقاومت را متوقف سازید. این یکی از نقاط عبرت است؛ جوانان ما روی این نقاط خیلی تکیه کنند. ما دولت تازه کاری داشتیم که دو سال روی کار آمده و با چنین حمله سنگینی مواجه شده بود و دشمن در هزاران کیلومتر زمین ما، از جنوبی ترین نقطه تا شمالی ترین نقطه همسایگی با عراق، مستقر شده بود؛ اما در این حال به ما می گفتند بیایید مذاکره کنید! مذاکره از موضع ضعف و ذلت و همراه با دست پر حریف در چانه زنی. آن روز اگر مذاکره صورت می گرفت – که یک عده از سیاسیون، همان روز به امام فشار می آوردند که بنشینید مذاکره کنید- مطمئناً عراق از بخش عمده خاک ما خارج نمی شد و تا امروز خوزستان و خرمشهر و شاید بسیاری از مناطق دیگر همچنان زیر چکمه نیروهای متجاوز در خاک ماست و با دست پر ما را تهدید می کند، ما مذاکره نمی کنیم. مذاکره آن وقتی صورت می گیرد که دشمن از تمام خاک ما خارج شود. امروز عده ای ناجوانمردانه این حقیقت را ندیده می گیرند. آن روز عده ای، از جمله همان روسیاهان فراری از کشور که امروز به دامن آمریکا و اروپا و جاهای دیگر پناه برده اند، از طریق محافل سیاسی و روزنامه ها و رادیو و تلویزیون- که در دست آنها بود- مرتب فشار می آوردند که امام باید مذاکره کند. هیاتهای بین المللی هم مرتب به ایران می آمدند و می گفتند مذاکره کنید. امام با الهام از همان بینش روشن، ایمان راسخ، توکل به خدا و قدرت اراده ایستاد و گفت اگر ما توانستیم سرزمینهای خود را پس بگیریم، آن گاه وقت مذاکره است؛ امروز وقت مذاکره نیست؛ عملاً هم همین طور شد.

در چنان شرایطی که غم، دلها را فرا گرفته و رجز خوانیهای عراق همه دنیا را پر کرده بود، نیروهای ما از کمترین امکانات مادی برخوردار نبودند. این که می گویم کمترین امکانات مادی، یک حقیقت است. من فراموش نمی کنم، یکی از سرداران و فداکاران آن روز- که امروز بحمدالله در همین جلسه حضور دارند- به اتفاق چند نفر در اهواز پیش ما آمدند و چند قبضه خمپاره انداز می خواستند تا بتوانند قدری در مناطق جلوتر ایستادگی و مبارزه کنند؛ اما کسی نبود به اینها این چند قبضه خمپاره انداز را بدهد! ما برای سیم خاردار و گلوله و آر.پی.جی مشکل داشتیم؛ تانک و نفربر و امثال اینها که به جای خود، آنچه در اختیار ملت ایران بود، عبارت بود از یک اراده قوی و نشاط همه جانبه که برخاسته از ایمان و آگاهی بود. این که امام فرمودند«خرمشهر را خدا آزاد کرد» یعنی این ...

بعضی خیال می کنند وقتی گفته می شود تکیه به ایمان و ایثار، معنایش این است که خود را برای فدا شدن آماده کنید؛ نه. تکیه به ایمان و ایثار معنایش این است که با ایمانی که در دل انسان وجود دارد و با اتکال و اتکایی که به خدا هست، همه نیروهای انسان به کار بیفتد.این نیروها می توانند علم بیافرینند، تجربه بیافرینند، تولید کنند و پیچیده ترین صنعتها را به وجود آورند؛ همچنان که به وجود آوردند. ما از اول انقلاب هر جا به ایمان خود تکیه و به احکام اسلام عمل کردیم، پیروز شدیم؛ چه در جبهه علم، چه در جبهه سیاست، چه در کارهای اقتصادی و چه در کارهای نظامی. آن جایی که شکست خوردیم و پا در گل ماندیم و ضعیف شدیم، وقتی بوده است که از اسلام فاصله گرفته ایم.این را دشمن خوب فهمیده است.

دشمن راز پیروزی ما در خرمشهر و خرمشهرها را به چشم دید و فهمید این ملت اگر پرچم اسلام و ایمان را برافراشته نگهدارد، در همه میدانها پیروز خواهد شد؛ بنابر این سعی کردند این پرچم را سرنگون کنند. امروز همه تلاش آمریکا و دستگاه و جبهه استکبار این است که عنصر قدرت و قوت و مقاومت را از ما بگیرد، یعنی می خواهد ایمان و اتکاء به نفس و امید واتحاد را در ما تضعیف کند. ملتی که ایمان و اتحاد نداشته باشد و نسبت به آینده مأیوس باشد، پیداست که در همه میدانها شکست خواهد خورد؛ در سیاست هم شکست می خورد، در اقتصاد هم شکست می خورد، در سازندگی کشور هم شکست می خورد. آنها می خواهند اینها را از ما بگیرند. اولین ضربه ای که می زنند این است که ملت را از خود مایوس کنند ...  



:: مرتبط با: مقالاتی درباره فرهنگ جهاد وشهادت ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1387/07/5
زمان : 05:09 ق.ظ
۹۴۶۹شهادت در نگاه شهیدان
نظرات |

شهادت در نگاه شهیدان

شهید سید مرتضی آوینی

1)الهی اگر جز سوختگان را به ضیافت عنداللهی نمی‌خوانی، ما را بسوز آنچنان که هیچ‌کس را آنگونه نسوخته باشی.

2)شهادت پایان نیست، آغاز است، تولدی دیگر است در جهانی فراتر از آنکه عقل زمینی به ساحت قدس آن راه یابد. تولد ستاره‌ای است که پرتو نورش عرصه زمان را در می‌نوردد و زمین را به نور رب‌الارباب اشراق می‌بخشد.

3)شهادت قلبی است که خون حیات را در شریان‌های سپاه حق می‌دواند و آن را زنده نگه می‌دارد.

4)شهادت، جانمایه انقلاب اسلامی است و قوام و حیات نهضت ما در خون شهید است.


5)شهید منتظر مرگ نمی‌ماند، این اوست که مرگ را برمی‌گزیند. شهید پیش از آنکه مرگ ناخواسته به سراغ او بیاید، به اختیار خویش می‌میرد و لذت زیستن را نیز هم او می یابد نه آن کس که دغدغه مرگ حتی آنی به خود او وانمی‌گذاردش و خود را به ریسمان پوسیده غفلت می‌آمیزد.

