زائربقیع
[مدیر اصلی]
سایت هیئت محبان امام حسن مجتبی علیه السلام زاهدان.این سایت به حول قوه خدا و به كمك آقام كریم اهل بیت علیه السلام در تاریخ 17/12/1384افتتاح شد كه بحمد خدا تا كنون در مسیر راهی كه داشته موفق بوده .این سایت متعلق به هیئت محبان امام حسن مجتبی علیه السلام زاهدان می باشد.این سایت آمادگی خود را برای تبادل لینك با ولاگ های ارزشی و مذهبی دارد.یاحق امام حسن مجتبی علیه السلام پشت وپناه تون
::
كلوپ هیئت محبان امام حسن مجتبی زاهدان
[-]
::
کریم اهل بیت
[-]
::
موسسه آسیب های اجتماعی ستایشگران{ مشاوره پزشكی اعتیاد ایدز بیماری هاو..}
[-]
::
عرشیان خاك نشین {شهید بصیری}
[-]
::
اولین وبلاگ تخصصی حضرت معصومه س {کریمه اهل بیت }
[-]
::
لینک باکس کریم اهل بیت
[-]
::
تنها ترین سردار
[-]
::
آموزش تصویری رساله توضیح المسایل
[-]
::
مجموعه تصویری داستانهای شگفت ویژه موبایل
[-]
::
مجموعه كامل ادعیه ویژه موبایل
[-]
::
فیلم و صوت سیاحت غرب
[-]
::
كلیپ های مذهبی موبایل
[-]
::
نرم افزارهای اسلامی موبایل
[-]
::
نرم افزارهای موبایل
[-]
::
تم های مذهبی موبایل
[-]
::
مرحوم آغاسی
[-]
::
عبدالرضا هلالی
[-]
::
حمید علیمی
[-]
::
دانلود مداحی و عکس از سید محمد جواد ذاکر
[-]
::
دانلود مداحی
[-]
برف هاى تردید آب شد
با طلوع خورشید ولایت در طلیعه هفتمین روز از ماه صفر، در روستاى «ابواء»، شعف و سرور بر سرزمین حجاز حاكم شد.
مادرش، حمیده، خادمهاى از شمال آفریقا بود كه در نزد حضرت امام صادق(ع) مقامى والا داشت.
امام صادق(ع) به همراه خانوادهاش در حال بازگشت از مكه بود كه سومین پسر آن حضرت پا به عرصه گیتى نهاد. نام آن مولود پاك را موسى گذاشتند. (1)
امام صادق(ع) نگاهى پدرانه به سیماى نورانى فرزند سومش انداخت، آنگاه به سوى مسلمانانى كه در سفر حج آن امام همام را همراهى مىكردند، بازگشت و فرمود: خداوند امروز پسرى به من عنایت فرمود كه بهترین مردم زمان خود و پیشواى آینده شما خواهد بود. (2)
برف هاى تردید آب شد
تا آن روز كه اسماعیل - بزرگترین فرزند امام صادق(ع) - در قید حیات بود، گروهى از اصحاب تصور مىكردند، رهبرى آینده شیعیان از آن او خواهد بود اما وى، در جوانى و در زمان حیات پدر بزرگوارش دار فانى را وداع گفت. امام صادق(ع)، به یاران وفات او را خبر داد، حتى جنازهاش را به اصحاب و برخى بزرگان شیعه نشان داد، تا ریشه عقیدهاى موهوم، و تصورى غیر واقعى بخشكد، با این حال عدهاى با انگیزه مهدویت اسماعیل و یا بهانههاى دیگر فرقهاى به نام باطنیه، یا اسماعیلیه، را در تاریخ تشیع پدید آوردند كه مسیرى انحرافى از صراط مستقیم عترت پیامبر بود.
پس از مرگ اسماعیل، امام صادق(ع) به اصحاب خود فرصت داد تا درباره امام آینده سخن به میان آورند. هر بار كه آنان با تعابیر متفاوت از نام امام هفتم سؤال مىكردند، حضرت صادق(ع) با تصریح و در مواقعى با اشاره، اصحاب را به امام موسى بنجعفرعلیهما السلام راهنمایى مىكرد. روایاتى در منابع مستند شیعه به چشم مىخورد كه امام كاظم(ع) از ابتدا براى برخى خواص شیعه به عنوان جانشین راستین و بر حق امام صادق(ع) معین شده بود. روایت لوح نیز در ارتباط با اسامى مشخص امامان این نكته را تایید مىكند.
كلینى در كتاب كافى، ذیل اشاره و نص بر امام كاظم(ع) از اصحاب و راویان امام صادق(ع) و یا امام موسى بنجعفرعلیهما السلام سخن به میان مىآورد كه؛ وقتى هفتمین امام دوران كودكى را مىگذراند، از پدرش امامِ پس از او را پرسیدند و آن حضرت اشاره به حضرت كاظم(ع) كرد.
فیض بنمختار، معاذ بنكثیر، عبدالرحمن بن حجاج، مفضل بنعمرو، اسحاق بنجعفر، صفوان جمال، عیسى بنعبدالله، یعقوب سراج، سلیمان بنخالد و ظاهر - خادم امام صادق(ع)- از جمله افرادى هستند كه این خبر را روایت كردهاند. (3)
فیض بنمختار مىگوید: وقتى ابوالحسن اول (امام هفتم) آمد، در محضر امام صادق(ع) بودم. او را در بغل گرفته، بوسیدم، امام ششم فرمود: « شما كشتى هستید و این فرزند ملاح (كشتىبان) شماست.» وى مىافزاید « در سال بعد به حج مشرف شدم و دو هزار اشرفى با خود داشتم، هزار دینار براى امام صادق(ع) و هزار دینار براى امام كاظم(ع) فرستادم. وقتى خدمت امام ششم شرفیاب شدم، فرمود: اى فیض او را با من برابر دانستى؟ عرض كردم: این كار را به خاطر فرموده شما انجام دادم، فرمود: به خدا سوگند من این كار را نكردم بلكه خداى بلند مرتبه این مقام را به وى اعطا كرده است.» (4)
امام شایسته
امام او را مىشناسد
هر كس به كارى مشغول است. یكى خشت مىآورد و دیگرى دیوار مىچیند و البته چند روزى است كه تازه واردى نیز به آنها پیوسته است .
تازه وارد بالاى نردبان است كه امام كاظم (ع) وارد آنجا مىشود . مدتى به این طرف و آن طرف نگاه مىكند و چشمش كه به تازه وارد مىافتد، خندهاى مهمان لبانش مىشود؛ صدا مىزند: " بكار قمى، پایین بیا"
همه كارگران دست از كار مىكشند . باز هم جلوهاى دیگر . همه در حیرت هستند و تازه وارد را نگاه مىكنند .
بكار از همان بالا چند لحظهاى به امام خیره مىشود. مثل این كه خودش هم باور نمىكند كه امام او را مىشناسد . با عجله از پلهها پایین مىآید، پایش چند بار از روى پله سُر مىخورد اما هر طور كه هست دست و پایش را جمع مىكند. از روى پلههاى آخر هم پایین مىپرد و دوان دوان به سوى امام مىرود .
آشناى مهربان
بكار از آغوش امام جدا مىشود. هنوز شانههایش در دستان امام است كه امام با تبسمى دل نشین مىگوید:" بكار از احرامت
بگو ."
بكار از دیدن تبسم امام غرق شادى مىشود و مثل كودكان چیزى در دلش مىشكند و چشمانش پراشك مىشود .
" چگونه از اینجا سر درآوردى؟"
بكار دست امام را مىبوسد: " چهلمین سفرم به مكه بود اما این مرتبه پس از پایان اعمال حج، پساندازم تمام شد. رسیدن به كوفه با این شرایط ممكن نبود. گفتم به مدینه مىآیم تا هم مرقد پیامبر را زیارت كنم و هم به دست بوس شما بیایم و از طرف دیگر نیز با كار در این شهر مقدمات بازگشت را فراهم كنم .