6)شهادت مزد خوبان است.

 شهید احمدرضا احدی
دیگر نمی‌خواهم زنده بمانم، من محتاج نیست شدنم، من محتاج تو هستم، خدایا! بگو ببارد باران، که کویر شوره‌زار قلبم سالهاست، که سترون مانده است، من دیگر طاقت دوری از باران را ندارم، خدایا دوست دارم تنهای تنها بیایم ، دوست دارم گمنام گمنام بیایم، دور از هر هویتی، خدایا! اگر بگوئی لیاقت نداری، خواهم گفت:«لیاقت کدامیک از الطاف تو را داشته‌ام، خدایا دوست دارم سوختن را، فنا شدن را ، از همه جا جاری شدن را، به سوی کمال انقطاع روان شدن را... 

  شهید حمیدرضا نظام
شهادت شمع است و شهید پروانه‌ای خود از جنس آتش، شهید ذبیح عشق است، شهید علمدار کاروان نجات است، شهید روح تاریخ حیات است و شهید نبض آفرینش است.

 


 

شهید حاج ابراهیم همت
شهادت، زیباترین، بالنده‌ترین و نغزترین کلام در تاریخ بشریت است، شهادت بهترین و روشن‌ترین معنی حقیقت توحید است و تاریخ تشیع خونین‌ترین و گویاترین تابلو نمایانگر شکوه و عظمت شهید است.

  

شهید سید مجتبی علمدار
شهادت در یک کلمه به زیارت خدارفتن و به حق پیوستن است.

 

شهید علیرضا مردانی
ای عزیزان! شهید کسی است که در میدان جنگ و در خدمت امام یا نائب او کشته شود و هرکس در زمان امام زمان (عج) در حفظ اسلام کشته شود، یقیناً به او ملحق خواهد شد، شهادت عبارت است از نبوغ درخشان حیات در کمال هشیاری و آزادی.

شهید خداوردی قنبری
شهادت پایان مرگ و مردگی‌هاست. ما با خون خود به این مردگی‌ها پایان خواهیم داد و ضامن ضربان مداوم رگ‌های امت اسلامی خواهیم شد، اسلام نیازمند به شهداست و انسانیت نیازمند به تزریق خون، ما با شهادت خود همه این نیازها را برآورده خواهیم ساخت.


شهید بهشتی
1)شهادت در راه آرمان الهی «معشوق» ماست، آیا شنیده‌ای عاشقی را از معشوق بترسانند.

2)انقلاب اسلامی ما در تداوم پیروزیش حالا حالاها خون و شهادت می‌طلبد.

شهید سید کاظم ربطی
شهادت سرآغاز هر زندگیست              نترسم ز مرگی كه خود زندگیست


شهید عباس کریمی
شهادت در اسلام،‌ مرگی نیست که دشمن بر مجاهد تحمیل کند، بلکه انتخابی است که وی با تمام آگاهی و شعور و شناختنش به آن می‌رسد.

شهید جلال عباسی
شهادت حد نهایی تکامل انسان و قله رفیع انسانیت است، شهادت، مرگ سعادت‌آمیزی است که آغاز دیدن و زندگی پر ثمر نوین را بشارت می‌دهد، شهادت یک تولدی است برای زندگی جاوید.

شهید غلامعلی فتحی
 شهادت بهترین معراج عشق است.

شهید سید محمد سیامی
 شهادت آیت است، شهادت نعمت است، شهادت مقدمه فتح در این دنیا و خود فتحی بزرگتر در آخرت است، شهادت خشنودکننده خداست.

شهید عباس قدوسیان
شهادت فانی شدن نیست بلکه به خدا رسیدن است، و زندگی جاوید است، شهادت موت نیست بلکه حیات است.

شهید عبدالله زارعکار
شهادت نعمتی بزرگ و دری است از درهای بهشت، شهادت نعمتی است، که مردان الهی به آن دست می‌یابند. شهادت به خدا رسیدن است و فانی شدن نیست، بلکه زندگانی جاوید است.

شهید ناصر شاه‌محمدی
کمال انسان شهادت است.

شهید علی اکبر محمود زاده
  شهادت یک انتخاب است، انتخابی آگاهانه و مشتاقانه حرکت عاشق به سوی معشوق که نصیب هرکسی نمی‌شود.

شهید علی احمد زاده
 احساس می‌کنم انشاالله شاهد زیبایی شهادت باشم و آن را تنگ در آغوش بکشم، و این بزرگترین آرزوی من است این راه انتخابی آگاهانه است و انسان را به سوی معشوق ازلی راهنمایی می‌کند.

منبع:سایت شهید آوینی



:: مرتبط با: مقالاتی درباره فرهنگ جهاد وشهادت ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1387/07/5
زمان : 05:09 ق.ظ
۹۴۶۸شیخ حسین و جبهه
نظرات |

شیخ حسین و جبهه

(شیخ حسین انصاریان از دوران جنگ می گوید)


حجت الاسلام حاج شیخ حسین انصاریان بی نیاز از معرفی است. همه او را به عنوان خطیبی دانشمند می شناسند. جذبه سیما و جاذبه صدای بم  کشیده اش نیز مزید بر علت شده تا مردم در هر مجلسی که او سخنران است حضوری با شکوه داشته باشند. با این همه شهرت، اما شاید خیلی ها ندانند که شیخ روزگاری نه جندان دور، وقتی شیپور جنگ نواخته شد، منبر را نه در مساجد شهر ، که در سنگرهای نبرد برپا کرد و هم زمان هم خطبه می خواند و هم می جنگید. به محرم دو سه روزی بیشتر نمانده بود که رفتیم چالوس تا با شیخ حسین که در مصلای امام آن شهر مراسم دعای کمیل داشت مصاحبه کنیم. بعد از مراسم وقتی ما را دید که در آن باران از تهران کوبیده بودیم و آمده بودیم چالوس همت مان را آفرین گفت و شاید در دل از خود پرسید: چه عاملی سبب شده که این جنگ ندیده ها در این شرایط آب و هوایی به سراغ من بیایند؟

شیخ اول مصاحبه از فرط خستگی بعد از یک سخنرانی مفصل و دعای کمیل مطول چندان حال حرف زدن نداشت اما اواخر کار طوری شده بود که تا دم سوار شدن در ماشین یک ریز از جنگ می گفت و اینکه؛ اگر الان هم جنگ بشود، پای کارم، نه این عقب، آن جلو جلوها!

 
 


جناب آقای انصاریان! شما زمان جنگ هم از خطبای معروف شهر تهران بودید. با توجه به نقش غیرقابل انکار شما در پشت جبهه چه لزومی داشت که به منطقه بروید؟
جنگ که شروع شد من دیدم این بچه هایی که دارند اعزام می شوند برای مناطق نیاز به تبلیغ مسائل الهی و پشتوانه روحی دارند و ما باید آنها را دلگرم کاری که انجام می دهند بکنیم. خیلی از اینها علی رغم شناخت کلی، نسبت به ریز مسأله جهاد و ارزش مجاهده در راه خدا به آن حد آگاه نبودند.

این آگاهی را در همان تهران هم می شد به آنها داد.
در آن صورت می شد حکایت کسی که بیرون میدان نشسته و می گوید: لنگش کن! احساس من این بود که دلگرمی بچه ها به جبهه با حضور من در منطقه تشدید می شود. از طرفی هنوز انقلاب درست و حسابی پیروز نشده بود که جنگ راه افتاد. فرصتی نبود که مسائل جهاد برای مردم و یا نیروهای ارتشی و سپاهی که تازه تشکیل شده بود بازگو شود. برای همگان هم روشن بود که اگر رزمندگان را وصل به آیات جهاد و روایات مربوط به مجاهده بکنیم، به قول حضرت امام تنور جنگ گرم نگه داشته خواهد شد. از طرفی دیگر از سال 55 به بعد هجوم نسل جوان به طرف منبر شگفت آور شده بود. یک، دو سه سالی بود که نسل جوان تهران مرا خوب می شناخت. به این خاطر فکر می کردم حضورم در جبهه با توجه به اینکه درصد بالایی از کسانی که پای منبر من بوده اند، در جنگ حاضرند، برای تقویت روحیه آنها مفید است.

اولین جایی که رفتید کجا بود؟
آبادان، جاده خسروآباد.

این مال چه زمانی است؟
اوایل جنگ. هنوز خرمشهر سقوط نکرده بود. البته وقتی من رفتم هنوز جنگ روال منطقی به خودش نگرفته بود و در بیشتر موارد به خاطر پراکندگی در کار، خیلی ما موفق نبودیم. من یک چند روزی برگشتم تهران و دیگر رفت و آمدم به مناطق جنگ مداومت پیدا کرد. یک پایم در جبهه بود، یک پایم در شهر. تا جایی که در سخت ترین کوران های جنگ خودم شرکت داشتم.

زمان سقوط خرمشهر کجا بودید؟
آن طرف پل خرمشهر که وصل به آبادان می شود. خود ما تقریباً از طرف عراقی ها نیمه محاصره شده بودیم و فقط یک راه داشتیم؛ یک ماشین بودیم. چند نفر سوار شدیم که اسیر عراقی ها نشویم. به شدت هم گلوله می زدند طرف ماشن. فاصله مان با عراقی ها دور بود اما در تیررس آنها بودیم. کار به جایی رسیده بود که ما مجبور شدیم ماشین را رها کنیم و پشت خانه های متروکه سنگر بگیریم و مخفی شویم که به دست عراقی ها نیافتیم. خرمشهر، بعد از ظهر همان روز سقوط کرد.

و زمان فتح خرمشهر.
آن را هم بودم. آن زمان ما در شمال خرمشهر بودیم. جالب است بدانید که بچه ها دو روز مانده به فتح خرمشهر و در حالی که به شدت مشغول جنگ بودند، به محض اینکه فرصتی پیش می آمد از من می خواستند برایشان سخنرانی کنم.

دیدن شیخ حسین انصاریان در جبهه برای جوانان مایه تعجب نبود؟
چون اینها مبارزه مرا از طریق منبر با رژیم شاه دیده بودند، نه! تعجبی نمی کردند. می دانستند که من قبل از انقلاب هم با حکومت شاه درگیر بودم و شاید بخشی از این جوانان شب های ماه رمضان مرا تا روز بیست و یکم که مرا دستگیر کردند بودند.


همان جلسات میدان قیام؟
بله. خلاصه همان روحیه مبارزه و مجاهده را اینها قبل از جنگ هم در همان زمان طاغوت در ما دیده بودند.

ماجرای دستگیری تان را می شود بگویید.
ظهر 21 ماه رمضان بود در مسجد لاله زار تهران، من 15 دلیل اقامه کرده بودم برای کشتن شاه. بعد هم مرا دستگیر کردند و بردند.

همان که با واکنش حضرت امام مواجه شد.
شما که سن تان قد نمی دهد؛ این را از کجا می دانید؟

اختیار دارید حاج آقا!
امام بعداً در نوفل لوشاتو گفتند که کار شاگردان ما به جایی رسیده که برای کشتن این مردک، دلیل هم اقامه می کنند؛ آنهم نه یکی دو تا، 15 تا!

نوار سخنرانی را دارید؟
بله. اگر بخواهید می دهم به شرطی که گم و گورش نکنید!

برگردیم به جنگ. شما در جبهه بیشتر جنگ می کردید یا سخنرانی؟
سخنرانی های من بیشتر در پادگان دو کوهه بود و پادگان ابوذر در غرب کشور. در سنگرها و در چادرهای رزمندگان هم هر وقت پا می داد برای بچه ها حرف می زدم اما در جلو ، بنای کار من اول جنگ بود. حتی در رزم های شبانه بچه ها هم شرکت می کردم. گاهی هم به صورت پنهانی و دور از چشم بچه ها و فرمانده می رفتم جلو. چون نمی گذاشتند. حاج همت، حاج عباس کریمی، حاج آقا کوثری به من می گفتند که امام راضی نیستند اشخاصی مثل من که به جبهه می آیند، جلو بروند. با این حال ما هر وقت می توانستیم قسر در می رفتیم و لباس را در می آوردیم و لباس رزمنده را می پوشیدیم و با بچه ها می زدیم به خط. مثلاً یادم هست دو سه شبانه روز من در فاو...