امام مىگوید: امشب پس از اتمام كارهایت مهمان من باش .
بكار در پوستخودش هم نمىگنجد؛ تمام حیرت و شوق را با لبخندى به امام نشان مىدهد .
نامه
شام را خوردهاند كه امام كاظم (ع) كیسهاى را در دستان بكار مىگذارد و مىگوید: " این 15 دینار براى رسیدنت به كوفه كافى است . به كوفه كه رسیدى این نامه را به على بن ابى حمزه بده ."
بكار به نامه مُهر و موم شده نگاهى مىكند. باز هم خوشحال است كه پیام بَر امامش شده است.
- زودتر حركت كن و خودت را به منزلگاه كاروانیان برسان .
بكار مىخواهد حرفى بزند اما انگار زبانش بند آمده است .
- زوتر حركت كن .
ناچار است كه این لحظات شیرین را در خاطرات خود دنبال كند؛ از امام خداحافظى مىكند و به راه مىافتد.
على ابن ابىحمزه
رسیدن او به منزلگاه كاروانیان درست همزمان مىشود با حركت كاروانى به سوى كوفه. بكار هم دست به كار مىشود و شتر و آذوقهاى براى راه خود دست و پا مىكند .
دیگر چیزى از 15 دینار باقى نمانده است كه به كوفه مىرسد . یك راست به خانهاش مىرود. حضور او بعد از غیبتى چند هفتهاى همه خانه را به ولوله مىاندازد .
ساعتى بعد كه ذوق و شوق بازگشت كم مىشود بكار نامه امام را به یاد مىآورد. بلافاصله برمىخیزد . صداى اهل خانه را نمىشنود . از او مىپرسند مىخواهد كجا برود؟
هنوز به پشت در نرسیده است كه صداى كوبه در بلند مىشود .
در را كه باز مىكند از تعجب خشكش مىزند .
على بن ابىحمزه گویا سلام را هم فراموش كرده است كه بى مقدمه مىپرسد: " بكار، آیا تو از جانب مولایم براى من نامهاى آوردهاى؟"
بكار حیرت زده نامه را در دستانش مىفشرد. انگار كه در این هست و نیست، دستش را به آرامى بالا مىآورد تا جایى كه نگاههاى او و ابن ابىحمزه را قطع كند .
چهل دینار تمام
على بن ابىحمزه كه خواندن نامه را تمام كرده است . به بكار نگاهى مىكند . نمىداند كه باید بپرسد یا نه . اما وقتى كه نامه را دوباره جمع مىكند مىگوید: دزدان چقدر اموال مغازهات را بردهاند؟
بكار اخمى مىكند و مىگوید: دزد!
به دور و برش نگاهى مىكند و دوباره نگاهش به نگاه ابن ابىحمزه گره مىخورد: " من تازه رسیدهام . صبر كن تا از كسى بپرسم."
با عجله داخل خانه مىرود و چند لحظه بعد خیلى آرام، طورى كه گویى چیزى بر شانهاش سنگینى مىكند به سوى كوچه باز مىگردد .
سرش را بالا نمىآورد. همان طور كه به زمین خیره شده است. مىگوید: " اهل خانه نمىخواستند من را كه هنوز ساعتى از آمدنم نگذشته با چنین خبرى ناراحت كنند ."
ابن ابىحمزه یك دست بكار را در دست مىگیرد و با دست دیگر كیسهاى در دستان او جاى مىدهد: نگران نباش، عزیزم . این هم چهل دینارى كه است كه دزدان به تو ضرر زدهاند .
بكار تعجب مىكند و مىگوید: " من كه هنوز از خسارت آنها چیزى نگفته بودم ."
ابن ابىحمزه خندهاى مىكند تا تعجب حقیقى چهرهاش خیلى مشخص نشود: " راستش در خواب دیدم كه امام دستور این 40 دینار را به من داد. و آن نامه را هم یادآورى كردند. در این نامه امام بر همین مطلب تاكید كردهاند.
اشك در چشمان بكار حلقه مىزند طورى زمزمه مىكند كه ابن ابىحمزه نیز نشنود: " براستى كه رهبرى تنها شایسته توست؛ اى عالم به غیب."