والفجر 8؟
بله. جلوی جلو رفته بودم. شهید دستواره تا مرا دید توپید به بچه ها که چرا گذاشتید حاجی بیاید اینجا که هیچ امنیتی ندارد. من تقریباً در تمامی حملات اصلی فاو بودم و شب جمعه هم یک کمیل خواندم با ضبط باطری دار و بعد فرستادند تهران. آن شب در کمیل، من و آنهایی که آنجا نشسته بودیم هیچ کدام کمترین امیدی به زنده ماندن نداشتیم، چون از همه طرف موشک می آمد، گلوله می آمد ولی مثل اینکه خدا می خواست دعای کمیل به هم نخورد  بالاخره دعا به آخر رسید. من آن کمیل را در لباس ضدشیمیایی خواندم.

کدامیک از عملیات هایی که شرکت کرده بودید، به دلتان نشسته است؟
همه عملیات ها، چون من به همه اینها به چشم جهاد فی سبیل الله نگاه می کنم و به نظرم این خلوص، خلوصی که می گویند ظهورش در تمامی عملیات های جبهه به چشم می خورد. بچه هایی که مثل روز عاشورای ابی عبدالله مسابقه در جانباری می دادند. یکی از فرمانده ها لشکر 27 که الان درست یادم نیست حاج همت بود یا عباس کریمی به من گفتند که ما 50 نفر می خواهیم که بروند یک مسیری را باز بکنند که به احتمال زیاد از این 50 تا یک نفرشان زنده بر نمی گردد. من همان شب یک سخنرانی کردم، خبر هم دادم که شما را برای باز کردن معبری می خواهند که احتمال زنده ماندن هیچ کدام تان نیست. بعد از سخنرانی من 200 نفر از کول هم بالا می رفتند که برای این کار اسم بنویسند خوب یادم هست تعدادی از آن 150 تا که انتخاب نشده بودند گریه می کردند که چرا این قرعه به نام ما نیافتاد! در همین خاطرات تمام ایام جنگ برایم قشنگ و دوستداشتنی است که نمی شود بین خاطره ای نسبت به خاطره ای دیگر یا عملیاتی به نبت دیگر عملیات، امتیاز گذاشت.

آن زمان چند سال تان بود حاج آقا؟
35.34

خیلی از رزمندگانی که در جبهه رشادت می کردند، به خصوص خیلی از فرماندهان ما سنی حول و حوش 25 سال داشتند. با توجه به مطالعات فراوانی که شما در جنگ های صدر اسلام داشتید، برای تان تعجب آور نبود که اینها چگونه بدون اینکه کلاس های نظامی دیده باشند، از پس فرماندهی جنگ به خوبی بر می آمدند؟

اینها سه ویژگی داشتند که به نظر من سن در این سه ویژگی حل شده بود. یکی باورشان نسبت به خدا و قیامت بود. یعنی باورشان به خدا و معاد به قدری بالا بود که مسأله جنگ و دغدغه مرگ برای شان کاملاً حل شده بود. ویژگی دیگر اخلاص شان بود. همین اخلاص سبب می شد جلوی حرکتشان هیچ سدی نتواند متوقف کند. سومین ویژگی شان هم تعبدشان به امام بود. واقعاً باور کرده بودند که اما خمینی(ره) نائب عام امام زمان است و حکم اش حکم ولی الله است. همین سه ویژگی ایشان را به صورت یک موجود نترس در آورده بود و با علم به اینکه ممکن است شهید بشود و عمرشان خاتمه یابد باز مرگ را به بازی می گرفتند. چنین انسان هایی چیزی برای از دست دادن ندارند. انسانی هم که جز خدا به هیچ موجود زنده و غیرزنده دیگری عشق و علاقه نداشته باشد می تواند بهترین تدبیر را بگیرد و برترین تصمیم را اجرا کند. یکی مثل حاج عباس کریمی از کسی جز خدا فرمان نمی برد. نفسش را حقاً کشته بود. سر همین فرمان دل بچه ها در دستش بود. فرمانده دل ها بود دستواره هم همین طور. همت هم همین طور. همه شان این طور بودند. اینها شده بودند مصداق «من جاهد فینا لنهد ینهم سبلنا». یعنی خدا خیلی زود راه جنگیدن با دشمن و ابتکارات نظامی را به دل آنها الهم می کند. احتیاجی به دانشگاه نظامی نداشتند دانشگاه شان الهامات الهی بود. این الهام الهی را شوخی نگیرید. برگ برنده مؤمنین در جنگ و کلاً در سایر شئون زندگی همین اتصال به بالاست. اتفاقاً خیلی از کله گنده های غربی الان تمام هم و غم خود را وقف این موضوع کرده اند که چگونه می توان این الهام الهی را از مؤمنین گرفت. چرا که وقتی بررسی می کنند می بینند هر چه می خورند و خواهند خورد از همین الهام است. الهامی که ترس را از مؤمن می گیرد و او را به یک مجاهد نترس تبدیل می کند. من در طول جنگ بیش از 20 بار حاج همت را دیدم. یک بار ندیدم این جوان ذره ای ترس در وجودش داشته باشد. همچنین حرف می زد، همچین راه می رفت، همچین  فرماندهی می کرد که انگار یک لشکر از فرشته های الهی پشت سرش هستند؛ جگر داشت این هوا.

عده ای شبهه می کنند که در ورای روحیه شهادت طلبی رزمندگان ما هیچ منطقی لانه نکرده بود و هر چه بود احساس بود.

نخیر، این حرفه ها نیست. همین الان من نوشتاری از این بچه ها دستم هست که نشان می دهد از ریز شهادت خودشان با خبر بودند. گفته هاشان هم الان در خاطرم هست. یک شب در سنگری بودیم، یکی از بچه ها که پامنبری ام هم بود به من گفت: حاج آقا! امشب آخرین شبی است که من کنار شما هستم و فردا رأس ساعت بهمان در فلان جا شهید خواهم شد  تیر هم درست می خورد به پیشانی ام. یا از شهید مرتضی گرگانی به یاد دارم که می گفت: من دعوت شده ام حداکثر تا چهل روز دیگر می روم نزد حضرت سیدالشهدا، و درست سر چهل روز شهید شد. ایشان از کارمندان رده بالای وزارت دارایی بود و قبل از انقلاب هم نامه های امام را از من می گرفت و با دستگاه های آن موقع وزارت دارایی تکثیری کرد که چون خیلی بچه تیزی بود، تا آخر هم پی به کارش نبردند. این معرفت است احساس نیست. احساس نمی تواند از آینده خبر بدهد. این عقلی است که وصل به عق ملکوتی شده است. این الهام است. هیچ کدام از شهیدان ما نه جاهلانه وارد جبهه شدند، نه از سر احساس. آنهایی هم که مانده اند و ثابت قدم مانده ند، اگر ازشان بپرسی، می فهمی که از سر احساس به جبهه نرفته اند. اینها هم علم داشتند هم ایمان. هم اخلاص داشتند هم عمل، نباید ایمان آنها را احساس معنی کرد.


جناب شیخ! از هم لباسی های شما بودند کسانی که شما را از حضور در جبهه منع کنند؟
چرا منع کنند؟

مثلاً بگویند شما از همین تهران هم می توانید کار تبلیغ را انجام بدهید و نیازی به حضورتان در جبهه نیست.

من بر نخوردم به کسی که منع ام بکند از حضور در جبهه. برعکس، خودم خیلی از امام جماعت ها یا وعاظ را تشویق می کردم و می بردم شان به میدان. حالا ممکن بود بعضی هاشان به دلیل کهولت سن یا ملاحظت دیگر جلو نیایند ولی حداقل تا پشت جبهه می بردم شان. از طرفی دیگر خود من وقتی دوران مرخصی ام یک مقدار طول می کشید بچه ها پیک می فرستادند که حاجی! دل مان برایت تنگ شده، بیا اینجا. به خصوص زمان عملیات ها... [بغض می کند] ... همین الان نامه های شان هست، من اینها را با هیچ چیز عوض نمی کنم. یک عملیاتی بود در غرب کشور. فکر کنم نیرو در چزابه مستقر بود... چزابه که مال جنوب است!

قلاجه!
آفرین، قلاجه. ده شب مانده بود به عملیات. من آن ده شب را در یک محوطه بیابانی، همه گردان ها می آمدند، سخنرانی می کردم. انصافاً هم سنگ تمام می گذاشتم. یک خاطره عجیبی که از آنجا دارم یکی از شب ها در حالی که داشتم سخنرانی می کردم و بچه ها هم آرام ارام گریه می کردند، یک مرتبه پرده از جلوی چشم هایم کنار رفت و شب عاشورا را دیدم آنجا که 72 تن نشسته اند و حضرت سیدالشهدا با آنها دارد حرف می زند. در یک لحظه من در قلاجه چنین کشفی برایم شد. آخر سخنرانی هم همین را برای بچه ها گفت. جالب است! خیلی از بچه ها که آن شب پای سخنرانی من بودند شهید شدند. این کشف را شک ندارم آنها هم دیده بودند و اصلاً به خاطر پاکی همان ها بود که یک لحظه پرده کنار رفت.

در مدت حضورتان در جبهه چند بار احتمال می رفت که شما اسیر یا شهید بشوید؟
خیلی اتفاق افتاد. مثلاً یک بار در جنوب، یادم نیست کدام منطقه بودیم. فرمانده گردانی، شهید حیدری بود که با برادرش دو تایی شهید شدند. من خیلی از ایشان درخواست کردم که مرا جلو ببرد. می گفت: نمی گذارند. گفتم: لازم نیست که خبر بدهی نگذارند. پنهانی می آیم. خلاصه من با ایشان رفتم. وقتی که درگیری با عراقی ها در حال شروع شدن بود ما یک تعدادی بودیم که دچار بمباران خوشه ای شدیم. از این بمب ها که قبل از رسیدن به زمین باز می شد و گلوله هایش در سطح وسیعی پخش می شد. ما آنجا دل کنده بودیم از جانمان و فکر می کردیم این دو تا طیاره که بمب ها را خالی کرد برای قطعه قطعه کردن همه ما زیاد هم هست! منتهای مراتب در حالی که این بمب ها داشت به زمین می رسید، یک باد شدیدی وزید و همه ببم ها را به طور مایل پخش کرد در بیان و از آن همه بمب به یک نفر اصابت نکرد! من تا به الان چنین بادی به عمرم ندیده ام. یعنی مردیم و زنده شدیم! در فاو هم رفته بودیم سایت. ایستگاه چهارم. فکر می کنم نزدیک دریاچه نمک یا ایستگاه نمک. یک همچین چیزی. آنجا من بودم و یک تعدادی از بچه ها، از آشنایی که الان یادم هست حاج محسن طاهری بود. ما دچار حمله کاتیوشای عراقی ها شده بودیم که وقتی افتادیم روی زمین من کاملاً حرارت آتش را حس می کردم که از بغل گوش و صورت مان می گذشت. من آنچا شهادتین را گفتم. فکر می کنم یک نیم ساعتی هم زیر آتش بودیم چند نفر زخمی شدند و ولی چرایش رانمی دانم؛ به من چیزی نخورد.

شاید تقدیر بر این بود که بمانید و جور دیگری به اسلام خدمت کنید.

خب دیگر مزه نریز سؤالت را بپرس!

در حین پاسخ یکی از سوالات ما به امدادهای غیبی اشاره ای شد. به اعتقاد حضرت عالی مهم ترین امداد غیبی زمان جنگ چه بود؟
مهم ترین امداد غیبی به نظر من همین ثبات و پایداری بود که خداوند در دل بچه ها می ریخت که نترسند. به قول خودشان، بچه ها ی جنگ به مقامی رسیده بودند که تحت هیچ شرایطی کپ نمی کردند. خداوند با دل این بچه ها کاری کرده بود که نه فقط ترس نداشتند بلکه دشمن به شدت ازشان می ترسید و حساب می برد. همان که در دعای ندبه آمده «نصرته بالرعب». من خودم یک بار دیدم در حالی که ما چند تا بیشتر نبودیم حدود200، 250 تا از عراقی ها دست ها را برده بودند بالا و چنان دخیل دخیل خمینی می کردند که انگار ما 10 برابر آنها هستیم. یک بار هم یک بچه سیزده  چهارده ساله ما، 30 تا از عراقی ها را انگار شتر، طناب کرده باشد داشت می کشید و عراقی ها را می آورد این طرف. من حالا این را داخل پرانتز بگویم که اگر همین الان این خوک پنجاه کیلویی...