سرش را كه بالا مىآورد مىبیند صورت على نیز از اشك خیس خیس شده است .
توصیه امام موسى كاظم علیه السلام به فرماندار «رى»
در شهر "رى" واقع در سرزمین ایران، در عصر امام موسی كاظم علیه السلام مردى شیعه مذهب سكونت داشت كه به حاكم قبلى، خراج سنگینى بدهكار بود. حاكم تازهاى، از كاتبان یحیى بن خالد برمكى، از سوى خلیفه عباسى بر رى حكومت یافت و به تنظیم و تصدىِ امور پرداخت.
این مرد شیعى مىگوید: با آمدن حاكم جدید، مرا بیم فراگرفت و مترصد بودم كه هر لحظه مرا فراخواند و به دادن خراج مجبورم سازد كه اگر امتناع كنم به مجازات سنگینى محكوم مىگردم و اگر اجابت كنم و خراج را بپردازم تهىدست و بیچاره مىگردم و از هستى ساقط مىشوم. این اندیشه، مرا بسیار آزار مىداد تا این كه برخى از دوستان به من گفتند: حاكم جدید، اهل مذهب ما است، گرچه نمىتواند آن را آشكار كند. نزد وى برو، و شرح حال خود را بازگو كن، شاید به تو ترحمى كند و تخفیفى دهد.
اما من باز هم مىترسیدم؛ زیرا ممكن بود حاكم جدید، شیعه نباشد و شیعه بودن من براى او فاش گردد. در آن صورت، سختگیرىِ او بیشتر مىشد و مرا زندانى مىكرد تا تمام مالیات را بپردازم. پس از اندیشه فراوان به این نتیجه رسیدم كه از رفتن نزد حاكم منصرف شده و به خداى بزرگ پناه برم و در صورت امكان به محضر امام زمان خویش، امام كاظم علیه السلام شرفیاب شوم و از او هدایت و مدد جویم.
همان سال به قصد حج و زیارت خانه خدا از رى به حجاز رفتم. در آن جا توفیق زیارت امام كاظم علیه السلام را یافته و شرح حال خویش را بازگو كردم و از آن حضرت استمداد جستم. امام علیه السلام پس از دلدارىِ من، نامهاى براى والىِ رى نوشت و آن را به من داد تا به او رسانم. متن نامه چنین بود:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ.
اِعْلَمْ اَنَّ لِلَّهِ تَحْتَ عَرْشِهِ ظِلّاً لا یَسْكُنُهُ اِلاَّ مَنْ اَسْدى اِلى اَخیهِ مَعْروفاً اَوْ نَفَّسَ عنْهُ كُرْبَةً اَوْ اَدْخَلَ عَلى قَلْبِهِ سُرُوراً وَ هذا اَخُوكَ.
وَالسَّلامُ
"بدان كه براى خداوند متعال در زیر عرش، سایه رحمتى است كه در آن جاى نمىگیرد مگر كسى كه به برادرش نیكى كند، یا او را از غمى آسایش دهد و یا او را خشنود سازد و این (حامل نامه) برادر تو است، والسلام."
هنگامى كه از سفر حج برگشتم، شبى به خانه حاكم رفته، تقاضاى ملاقاتش را نمودم و به دربانان گفتم : به حاكم بگویید كه مردى از جانب موسى بن جعفر علیهماالسلام پیامى براى شما آورده است. دربانان چون این خبر را به والى رساندند، وى از فرط خوشحالى پابرهنه به در خانه آمد و مرا به گرمى پذیرفت و بارها پیشانىِ مرا بوسید و پیوسته از احوال امام كاظم علیه السلام مىپرسید. چون خبر سلامت امام را به وى دادم، شاد و خشنود گشت و خداى را سپاس گفت. سپس مرا با عزت تمام در صدر مجلس نشاند و خود در برابر من نشست.