چه کسی را می گویید؟

مردک بوش را می گویم. اگر همین الان این خوک پنجاه کیلویی جرأت حمله به ما را ندارد به خاطر رعبی است که خداوند از ما در دل او انداخته. این به برکت مجاهده آن زمان رزمندگان است.

برخی از افرادی که مطلع شدند ما به قصد صحبت درباره جنگ می خواهیم به سراغ شما بیاییم، با تعجب می پرسیدند که؛ شیخ حسین چه ربطی به جبهه دارد؟ فکر نمی کنید جای این گلایه از شما هست که در منابرتان به ویژه در این سال ها کمتر به موضوعات مرتبط به آن دوران شکوه و ایثار اشاره کردید؟
اینکه خاطرات خودم را بگویم؟

هم این و هم...
کل خاطرات من را مرکز اسناد چاپ کرده.

من آن کتاب را خوانده ام. به مباحث زمان جنگ چندان اشاره ای نداشته
.

خیلی از مسائل را همان زمان جنگ و چند سال بعدش در منابر گفته ام.

بنده الان را می گویم.
الان فصل بیان آن مسائل نیست.

جامعه آمادگی شنیدن را ندارد؟
نه ! می دانید؛ اسناد مربوط به جنگ مال یک زمان هشت ساله است. من که تمام آنها در یادم نیست که الان بخواهم بگویم.


فکر نمی کنید نسل امروز هم حق دارد که از آن زمان چیزهایی بداند؟
خبرنگاران زیادی زمان جنگ با من مصاحبه کرده اند. آن نوارها الان کجاست و پیش کیست، نمی دانم. چاپ همان ها خیلی می تواند مفید باشد. الان هم هر چه بخواهم بگویم تکرار همانهاست. شما خیلی دغدغه دارید می توانید آن نوارها را پیدا کنید و کلی مطلب از لابه لای آنها در بیاورید.

خودتان نمی دانید آن نوارها کجاست؟
جان شما نمی دانم. یکی از همان مصاحبه ها را خیلی وقت پیش رادیو پخش کرد. سال 64، 65، مصاحبه هایی بود که در خود جبهه می کردم و بعضاً یک ساعت، یک ساعت و نیم طول می کیشد. با این حال من فضای الان را فضای جنگ نظامی نمی دانم. مبارزه باید رنگ و بوی دیگری پیدا کند. ولی این را می گویم که اگر آمریکا بخواهد غلط زیادی بکند و به ایران حمله بکند، من همان شیخ حسین زمان جنگ هستم.

یعنی دوباره در جبهه حضور پیدا می کنید؟
در جبهه حضور پیدا نمی کنم، بلکه می روم خط مقدم!!

فکر نمی کنید برای خط مقدم کمی پیر شده باشید، حاج آقا!
نخیر، قوی تر هم شده ام. وانگهی پیر خودتی! [می خندد]... اگر بدانی چقدر که آرزوی شهادت دارم!

ممکن است کمی درباره مقام شهید و شهادت صحبت بکنید.
یک نوار کامل درباره مقام شهید صحبت کرده ام. همان را پیاده کنید. لزومی به دوباره تکرار کردن آن حرف ها نیست.

در عکس های زمان جنگ، شما بیشتر در کنار حاج همت دیده می شوید. کمی از حاج همت بگویید و اینکه چرا سردار خیبر را محبوب ترین فرمانده دوران جنگ می خوانند.
محبوبیت حاج همت اتفاقی نبوده و نیست. همت فوق العاده اخلاق نرمی داشت. خیلی خاکسار بود. من هر جا می رفتم سخنرانی، می دیدم که همت، اورکتش را روی سرش می کشید که بچه ها نبینندش خلوص عجیبی داشت. می گفت، من حاضرم در پوتین بچه بسیجی ها آب بخورم. فرمانده بود اما لباسش از همه بچه ها مندرس تر بود. یک آن نمی توانست ببیند که حق بسیجی ها ضایع شود. یک بار زودتر از نیروهایش غذا نخورد... [بغض می کند]... فقط خدا می داند که همت کی بود؛ لنگه اش را نیافریده!

تلخ ترین خاطره جنگ برای شما کدام بود؟
سقوط خرمشهر.

تلخی جام زهر را چگونه تفسیر می کنید؟
کار امام در آن برهه و فشاری که به ایشان آمد مثل فشاری بود که در جریان صلح با بنی امیه به امام حسن مجتبی(ع) آمد. علتش هم این بود که تمام دنیا علیه ما متحد شد، آمریکا آن هواپیمای مسافربری را زد و اما توان مقابله گسترده را در جبهه خودی نمی دید یا هر چه بود مصلحت را در پذیرفتن قطعنامه می دانست. من در همان زمان دیداری با آقای هاشمی داشتم. ایشان می گفت: ما به امام گفتیم که شما خودتان را داخل ماجرا نکنید و اجازه بدهید قطعنامه را دولت و مجلس بپذیرد که در ابهت شما خللی وارد نگردد. اما قبول نکرد و همچنان که شجاعت ادامه جنگ را حتی اگر 20 سال هم طول می کشید داشت، شجاعت قبول قطعنامه را هم داشت. به نظر من این شجاعانه ترین کار اما بود. چرا که از خمینی بودن خود گذشت و فقط خواست خدا را در نظر گرفت.

در این شماره یاد ماندگار ویژه نامه ای درباره راهیان نور خواهیم داشت. خود شما چند بار بعد از جنگ به این مناطق رفته اید و اصولاً نظرتان درباره اعزام کاروان های راهیان نور به مناطق چیست؟
چند باری به مناطق جنگی رفته ام. به مصداق شریفه «شرف المکان بالمکین»، فکه و شلمچه و طلائیه و دو کوهه مناطق مقدمی است که برای زیارت آنها باید وقت گذاشت واگر شهدا دعوت کردند، به آنجا مشرف شد. البته من با کاروان ها نرفته ام. دوستانی دارم به نام باقر شیبانی وحاج علی بیدادی که از رفقای نزدیک حاج همت بودند؛ اغلب با آن ها می روم. در مورد کاروان های راهیان نور هم باید اهتمام داشت که فقط بچه بسیجی ها و حزب اللهی ها نروند. همه جوانان بروند. من حتم دارم که دیدن این سرزمین ها در منقلب کردن جوانان و مؤمن کردن آنان نقش موثری دارد. خاک شلمچه با آدم حرف می زند ساختمان های دوکوهه هم همچنین. شما بروید ببینید چند تا جوان با دیدن این مناطق عملیاتی متحول شده اند. نکته دیگر اینکه در این مناطق، برخی نواحی باید به صورت بکر  دست نخورده باقی بمانند تا منعکس کننده اتفاقات زمان جنگ باشند، برخی نواحی هم باید شکل امروزی به خود بگیرد. یعنی می توان با صرف کمی پول و اندکی امکانات، برخی نواحی را بازسازی کرد و در آن با احداث چیزهایی از قبیل سالن نمایش فیلم، کتابخانه و... جنگ را با استفاده از زبان هنر به جوانان نشان داد. این را هم بگویم که خود من هر بار بعد از چنگ به دیدن این مناطق رفتم به نکات جدیدتر دست پیدا کردم که زمان جنگ متوجه آن نکات نبودم. گفت: تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی...

منبع:مجله یاد ماندگار



:: مرتبط با: مقالاتی درباره فرهنگ جهاد وشهادت ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1387/07/5
زمان : 05:09 ق.ظ
۹۴۶۷سخنان امام خمینی(ره) و آیت الله خامنه ای در مورد دفاع مقدس و منزلت شهید
نظرات |

سخنان امام خمینی(ره) و آیت الله خامنه ای در مورد دفاع مقدس و منزلت شهید

 
پاسدار انقلاب اسلامی آگاهانه راه حسین (ع) را که ادامه راه انبیاء الهی است انتخاب می کند و در این راه، فروغ خون اصحاب حسین (ع) و شهیدان گلگون کفن کربلا را چراغ راه خویش قرار می دهد.

مقام معظم رهبری

 

شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.

حضرت امام خمینی (ره)

 

هر روز ما در جنگ برکتی داشته ایم که در همه صحنه ها از آن بهره جسته ایم.

حضرت امام خمینی (ره)

 

ما در جنگ برای یک لحظه هم نادم و پشیمان از عملکرد خود نیستیم.

حضرت امام خمینی (ره)

 

شهادت دُرّ گرانبهایی است که بعد از جنگ به هر کس نمی دهند.

مقام معظم رهبری

 

ما فقه بـه معنـای واقعی کلمـه و قرآنی آن را در میدان جنگ آموخته ایم .

مقام معظم رهبری

 

شهادت در راه خدا مسئله ای نیست که بشود با پیروزی در صحنه های نبرد مقایسه شود، مقام شهادت خود اوج بندگی و سیر و سلوک در عالم معنویت است.

حضرت امام خمینی (ره)

 

ما تابع امر خداییم، به همین دلیل طالب شهادتیم و تنها به همین دلیل است که زیر بار ذلت و بندگی غیر خدا نمی رویم .

حضرت امام خمینی (ره)

 

همین شهادتها پیروزی را بیمه می کند. همین شهادتهاست که دشمن را رسوا می کند در دنیا.

حضرت امام خمینی (ره)

 

رحمت خداوند بر همه شهیدان و رضوان و مغفرت حق بر ارواح مطهرشان که جوار قرب او را برگزیدند و سرافراز و مشتاق به سوی جایگاه مخصوصشان در پیشگاه رب خویش شتافتند.

حضرت امام خمینی (ره)

 

سعادت را آنها بردند که آن چیزی را که خدا به آنها داده بود تقدیم کردند و ما عقب مانده آنها هستیم.

حضرت امام خمینی (ره)

 

مفقودین عزیز محور دریای بیکران خداوندی اند و فقرای ذاتی دنیای دون در حسرت مقام والایشان در حیرتند.

حضرت امام خمینی (ره)

 

عزیزان من مصمم باشید و از شهادت نترسید، شهادت عزت ابدی است، حیات ابدی است.

حضرت امام خمینی (ره)

 

از هر قطره خون شهید ما که به زمین می ریزد، انسانهای مصمم تر و مبارزی بوجود می آیند.

حضرت امام خمینی (ره)

 

برنامه اسلام از عصر وحی تاکنون بر شهادت توام با شهامت بوده است.

حضرت امام خمینی (ره)

 

ما اگر کشته هم بشویم در راه حق کشته شدیم و پیروزی است و اگر بکشیم هم در راه حق است و پیروزی است.

حضرت امام خمینی (ره)

 


آنهایی که به خدا اعتقاد ندارند و به روز جزا آنها باید بترسند از موت، آنها از شهادت باید بترسند. ما و شاگردان مکتب توحید از شهادت نمی هراسیم، نمی ترسیم.

حضرت امام خمینی (ره)

 

ما اگر شهید بشویم قید و بند دنیا را از روح برداشتیم و به ملکوت اعلی و به جوار حق تعالی رسیدیم.

حضرت امام خمینی (ره)

 

دوستانمان که شهید شدند در جوار رحمت حق هستند، چرا برای اینها دلتنگ باشیم؟ دلتنگ باشیم که از دیار قید و بندی خارج شدند و به یک فضای وسیع و در تحت رحمت حق تعالی واقع شدند؟

حضرت امام خمینی (ره)

 

ما از خدا هستیم همه، همه عالم از خداست، جلوه خداست و همه عالم به سوی او برخواهد گشت، پس چه بهتر که برگشتن اختیاری باشد و انتخابی و انسان انتخاب کند، شهادت را در راه خدا و انسان اختیار کند موت را برای خدا و شهادت را برای اسلام.

حضرت امام خمینی (ره)

 

شهادت یک هدیه ای است از جانب خدای تبارک و تعالی برای آن کسانی که لایق هستند و دنبال هر شهادتی باید تصمیمها قویتر بشود.

حضرت امام خمینی (ره)


 

از شهادت باکی نیست، اولیای ما هم شهید شدند یا مسموم شدند یا مقتول، اولیای ما هم بعضی از آنها در حبس و بعضی از آنها در تبعید به سر بردند، برای اسلام هر چه بدهیم کم دادیم و جانهای ما لایق نیست.

حضرت امام خمینی (ره)

 

شهادت ارثی است که از اولیای ما به ما می رسد، آنها باید از مردن بترسند که بعد از مرگ، موت را فنا می دانند، ما که بعد از موت را حیات بالاتر از این حیات می دانیم چه باکی داریم.