نامه امام علیه السلام را به وى دادم. آن را خواند و بوسه بر دستخط آن حضرت زد. سپس دستور داد هر چه نقدینگى و جامههاى شخصى در خانه دارد، گرد آوردند. آنها را دو قسمت كرد. یك سهم را به من داد و سهم دیگر را براى خود گذاشت و از من پرسید: اى برادر! آیا از من خشنود شدى؟ من در پاسخ گفتم: بلى، بیش از انتظار خشنودم كردى. سپس اموال غیر منقول خودش را قیمت كرد و نیمى از آن را به من هبه كرد. آنگاه دفتر مالیات را آورد و آن مقدارى را كه با اجحاف و ستم به نام من در آن ثبت شده بود، پاك كرد و نوشتهاى مشتمل بر برائت ذمّه به من داد. و باز از من پرسید: آیا از من مسرور شدى؟
من از او سپاسگزارى كردم و خداحافظى نموده، از نزدش خارج شدم. با خود گفتم: من كه توان جبران نیكىهاى وى را ندارم، پس بهتر است سال آینده به حج روم و براى او در موسم حج دعا كنم و نیز به محضر امام كاظم علیه السلام مشرف شوم و نیكىهاى او را براى امام علیه السلام بازگو كنم تا آن حضرت نیز براى او دعا كند.
پس از مدتى، موسم حج فرا رسید و من دوباره به این فیض بزرگ نایل شدم. در آن سفر به محضر امام كاظم علیه السلام شرفیاب شده و داستان والىِ رى را براى ایشان عرض كردم. هر چه بیشتر مىگفتم، صورت مبارك امام علیه السلام از خوشحالى برافروختهتر مىگشت. سرانجام، عرض كردم: مولاى من! آیا كار این مرد، شما را شاد و خشنود گردانید؟ امام فرمود: بلى، به خدا سوگند، كارهاى او مرا مسرور كرد، امیرالمؤمنین علیهالسلام را مسرور كرد. به خدا سوگند، جدّم، پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله را مسرور كرد و همانا خداى متعال را مسرور كرد.
آرى، امام علیه السلام این گونه محرومان را یارى و حاكمان نیكوسیرت را تشویق و راهنمایى مىكرد.
منبع:
بحار الأنوار، ج 48، ص 174، باب 7، ح 16/ منتهى الآمال فى تاریخ النبى و الآل، ج 2، ص188.
دعای حضرت كاظم برای شیر حامله
علىّ بن ابوحمزه بطائنى حكایت كند:
روزى حضرت موسى بن جعفر علیهماالسلام از شهر مدینه به سوى مزرعهاش خارج شد؛ حضرت سوار قاطر بود و من نیز سوار بر الاغ حضرت را همراهى میكردم .
مقدارى از شهر كه دور شدیم، ناگهان نرّه شیرى راه ما را گرفت، من بسیار ترسیدم، ولیكن شیر به سوى حضرت نزدیك آمد و با حالت ذلّت و تضرّع مشغول غریدن شد.
امام موسى كاظم علیه السلام ایستاد و شیر دستهاى خود را بلند كرده و بر شانههاى قاطر قرار داد.
من به گمان این كه شیر قصد حمله دارد، براى جان آن حضرت وحشت كردم؛ و سخت نگران شدم .
پس از لحظاتى، شیر دستهاى خود را بر زمین نهاد و آرام ایستاد و آن گاه حضرت روى مبارك خود را به سمت قبله نموده دعائى را زمزمه نمودند، ولیكن من چیزى از آن را متوجّه نشدم .
پس از آن، شیر غرّشى كرد؛ و حضرت فرمودند " آمین".
و سپس امام به شیر اشاره نمودند: برو.
همین كه شیر رفت، حضرت نیز به راه خود ادامه داد و چون از آن محلّ دور شدیم، به حضرت عرض كردم: یابن رسول اللّه! فدایت گردم، شیر چه كارى داشت؟! من بسیار براى جان شما و خودم ترسیدم؛ و از این برخورد در تعجّب و حیرت هستم .
امام فرمود: آن شیر، همسر باردارى داشت كه هنگام زایمانش فرا رسیده و درد سختى دچارش گشته بود.
لذا نزد من آمده بود كه برایش دعا كنم تا به آسانى زایمان نماید و من هم در حقّش دعا كردم .
و بعد از آن كه دعا به پایان رسید، به آن شیر گفتم: برو، و آن حیوان اظهار داشت: خداوند هیچ درّندهاى را بر تو و ذرّیّه و شیعیانت مسلّط نگرداند؛ و من گفتم: "آمین"
________________________
نكته:
1- برای اثبات امامت ائمه "علیهم السلام" و حقانیت و ضرورت وجودشان در كتابهای كلامی بطور گسترده بحث و استدلال شده و اینگونه ماجراها جهت اثبات این مسأله نیست بلكه جهت آشنایی با تاریخ و سیره آنان و پندآموزی است
2- مواجههی امامان "علیهم السلام" با افراد مختلف متناسب با عقول و میزان فهمشان بوده است لذاست كه میبینیم مباحثات آنان با دانشمندان و اصحاب سرّشان، سرشار از مطالب بلند و معارف مستدَلّ، و با عوام بسیار ساده است
3- گونهای از رفتار آن بزرگواران "علیهم السلام" در مقام تحدّی و بر جا نشاندن مخالفان (اسكات خصم) بوده مانند آنچه كه در تاریخ انبیا نیز آمده است و نباید خُردهی قوی نبودن با مثبِت نبودن كرد.
منبع:
بحارالانوار، ج 48، ص 58، ح 67/ الخرایج والجرایح، ج 2، ص 649، ح 1.
محبت اهل بیت علیهم السلام
محبت ودیعه ای الهی است كه خداوند نزد انسان قرار داده است . و افراد از این موهبت در طرق گوناگون استفاده می نماید . و برخی این نعمت را صرف عشق ورزیدن به عترت پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله می نمایند .
- عیاشی در كتاب " تفسیر"از برید بن معاویه عجلی نقل كرده است كه گفت: نزد امام باقر (ع) حاضر بودم كه ناگاه شخصی كه از خراسان پیاده برای ملاقات آن حضرت سفر كرده بود وارد شد، دو پای خود را كه تركیدگی و شكاف برداشته بود برای نشان دادن بیرون آورد و عرض كرد: به خدا قسم چیزی جزمحبت شما اهل بیت مرا به این كار وانداشت، و دوستی شما باعث شد كه این راه طولانی را پیاده بپیمایم.
امام باقر (ع) فرمود:
" به خدا قسم اگر سنگی ما را دوست بدارد خداوند تبارك و تعالی او را با ما محشور گرداند، و آیا دین چیزی جز محبت است؟"
همانا خداوند می فرماید:
" قُل إنْ كُنْتُم تُحِبُّونَ الله فَاتَّبِعُونی یُحْبِبْكُمُ الله " ( ال عمران /31)
" بگو اگر شما خدا را دوست دارید از من پیروی كنید تا خدا شما را دوست داشته باشد."
و فرموده است: " یُحِبُّونَ مَن هاجَرَ إلَیْهِم." ( حشر/9)
" مهاجرین را كه به سوی ایشان آمدند دوست می دارند. "
( ودو مرتبه تكرار فرمود) آیا دین چیزی جز محبت و دوستی است؟(1)
- كلینی در كتاب " كافی"از حكم بن عتبه نقل می كند:
در خدمت امام باقر (ع) بودم و خانه پر از جمعیت بود كه ناگاه پیرمردی كه برعصای خود تكیه می كرد آمد تا آنكه كنار در اتاق ایستاد و رو كرد به امام باقر (ع) و گفت:" السلام علیك یابن رسول الله و رحمة الله و بركاته" ، ای فرزند رسول خدا! درود و رحمت و بركات خداوندی بر شما باد. سپس ساكت شد و منتظر جواب ماند.
امام(ع) سلام او را به همان گونه پاسخ داد، آنگاه پیرمرد روی خود را به اهل مجلس كرد و به آنها سلام نمود و ساكت ماند تا آنكه جمعیت همگی سلام او را پاسخ گفتند.
سپس رو كرد به امام باقر(ع) و عرض كرد: ای فرزند رسول خدا! مرا نزدیك خود جای بده، خدا مرا فدایت گرداند. به خدا قسم ! به راستی من شما را دوست دارم و هر كس شما را دوست داشته باشد دوست دارم، و به خدا قسم این دوستی ام به خاطر طمع دنیوی نیست، و من به راستی با دشمنان شما دشمنم، و از آنها بیزارم ونفرت دارم، و به خدا قسم این دشمنی و نفرت به خاطرانتقامجوئی یا كدورتی شخصی كه بین من و او باشد نیست، و به خدا قسم حلال شما را حلال می دانم و حرام شما را حرام می دانم، و منتظر امر شما و دولت كریمه شما هستم، آیا امیدوار باشم و شما نسبت به من امیدی دارید؟ خداوند مرا فدای شما گرداند.
امام باقر(ع) فرمود:
به سوی من بیا، بسوی من بیا، پس او را كنارخود نشانید سپس فرمود:
ای پیرمرد! شخصی خدمت پدرم علی بن الحسین (ع) رسید و از آن حضرت همین سئوال تو را پرسش نمود، پدرم به او فرمود:
اگر با این حال از دنیا رفتی بر رسول خدا، امیرالمؤمنین ، امام مجتبی، امام حسین و علی بن الحسین(ع) وارد می شوی و دلت آرام می گیرد ، قلبت خشنود و چشمانت روشن می گردد و هنگامی كه جان به حلقومت می رسید فرشتگان با آغوش باز و با دسته های گل به استقبال تو می آیند.
و اگر زنده ماندی آنچه باعث روشنی چشمان تو است ، خواهی دید و در مقامات عالی بهشت با ما خواهی بود.
پیرمرد كه گویا از شنیدن گفتار امام باقر (ع) شوق زده شده بود عرض كرد: ای ابوجعفر! چه فرمودید؟
امام (ع) بار دیگر مطالبی را كه فرموده بود تكراركرد.
پیرمرد شگفت زده گفت: الله اكبر، ای ابوجعفر! اگر بمیرم بر رسول خدا ، امیرالمؤمنین ، امام حسن ، امام حسین و علی بن الحسین(ع) وارد می شوم ... و همان مطالبی را كه امام (ع) فرموده بود تكرار كرد. سپس پیرمرد صدا را به گریه بلند كرد و گریه راه گلویش را گرفته هق هق می كرد تا نقش زمین گردید، اهل مجلس از مشاهده حال این پیرمرد و گریه های او همه ناله كردند.
امام باقر(ع) با انگشتان مبارك اشك از گوشه های چشم پیرمرد پاك كرد و آنها را فرو ریخت.
پیرمرد سر بلند كرد و به امام باقر (ع) عرض كرد: ای فرزند رسول خدا! دست مبارك خود را بده تا ببوسم خداوند مرا فدای شما گرداند. آنگاه دست امام(ع) را گرفت و بوسید وبر چشمان و صورت خود نهاد، سپس پیراهن خود را بالا زد و سینه و شكم خود را برهنه نمود و دست امام(ع) را بر آن گذاشت و بعد از آن از جا برخاست و خداحافظی كرد. امام باقر(ع) از پشت سرش به او نگاه می كرد و او می رفت، سپس رو به اهل مجلس كرد و فرمود:
هر كه دوست دارد یكی از اهل بهشت را ببیند به این شخص نگاه كند.
پی نوشتها:
1- تفسیر عیاشی ، ج1، ص 167، ح 27.
2- الوافی، ج 5، ص 799، ح 3.
بالای صفحه
مجموعه کاملی از ادعیه و زیارات (ویژه موبایل)
مجموعه تصویری داستانهای شگفت ویژه موبایل
مجموعه نرم افزارهای سونی اریكسون
------------------------------------
نرم افزار كامپیوتر
نرم افزارهای کاربردی
نرم افزارهای اینترنت
نرم افزارهای سرگرمی وبازی
نرم افزارهای بهینه سازی