حضرت امام خمینی (ره)

 

منطق ما، منطق ملت ما، منطق مومنین، منطق قرآن است (انا لله و انا الیه راجعون) با این منطق هیچ قدرتی نمی تواند مقابله کند جمعیتی که، ملتی که خود را از خدا می دانند و همه چیز خود را از خدا می دانند و رفتن از اینجا را به سوی محبوب خود، مطلوب خود می دانند، با این ملت نمی توانند مقابله کنند آنکه شهادت را در آغوش همچون عزیزی می پذیرند آن کوردلان نمی توانند مقابله کنند.

حضرت امام خمینی (ره)


 

امروز، به فضل همین شهادتها و به برکت خون شهدا، ملت ما، ملت سربلند و آبرومندی است و ملتها آبرو و عزت را این گونه باید پیدا کنند.

مقام معظم رهبری


شهادت بالاترین پاداش و مزد جهاد فی سبیل الله است.

مقام معظم رهبری

 

همه کسانی که در جنگ تحمیلی هشت ساله، چه با حضور خود یا فرزندان و عزیزانشان، حضور و فعالیتی داشته اند، مخصوصا خانواده شهیدان عزیز و جانبازان و اسیران گرامی، باید بدانند که در امتحانی بزرگ شرکت کرده و در آن سربلند بیرون آمده اند .

مقام معظم رهبری

 

فرزندان شهدا بدانند که پدران آنان موجب شدند که اسلام، در چشم شیطانها و طاغوتهای عالم، ابهت پیدا کند.

مقام معظم رهبری

 

ایستادگی در مقابل دشمنان مقتدر و مسلط، زورگوی ظالم و پرروی گستاخ، کار بسیار بزرگ و با عظمتی است. این همان کاری است که مردم ما کردند و عظمت ملت ما به خاطر همین شهادت جوانان شما و شجاعت فرزندانتان بود.

مقام معظم رهبری

 

شهید جانش را فروخته و در مقابل آن، بهشت و رضای الهی را گرفته است که بالاترین دستاوردهاست. به شهادت در راه خدا، از این منظر نگاه کنیم. شهادت، مرگ انسانهای زیرک و هوشیار است که نمی گذارند این جان، مفت از دستشان برود و در مقابل، چیزی عایدشان نشود.

مقام معظم رهبری

 

برنامه اسلام از عصر وحی تا کنون بر شهادت توام با شهامت بوده است. قتال در راه خدا و در راه مستضعفین در راس برنامه های اسلام است.

حضرت امام خمینی (ره)

 

یک موی سر این کوخ نشینان و شهید دادگان به همه کاخ و کاخ نشینان جهان شرف و برتری دارد.

حضرت امام خمینی (ره)

 

شهادت در راه خدا چیزی نیست که بتوان آن را با سنجش های بشری و انگیزه های مادی ارزیابی کرد.

حضرت امام خمینی (ره)

 

خوشا به حال آنان که با شهادت رفتند. خوشا به حال آنان که در این قافله نور جان و سر باختند. خوشا به حال آنهایی که این گوهرها را در دامن خود پروراندند.

حضرت امام خمینی (ره)

 

شهدا، علاوه بر مقامات رفیع معنوی، که زبانها و قلمها از توصیف آن و چشم و دلها از مشاهده آن ناتوانند، مشعلدار پیروزی و استقلال ملتند و حق بزرگ آنان بر گردن ملت، بسی عظیم است.

مقام معظم رهبری

 

پرچم عروج انسان به بام معنویت که امروز در گوشه و کنار دنیا برافراشته می شود، در حقیقت پرچم امام ما و شهیدان اوست. آنها زنده اند و روز به روز زنده تر خواهند شد.

مقام معظم رهبری

 

من اکنون به پدران و مادران، همسران و فرزندان، خواهران و برادران و دیگر کسان شهدای عزیز و جانبازان و اسراء و مفقودین درود می فرستم و اعلام می کنم که آنان در رتبه و شان معنوی، بلافاصله پشت سر عزیزان فداکار خویشند.

مقام معظم رهبری

 

هر چه داریم، به برکت جانفشانیها و فداکاری هاست، به برکت روحیه شهادت طلبانه است.

مقام معظم رهبری

 

اساسا جهاد واقعی و شهادت در راه خدا، جز با مقدمه ای از اخلاصها و توجه ها و جز با حرکت به سمت "انقطاع الی الله" حاصل نمی شود.

مقام  معظم رهبری


خداوندا! تو می دانی که فرزندان این سرزمین در کنار پدران و مادران خود برای عزت دین تو به شهادت می رسند و با لبی خندان و دلی پر از شوق و امید به جوار رحمت بی انتهای تو بال و پر می کشند.

حضرت امام خمینی (ره)

 

خدا می داند که راه و رسم شهادت کور شدنی نیست و این ملت ها و آیندگان هستند که به راه شهیدان اقتدا خواهند نمود.

حضرت امام خمینی (ره)

 

همین تربت پاک شهیدان است که تا قیامت مزار عاشقان و عارفان و دلسوختگان و دارالشفای آزادگان خواهد بود.

حضرت امام خمینی (ره)

من از خداوند تعالی رحمت برای شهدای عزیز در این جنگ تحمیلی خواستارم. اینان برای اسلام فدا شدند و در نزد خدای تعالی و در جوار رحمت واسعه او به سعادت ابدی و افتخار دائمی رسیدند.

حضرت امام خمینی (ره)

شهید نظر می کند به وجه الله.

حضرت امام خمینی (ره)

این شهدا زنده هستند و در پیش خدای تبارک و تعالی "عند ربهم یرزقون" اند.

حضرت امام خمینی (ره)

 

اگر مجاهدت فداکارانه جوانان این مرز و بوم که به این شهادتها منتهی شده است نمی بود، همه روزهای این ملت، در زیر چتر سیاه ظلم و تجاوز و دخالت دشمنان اسلام و ایران، به شبهای تار بدل می گشت.

مقام معظم رهبری

 

فداکاری شهیدان و گذشت خانواده ها و حضور رزمندگان ما بود که ابرهای تیره و تار آن روزگار دشوار را از افق زندگی این ملت زدود.

مقام معظم رهبری

 

ما تا آخرین نفر و تا آخرین منزل و تا آخرین قطره خون، برای اعتلای کلمه الله ایستاده ایم.

حضرت امام خمینی (ره)



:: مرتبط با: مقالاتی درباره فرهنگ جهاد وشهادت ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1387/07/5
زمان : 05:09 ق.ظ
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات