۷۷۱۰قدوس قدوس سبحانك
نظرات |

قدوس قدوس سبحانك

جلوى آینه دور خودش چرخید. موهاى سیاه و بلندش هم چرخیدند. لپ‏هایش سرخ سرخ بود. عین انارهاى روى شاخه درخت. از توى آینه پنجره و درخت ‏انار پشت پنجره پیدا بود. لبخند كوچكى زد و به لب‏هایش خیره شد.

درست عین شكوفه‏هاى قرمز و مایل به نارنجى انار بودند.  شانه چوبى را انداخت ‏روى طاقچه، یقه لباسش را صاف و مرتب كرد و قبل از این كه از جلوى آینه كناربرود دوباره از آن لبخندهایى كه به قول خودش دل را مى‏برد، زد و زیر لب گفت:

«بهتر از این دیگر نمى‏شود، زودتر بروم ببینم هارون الرشید با من چكار دارد!» دستى به موهایش كه روى پیشانى‏اش ریخته بود كشید و با یك حركت تند و سریع‏ عقبشان زد و از اتاق آمد بیرون. سؤال‏هاى گوناگون به مغزش فشار مى‏آورد.  چرا هارون گفت: بهترین لباسم را بپوشم؟ براى چه گفت:

به بهترین شكل خودم را آرایش كنم؟

سعى كرد دیگر به این مسائل فكر نكند در عوض  لب‏هایش را غنچه كرد و دوباره از آن لبخندهاى آرام زد.

شكوفه‏هاى كوچك انار هم از روى شاخه به او لبخند زدند.

زندانبان در سیاه و چوبى زندان را پشت ‏سر او بست. زندان تاریك و نمناك ‏بود. فقط از روزنه گرد سقف گنبدى شكل زندان نور كمرنگ و بى‏جانى به داخل ‏مى‏تابید. یكى از دست‏هایش را به دیوار گرفت. مواظب بود ناخن‏هاى بلندش به دیوارنخورد و خراشیده نشود.

دست ظریفش روى دیوار سیاه و چرك زندان از سفیدى مى‏درخشید.

سعى كرد آرام جلو برود. زمین زندان نمناك بود و كف دمپایى‏هاى زرد رنگ و سبكش ‏به زمین نمناك زندان مى‏چسبید.

خلخالهاى درشت و طلایى كه به مچ پاهایش بسته بود، جرینگ جرینگ صدا مى‏كرد.  با خودش گفت : زندانى هر كه باشد حتما شیفته‏ام مى‏شود.

چشم‏هایش را باز و بسته كرد تا به تاریكى زندان عادت كند. با نگاهش دنبال زندانى گشت. زندانى درست گوشه زندان بود.

آرام آرام رفت طرفش. خلخال پاهایش جرینگ جرینگ صدا مى‏كرد.

"بل انتم بهدیتكم تفرحون." این شما هستید كه به هدیه ‏تان خوشحال هستید؛ مرا احتیاج به خدمت نیست‏ و نه امثال این خدمتگزاران.

سر جایش میخكوب شد. پاهایش طاقت جلو رفتن نداشت.

این آیه را زندانى مى‏خواند: صدایش تا عمق روح كنیزك اثر كرد.

عجب صداى خوشى داشت.  پاهاى كنیزك بى‏اختیار برگشت‏ سمت در زندان.

هیكل غلام سیاه خم شده بود رو به در چوبى زندان؛ اگر كسى یك دفعه او را مى‏دید فكر مى‏كرد از وسط تایش زده‏اند.  یكى از چشم‏هایش را گذاشته بود روى سوراخ‏ گرد و كوچكى كه بغل قفل در بود. مى‏خواست هر چه كه مى‏بیند فورا به هارون گزارش ‏بدهد.

كنیزك را دوباره فرستاده بودند توى زندان، تا زندانى را وسوسه كند نمى‏دانست‏ چرا كنیزك به سمت زندانى نمى‏رود.

چشمش را از روى سوراخ برداشت.

قامت لاغر و درازش را صاف كرد. دستى به كمرش كشید و زیر لب با عصبانیت گفت: ازبس تاریك است نمى‏شود چیزى دید.

چشم‏هایش را مالید و آرام تف كرد روى زمین و دوباره خم شد و چشمش را گذاشت روى ‏سوراخ. از آنچه دید خشكش زد، شاید خواب مى‏دید، اما نه، بیدار بود.

كنیزك به سجده افتاده بود. موهاى سیاه و بلندش كه گویى با تاریكى زندان گره ‏خورده بود، پخش شده بود روى زمین. صورتش پیدا نبود موها صورتش را پوشانده ‏بودند. گریه مى‏كرد و مى‏گفت: قدوس، قدوس، سبحانك، سبحانك.

هارون نشسته بود روى تختش و آرام و قرار نداشت. با كف دستش مى‏زد روى ‏پیشانى‏اش و لب  پایینى‏اش را تند و تند گاز مى‏گرفت. صدایش در تالار قصر پیچید: به ‏خدا قسم! او را سحر كرده است! آرى موسى بن ‏جعفرعلیهما السلام او را سحر كرده است. با صداى‏ بلند و خشمگین پرده‏هاى حریر و سبك كه به دیوار و پنجره‏هاى گرد و بیضى شكل تالارآویزان بود، لرزید. غلام هم دست‏ به سینه ایستاده بود. آنقدر سرپا ایستاده بود كه دوست داشت ‏برود یك جاى دنج و آرام، بنشیند و تكیه بدهد به دیوار.

داشت ‏به موسى بن‏ جعفرعلیهما السلام فكر مى‏كرد و تاثیرى كه بر روى كنیزك گذاشته بود.

به كنیزك نگاه كرد كه گوشه‏اى كنار كنیزان دیگر ایستاده بود.

داشت زیر لب چیزى زمزمه مى‏كرد.

حتما مى‏گفت: قدوس، قدوس، سبحانك، سبحانك. صداى فریاد هارون باز در تالار پیچید این  بار، با كنیزك بود: بگو ببینم یك دفعه چه‏ات شد؟ او با تو چه كرد كه به این‏ وضعیت افتادى؟ لب‏هاى كنیزك آرام آرام به هم مى‏خورد. همه چشم‏ها به لب‏هاى او گره ‏خورده بود. كنیزك نگاهش را در تالار گردانید: دیوارهاى سفید با حاشیه‏ كاریهاى ‏بنفش و آبى، پنجره‏هاى چوبى مشبك كه از پشت پرده‏هاى نازك پیدا بود، زمین سنگى و درخشان  تالار همه  و همه جلوى چشم‏هایش مى‏رقصیدند. در خیالش تالار قصر با آنچه كه ‏او دیده بود، از زمین تا آسمان فرق مى‏كرد؛ اصلا قابل مقایسه نبود.

صداى هارون الرشید او را به خودش آورد: پس چرا ساكتى؟  كنیزك! زودباش! سریع!

هارون دستش را گذاشته بود روى سیب‏هاى سرخ  و آبدارى كه توى ظرف بلورین رو به ‏رویش ‏بود. حتما دلش مى‏خواست كلكشان را بكند، اما اشتهایش كور شده بود، بى‏صبرانه به ‏لب‏هاى كنیزك چشم دوخته بود.

كنیزك دیگر آن كنیزك قبلى نبود، از این رو به آن رو شده بود. دیگر چشم‏هاى ‏سیاه و درشتش را خمار نمى‏كرد و تند و تند مژه‏هاى بلند و تابدارش را به هم ‏نمى‏زد. كنیزك به حرف آمد:

من توى زندان كنار او بودم. مرتب جلوى او راه مى‏رفتم و به هر طریقى سعى‏ مى‏كردم توجه او را به خود جلب كنم اما او اصلا به من محل نمى‏گذاشت. انگار كه ‏مرا  نمى‏دید.

همه‏اش مشغول نماز بود. بعد از نماز هم دائما ذكر مى‏گفت:  یك بار از او پرسیدم:

آقاى من! آیا نیازى دارى كه من بتوانم آن را انجام دهم؟  گفت: نیازم به تو چیست؟

گفتم: مرا فرستاده‏اند كه به حاجات شما رسیدگى كنم.  یك دفعه با انگشتانش به ‏نقطه‏اى اشاره كرد و گفت:

پس اینها براى كیست؟

كنیزك ایستاده بود كنار كنیزكان و غلامان دیگر و هر چه را برایش پیش آمده بود، براى هارون‏الرشید تعریف مى‏كرد: دوست داشت دوباره برود توى آن باغ  بزرگ و پردرخت. همان باغى كه زیر درخت‏هایش پر از گل لاله بود.

همان باغى كه یك عالم درخت انار داشت و شكوفه‏هاى انار مثل ستاره مى‏درخشیدند.

یاد تخت‏هاى بزرگى افتاد كه دور تا دور باغ  چیده شده بود. روى تخت‏ها را  با فرش‏هاى ابریشمى پوشانده بودند.

كنیزكان خوش‏ اندام و خوش ‏قیافه‏اى در تكاپو بودند.

توى باغ غلامان و لباس‏هایشان از حریر سبز بود. حریر سبزى درست مثل برگ درخت انار، توى دستشان‏ هم ظرف‏هاى بلورینى بود از آب و خوراكى.  كنیزك هر چه در خاطرش بود به زبان جارى ‏كرد.

پرده‏هاى دور تا دور تالار آرام آرام تكان مى‏خورد. دلش مى‏خواست‏ یكى از آن ‏كنیزكان سبزپوش را گیر بیاورد و از او آب بخواهد، دلش مى‏خواست توى زندان باشد و باز امام  با انگشتانش به نقطه‏اى اشاره كند؛ اشك از چشمانش سرازیر شد و زیر لب گفت:  قدوس سبحانك سبحانك.

منبع:
مناقب آل ابى‏طالب، ج 4، صفحه‏297.



:: مرتبط با: امام موسی کاظم علیه السلام ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/11/24
زمان : 10:02 ق.ظ
۷۷۰۹امام کاظم (ع)؛ حافظ اسلام
نظرات |

امام کاظم (ع)؛ حافظ اسلام

 

امام موسى بن جعفر(ع) همان راه  و روشى را ادامه داد كه امام صادق(ع) در روبرو شدن با اجتماع، بر محور عمل و برنامه ‏ریزى اتخاذ كرده بود.

 


 محوراول:
برنامه ‏ریزى فكرى  و آگاهى دادن عقیدتى و چاره‏ گرى در روبرو شدن با عقاید منحرف و انگیزه‏ها و  وا پس گرائیهاى شعوبى و نژاد پرستى ‏و عقاید مختلف دینى.
از خطرنا كترین این تبلیغات زهر آگین، تبلیغ افكار الحادى  و كفرآمیز بود كه تزریق زهر آن با فعالیت و گسترش در دلهاى نوجوانان مسلمان سرازیر شده بود. موضع امام موسى(ع) در برابر این تبلیغات، آن بود كه با دلایل ‏استوار در برابر آن بایستد و با پوچى و بی مایگى آن به معارضه برخیزد و دورى ‏آن را از منطق و واقعیت توضیح دهد و عیوب آن را  بازگوید تا آنجا كه گروهى ‏انبوه از پیروان آن عقاید به اشتباه خود و فساد خط مشى اتخاذى خویش اعتراف ‏كردند و به این جهت جنبش امام درخشندگى یافت و قدرت علمى آن حركت ‏منتشر گردید و به گوشها در رسید. چندان كه گروهى بزرگ از مسلمانان پیروى ‏آن كردند و آن را پذیرفتند و این امر بر مسئولان حكومت گران آمد و با آنان با شدت و فشار و شكنجه رفتار كردند و در زمینه‏هاى عقیدتى آنان را از گفتگو باز داشتند و امام موسى(ع) ناچار شد به هشام(یكى از اصحاب خود) فرستاده‏اى گسیل دارد و او را هشدار دهد تا به علت ‏خطرهاى موجود از سخن ‏گفتن خود دارى كند و هشام تا مرگ مهدى خلیفه از سخن گفتن خود دارى كرد. (1)

گروهى كثیر از بزرگان دانشمندان و راویان حدیث، از كسانى كه در دانشگاه بزرگ امام صادق(ع) تحصیل می كردند، هنگام اقامت او در یثرب، پیرامون امام موسى(ع) گرد آمدند و ایشان با توانائى و نیروى بسیار، بر فقه ‏اسلامى، آراء و عقاید خردمندانه در فقه اسلامى ابراز كردند. مجموعه‏هاى ‏بسیار از احكام اسلامى به او(ع) منسوب است كه در باب حدیث و فقه تدوین ‏شده است و دانشمندان و راویان حدیث همواره با آن افاضات علمى، همدم ‏بودند و احادیث و گفتگوها و فتواهاى او را ثبت مى‏نمودند.

سید بن طاووس چنین روایت كرده است كه یاران و نزدیكان امام(ع) در مجلس او حاضر می شدند و لوحه‏هاى آبنوس در آستین‏ها داشتند. هرگاه ‏او(ع) كلمه‏اى می گفت ‏یا در موردى فتوى می داد، به ثبت آن مبادرت می كردند. (2)

آن دانشمندان همه انواع علوم را با توجه به گوناگونى و پهناورى آن از ایشان نقل كرده‏اند. كوششهاى علمى او همه مراكز اسلامى را فرا گرفته بود و دانشمندان نسلى پس از نسلى، پیشكشها و عطایاى علمى او را نقل كرده‏اند.

 


محور دوم:
نظارت مستقیم بر پایگاههاى توده‏اى و طرفداران و پیروان ‏خود و هماهنگى با آنها در پیش گرفتن مواضع سلبى و منفى در برابر حكومت، به منظور ناتوان كردن حكومت از نظر سیاسى و بریدن از آن و حرام كردن ‏تماس با آن و به محاكمه دادگسترى دولتى دعوى نبردن و شكایت نكردن، به منظور آماده كردن وسایل سقوط آن حكومت و نابود كردن آن از نظر سیاسى.
چیزى كه امام(ع) را وا داشت تا چنین موضع استوارى داشته باشد، آن دگرگونى آشكار و گستردگى و انتشار پایگاههاى مردمى ایشان بود.

این مطلب با جنبش امام(ع) و با فعالیتهاى منفى او نسبت به حكومت منحرف‏ عباسیان، و فرا خواندن او در حرام دانستن یارى با حكومت در هر زمینه ‏از زمینه‏ها،هماهنگ شده بود. این موضع امام در گفتگوى وى با یكى ازاصحاب، (صفوان) آشكار میگردد:

- اى صفوان همه چیز تو پسندیده است جز یك چیز.

- فدایت ‏شوم،آن چیست؟

- كرایه دادن شترهایت به این ستمکار- یعنى هارون- به خدا سوگند آنها را از جهت تكبر و خودخواهى و یا شكار و سرگرمى ‏كرایه نداده‏ام، بلكه براى این راه- راه مكه- كرایه داده‏ام و خود همراهى ‏با شتران را بر عهده نمی گیرم بلكه غلامان خود را با آنان مى‏فرستم.

پس امام(ع) او را گفت:

- اى صفوان آیا كرایه‏ات بر عهده آنان است؟

- آرى فدایت گردم.

- آیا دوست می دارى زنده بمانند تا كرایه تو را بپردازند؟

- آرى.

- پس فرمود: هر كس بقاى آنان را دوست داشته باشد از آنان است ‏و هر كس از آنان باشد وارد آتش گردد.

امام نارضایى و خشم خود را از حكومت هارون، پیاپى ابراز مى‏فرمود و همكارى با آنان را در هر صورت و شكل كه باشد حرام می دانست و اعتماد و تكیه بر آنان را منع می كرد و با این سخن كه فرمود:

«به آنان كه ستمکارند تكیه مكنید كه گرفتار دوزخ می گردید»، مردم را از تماس با ستمکاران باز می داشت و تمایل به آنان را بر مسلمانان حرام كرد و ترك كردن آنان را ضرورى دانست. حتى اگر تماس با آنان به علت بعضى ‏مصلحتهاى شخصى بود.

یاران خویش را از شركت كردن در سلك حكومت هارون یا پذیرفتن‏ هر گونه مسئولیت و وظیفه دولتى بر حذر می داشت و به زیاد بن ابى اسلمه ‏فرمود:

«اى زیاد،اگر از پرتگاهى بلند فرو افتم و پاره پاره گردم بیشتر دوست ‏می دارم تا براى آنان كارى انجام دهم و یا بر بساط  كسى از آنان پاى ‏گذارم. (3)»

اما امام(ع)، على بن یقطین یكى از بزرگ یاران خویش را از این فرمان ‏استثناء كرد و اجازت داد تا منصب وزارت را در روزگار هارون عهده ‏دارگردد و پیش از او، منصب زمامدارى را در ایام مهدى بپذیرد، (4)او نزد امام ‏موسى(ع) رفت و از او اجازه خواست تا استعفا دهد و منصب خود را ترك ‏كند. اما امام(ع) او را از این كار باز داشت. و او را گفت‏«چنین مكن، ما به تو آموخته شده‏ایم و برادران تو به سبب تو عزت دارند و به تو افتخار می كنند. شاید به یارى خدا بتوانى شكسته‏اى را درمان كنى و دست بینوائى را بگیرى ‏یا به دست تو مخالفان خدا درهم شكنند. اى على، كفاره و تاوان شما، خوبى ‏كردن به برادرانتان است. یك مورد را براى من تضمین كن، سه مورد را برایت تضمین می كنم. نزد من ضامن شو كه هر یك از دوستان ما را دیدى نیاز او را برآورى و او را گرامى دارى و من ضامن می شوم كه هرگز سقف زندانى ‏به تو سایه نیفكند و دم هیچ شمشیر به تو نرسد و هرگز فقر به سراى تو پاى ‏نگذارد.

اى على،هر كس مؤمنى را شاد سازد، اول خداى را و دوم پیامبر را و درمرحله سوم ما را شاد كرده است. 5)»

 


محور سوم:
موضع آشكار و صریح در احتجاج با كسی كه زمامدار حكومت ‏بود به این كه آن ‏حق اوست نه دیگرى و بر همه مسلمانان در احراز این‏ مقام برترى دارد.
مناظره ایشان(ع) با هارون الرشید در مرقد نبى اكرم(ص) و در برابر توده‏اى ‏عظیم از اشراف و فرماندهان ارتش و كارمندان عالی رتبه دولت اتفاق افتاد.

هارون روى به ضریح مقدس رسول اكرم(ص) نمود و چنین سلام گفت:

"درود بر تو اى پسر عم‏" و از نسبت ‏خود با نبى اكرم مفتخر بود. چه او به ‏سبب نزدیكى با رسول اكرم(ص) به مقام خلافت نائل آمده بود. آنگاه امام ‏كه حاضر بود، بر نبى اكرم درود فرستاد و گفت:«سلام بر تو باد اى پدر.»

هارون خرد خویش از دست بداد و ناراحتى او را فرا گرفت. زیرا امام(ع) در آن فخر و مجد بر او پیشى گرفته بود.

پس با آهنگى لبریز از كینه و خشم‏ به او گفت:«چرا گفتى كه تو از ما به رسول الله(ص) نزدیكترى؟ و امام‏ پاسخى تند به او داد و فرمود: اگر رسول اكرم زنده می شد و از تو دخترت را خواستگارى مى‏فرمود، آیا او را اجابت می كردى؟ هارون گفت: سبحان الله ‏و به این كار بر عرب و عجم  فخر می كردم.

امام گفت: اما او دختر مرا خواستگارى نمی كرد و من دختر به او نمی دادم زیرا او پدر ما است نه پدر شما. و به این علت ما به او نزدیكتریم. (6)»

هارون كه این دلیل او را از پاى درآورد، به منطق ناتوانان پناه برد و به دستگیرى امام(ع) فرمان داد و او را زندانى كرد. (7)

موضع امام(ع) در برابر هارون، آشكار و روشن بود. امام(ع) در یكى‏ از كاخهاى استوار و زیباى هارون كه مانند آن در بغداد و جاى دیگر نبود، وارد شد. هارون سرمست از قدرت گفت: این سرا چون است؟

امام  بى واهمه و اعتنا از قدرت و جبروت او گفت: این سراى فاسقان ‏است. خداى تعالى فرماید:

" ساصرف عن ایاتى الذین یتكبرون فى الارض بغیرالحق و ان یروا كل آیة ‏لا یومنوا  بها و ان یروا سبیل الرشد لا یتخذوه سبیلا و ان یروا سبیل الغى ‏یتخذوه سبیلا..."؛ به زودی كسانى را كه در زمین، به ناحق تکبر می ورزند، از آیاتم روی گردان سازم - به طوری که- اگر هر نشانه ای را - از قدرت من- بنگرند، بدان ایمان نیاورند، و اگر راه صواب را ببینند آن را برنگزینند، و اگر راه گمراهی را ببینند آن را راه خود قرار دهند... . (اعراف/146)

هارون از خشم لرزید و موجى از تشویش او را فرا گرفت. آنگاه به ‏امام گفت: خانه از آن كیست؟

- این سرا، شیعه ما را مجال است و دیگران را فتنه.

- چرا صاحبخانه آن را باز پس نمی گیرد؟

- خانه را آباد از او گرفتند و تا آباد نگردد آن  را پس نمى‏گیرد.

شیعیان تو كجایند؟ و در اینجا امام(ع) سخن حق تعالى را قرائت كرد:

"لم یكن الذین كفروا من اهل الكتاب  والمشركین منفكین حتى تاتیهم البینة."(بینه/1)؛ كافران از اهل كتاب و مشركان، دست بردار نبودند تا دلیلی آشکار برایشان آید.

هارون را خشم فرا گرفت و گفت آیا ما كافرانیم؟

- نه، اما چنان كه خداى تعالى فرماید:

"الم ترالی الذین بدلوا نعمة الله كفرا و احلوا قومهم دار البوار."(ابراهیم/28)؛ آیا به کسانی که - شکر- نعمت خدا را به کفر تبدیل کردند و قوم خود را به سرای هلاکت در آوردند ننگریستی؟  و این چنین امام آشكار كرد كه هارون منصب خلافت را غصب كرده و سلطنت و حكومت را، دزدیده است. این مطلب خشم هارون را بر او(ع) بر انگیخت و به هنگامى كه شنید امام او را به مبارزه مى‏طلبد و در موضعى است ‏كه در آن نرمش نیست، در سخن خود با امام(ع) به خشونت پرداخت. (8)

و در هنگامى دیگر، وقتى هارون از امام(ع) راجع به فدك پرسید تا آن را به او باز پس دهد، امام(ع) از باز پس گرفتن خوددارى فرمود مگر این كه ‏حدود آن را نیز باز پس دهند.

رشید پرسید: حدود آن چیست؟

امام(ع) گفت:اگر حدود آن را بگویم آن را پس نخواهى داد.

هارون پاى فشرد تا حدود آن را براى او معلوم دارد و امام(ع) جز آن كه ‏مرزهاى فدك را تعیین كند چاره‏اى ندید و گفت:

«مرز نخستین عدن است‏» وقتى هارون این سخن را شنید چهره‏اش ‏برافروخت. امام(ع) همچنان به سخن ادامه داد:«مرز دوم سمرقند» رنگ‏ هارون به تیرگى گرایید و خشمى بیكران او را فرا گرفت. اما امام(ع) گفتار خود را پى گرفت و فرمود:«مرز سوم آفریقا» رنگ هارون سیاه شد و با آوائى كه خشم از آن مى‏بارید گفت:«هیه‏» و امام، حد آخر را بیان فرمود و گفت:«از ساحل دریا تا ارمنستان‏».

رشید خویشتن دارى از دست بداد و گفت: آن وقت براى ما چیزى باقى نمى‏ماند.

امام فرمود:«می دانستم كه تو آن را باز پس نخواهى داد.» (9).

 


محور چهارم:
بیدار كردن وجدان انقلابى امت از راه تشویق آنان براى ‏شورش و مبارزه.  شورش و مبارزه را علویان به كار گرفتند تا وجدان اسلامى ‏و اراده اسلامى را از سقوط در برابر حكام منحرف نگاهدارند. پیشوایان(ع) از متعهدان با وفاى آن كار پشتیبانى می كردند.
هنگامی كه حسین بن على بن حسن- صاحب واقعه فخ- (10)بر آن شد تا علیه ‏اوضاع  فاسدى كه با هر كس كه شیعه و علوى و طرفدار امام بود، توهین وشكنجه‏هاى شدید اعمال مى‏كرد، شورش كند، نزد امام موسى(ع) رفت و از او در باب قیام خود مشورت كرد. امام روى به او كرد و گفت:«تو به قتل ‏می رسى،از رفتن صرفنظر كن. مردم فاسقند و به ظاهر ایمان دارند و در دل نفاق ‏و شرك مى‏ورزند،انا لله و انا الیه راجعون. خداى شما را از پیروان خود به شمار آورد.»

هنگامی كه امام کاظم(ع) واقعه قتل حسین را شنید بر او گریست وسجایاى او را بیان كرد و بر او نالید كه:«انا لله و انا الیه راجعون. به خدا سوگند، مسلمانى صالح و روزه ‏گیر و قدرتمند كه امر به معروف و نهى ازمنكر می كرد و خانواده‏اش مانند نداشت، درگذشت (11)

وقتى هادی عباسی از دست علویان به ستوه آمد، آنان را به مرگ و نابودى بیم داد و امام موسى(ع) را به یاد آورد و گفت:

"به خدا سوگند حسین جز به فرمان او خروج نكرد و جز از مهر او ازچیزى پیروى نمی كرد. چه، او در میان اهل این خاندان عهده ‏دار كار دین است." (12)

پس اصحاب او خروشان نزد امام شتافتند و از امام خواستند كه پنهان شود تا از شر آن كافر سركش رها گردد.

امام(ع) لبخند زد و به قول كعب بن مالك شاعر تمثل فرمود:

" برخی  را گمان چنین است كه بر پروردگار خویش پیروز مى‏گردند. اما به زودى مغلوب خواهند شد.

 


پى ‏نوشت ها:
1- رجال كشى ص 172.

2- انوار البهیه ص 91.

3- مكاسب شیخ انصارى.

4- جهش یارى.

5- مكاسب شیخ انصارى.

6- اخبارالدول ص 113.

7- تذكرة الخواص 359.

8 و9- مناقب،ج 2، ص 381.

10- «فخ‏» نام محلى است در یك فرسنگى مكه و فاجعه‏اى عظیم در آنجا روى داد كه ‏پس از واقعه كربلا، آن را از حیث فجیع بودن بی مانند دانسته‏اند.

حسین بن على بن حسن بن حسن بن على بن ابیطالب(ع) كه در تاریخ، معروف به‏ حسین بن على شهید فخ مى‏باشد، با سیصد نفر از علویان و طرفداران خاندان عصمت‏ و طهارت علیه خلیفه خروج كردند و از مدینه به سوى مكه به راه افتادند. در وادى‏«فخ‏» با گروهى كثیر از عباسیان كه مجهز و مسلح بودند برخورد نمودند. جنگ‏ سختى در گرفت. علویان و بنى الحسن شكست‏خوردند و بیش از صد نفرشان را سربریدند شهادت حسن در خلافت موسى هادى عباسى روى داد به تاریخ 8 ذیحجة الحرام ‏سال 196 هجرى.

حضرت امام جواد(ع) فرمود براى ما اهل بیت پس از واقعه كربلا واقعه‏اى سهمگینتراز واقعه فخ روى نداده است. حسن بن على و پدرانش از تاریخ سازان بوده و هر یك را داستانى مفصل است. حسن ‏دوم را به نام حسن مثنى و حسن سوم را حسن مثلث نامیده‏اند.(اقتباس از مروج الذهب ‏و منتهى الامال)

11- مقاتل ص 453.

12- بحارالانوار، ج 11، ص 278.



:: مرتبط با: امام موسی کاظم علیه السلام ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/11/24
زمان : 10:02 ق.ظ
۷۷۰۸در زندان هاى هارونى
نظرات |

در زندان هاى هارونى

از بارزترین نكات دردناك در زندگانى امام كاظم علیه السلام، زندانى شدن هاى مكرر و طولانى آن حضرت در عصر هارون الرشید است. آنچه مى‏خوانید، مطلبى در این باره است‏ كه از كتاب « سیره رسول الله و اهل بیته‏» جلد دوم صفحه 382 به بعد براى خوانندگان كوثر ترجمه شده است. كتاب یاد شده، كارى است گروهى از«موسسه البلاغ‏»، كه از سوى معاونت فرهنگى «مجمع جهانى اهل بیت‏» منتشر شده ‏است.


هراس حكومت هارون
امام كاظم(ع) در شرایط دشوار حكومت عباسیان ‏مى‏زیست كه دستگیرى و آزار هواداران اهل بیت، سیاست رایج ‏خلفا بود و طبیعى بود كه آن حضرت نیز، از سوى هارون‏الرشید، دچار زندان و شكنجه گردد.
به گواهى تاریخ، امام موسى بن جعفر(ع) ، قربانى بیم و هراسى شد كه هارون نسبت ‏به از دست دادن حكومت ‏خویش داشت، نیز قربانى سخن‏ چینى‏ها و گزارش هاى دروغ‏ بدخواهان و متملقان گردید.

به نقل برخى مورخان، سبب آمدن موسى بن جعفر(ع) به بغداد، آن بود كه‏هارون‏الرشید مى‏خواست‏ خلافت را براى پسرش «محمد امین‏» استوار سازد.

در سال‏179 به حج رفت و به همه نواحى فرمان صادر كرد و به همه فقیهان،عالمان، قاریان و امیران دستور داد كه در موسم حج در مكه حضور یابند و خود، راه مدینه را در پیش گرفت.

از جمله كسانى كه نسبت ‏به امام كاظم، سخن چینى مى‏كرد، یحیى بن خالد ( وزیرهارون) بود و این سعایت را از طریق جعفر بن محمد اشعث انجام مى‏داد. به هارون‏ گفت: من پیشتر از اخبار جعفر و مذهب او به تو مى‏گفتم و نمى‏پذیرفتى، اینك این ‏خبر را بشنو كه:

هیچ مالى از هیچ جا به جعفر نمى‏رسد مگر آن كه خمس آن را براى موسى بن جعفر(ع) مى‏فرستد.

هارون الرشید به سبب این گزارش، شبانه مامور فرستاد تا صحت گزارش را تحقیق ‏كند. وقتى دروغ بودن آن آشكار شد، اطمینان هارون به جعفر زیادتر شد، ولى یحیى ‏بن خالد پیوسته مى‏كوشید تا پاپوشى براى جعفر درست كند و او را ساقط كند و از این رهگذر، ضربه اصلى را به امام كاظم(ع) بزند. امام، حتى از سعایت و سخن‏ چینى ‏بستگان خویش نیز در امان نبود. یكى از برادرانش (محمد بن جعفر كه زیدى مذهب‏ بود) روزى نزد هارون الرشید رفت و پس از سلام، گفت: فكر نمى‏كردم كه روى زمین دو خلیفه باشد، تا آن كه برادرم موسى بن جعفر را دیدم، كه به حضورش مى‏آیند و به‏ عنوان خلیفه بر او سلام مى‏دهند.

به نقل یحیى بن خالد، هارون الرشید پیش از آن كه امام كاظم(ع) را زندانى كند، در مدینه نزد قبر حضرت رسول(ص) رفت و خطاب به حضرت گفت: یا رسول الله! از تصمیمى كه گرفته‏ام عذر مى‏خواهم! تصمیم گرفته‏ام موسى بن جعفر را زندانى كنم، چون مى‏ترسم میان امت تو جنگ افروزى كند و خون ها ریخته شود! فرداى آن روز، فضل ‏بن ربیع را براى دستگیرى امام فرستاد، و امام را در حالى كه به نماز ایستاده ‏بود، دستگیر كرد و به زندان افكند.

شخصیت والاى امام كاظم(ع) ، چندان جاذبه ‏دار و والا بود كه دشمنان را به وحشت‏ انداخته بود و با همه قدرت و امكاناتى كه داشتند، در برابر عظمت او، احساس‏ كوچكى و ضعف مى‏كردند و جز زندانى كردن و محدود ساختن وى، راهى براى حفظ تاج و تخت‏ خویش نداشتند. كیفیت دستگیرى امام نیز نشان این وحشت است. امام را دست‏ بسته از منزل خارج كردند و براى رد گم كردن، دو استر را كجاوه بستند كه پوشیده ‏بود و همراه هر یك، گروهى از نظامیان بودند، یكى را به سوى كوفه و دیگرى را به ‏سمت ‏بصره روانه كردند، تا مردم نفهمند امام را كجا بردند.


امام در بصره
امام را پس از دستگیرى به بصره بردند و تحویل عیسى بن جعفر بن منصور دادند كه آن زمان، والى بصره بود. امام كاظم(ع) مدت یك سال نزد او بود.
سپس عیسى به هارون‏الرشید نوشت: موسى بن جعفر را از من تحویل بگیر و به هر كه ‏مى‏خواهى بسپار، وگرنه رهایش خواهم ساخت، در این مدت هر چه كوشیدم، سند و بهانه‏اى براى زندانى ساختنش نیافتم. حتى وقتى دعا مى‏كرد، به گوش ایستادم كه ‏شاید بر ضد من یا خلیفه دعا و نفرین كند، اما آنچه شنیدم، فقط دعا براى خودش‏ بود كه از خداوند، مغفرت و آمرزش مى‏طلبید.

هارون كسى را فرستاد تا امام را از او تحویل گرفت و به بغداد آورد و نزد فضل ‏بن ربیع زندانى كرد. مدت درازى امام نزد او محبوس بود. فضل، نامه‏اى نوشت و درخواست كرد كه حضرت را تحویل گرفته به فضل بن یحیى بسپارد.

به هارون خبر رسید كه امام در « رقه‏» در وضعیت مناسب و خوبى قرار دارد.

هارون خادم خود « مسرور» را به صورت پیك سریع به بغداد فرستاد تا از وضعیت‏ موسى بن جعفر، گزارش بیاورد. سپس نامه‏اى به « سندى بن شاهك‏» نوشت.

وقتى نتیجه گزارش همانگونه بود كه به هارون گفته بودند، دستور داد که فضل بن یحیى را صد ضربه شلاق زدند.

مسرور، اوضاع را براى هارون نوشت، هارون الرشید هم دستور داد كه امام را تحویل سندى بن شاهك بدهند.


رفتار امام كاظم (ع) در زندان
در دیدگاه امام كاظم، سراسر زمین مسجد و معبد و محراب وسیع  پرستش و زمینه‏اى براى تسبیح و تقدیس خدا بود، چه در زندان چه ‏بیرون، چه در مدینه چه در بصره یا بغداد. هر چه حلقه حصار را بر او تنگ‏ ترمى‏كردند و سخت گیری ها بیشتر مى‏شد و محنت ها متراكم تر مى‏گشت، احساس قرب بیشتر به ‏خدا مى‏كرد و از« نماز» و « صبر»، كمك مى‏گرفت. امام، زندان را پرستشگاه‏ ساخته بود و از تنهایى زندان، خانه انس و الفت ‏با خدا پدید آورده بود.
روزها روزه مى‏گرفت و شب ها به نماز و مناجات مى‏ایستاد. به روایت ‏یكى از زندان بانانش، حضرت، خدا را حمد مى‏كرد كه جایى مهیا و آسوده براى عبادت، نصیب وى‏ ساخته است.

احمد بن عبدالله از پدرش نقل مى‏كند: نزد فضل بن ربیع رفتم. وى بر پشت‏ بامى ‏نشسته بود. به من گفت: به داخل این اتاق نگاه كن چه مى‏بینى؟

گفتم: جامه‏اى بر روى زمین افتاده.

گفت: خوب بنگر. دقت كردم، گفتم:

مردى است در حال سجود. گفت: او را مى‏شناسى؟ او موسى بن جعفر است.

من شب و روز مراقب حال او هستم، همواره او را در همین حالت مى‏یابم.

پس از نماز صبح، تا طلوع خورشید تعقیبات مى‏خواند، سپس به سجده مى‏افتد تا اذان‏ ظهر. كسى را گماشته كه وقت نماز را به او اطلاع دهد. وقتى هنگام نماز را به او خبر مى‏دهد، برخاسته، بدون آن كه دوباره وضو بگیرد، به نماز مى‏پردازد و این حالت ‏اوست، تا غروب كه افطار مى‏كند، تجدید وضو مى‏كند، سپس به سجده مى‏افتد و در دل‏ شب تا طلوع فجر نماز مى‏خواند.

در نقل دیگرى آمده است:

وقتى امام موسى را به فضل بن یحیى تحویل دادند، او را در یكى از اتاقهایش‏ محبوس ساخت و كسى را گماشت تا رفتار او كنترل كند. امام پیوسته به عبادت مشغول‏ بود. شب ها را با نماز و تلاوت قرآن و روزها را با روزه سپرى مى‏كرد و چهره از محراب بر نمى‏گرداند. فضل بن یحیى كه حالات او را دید، او را مورد احترام قرار داد و بر او آسان گرفت.

امام همواره بر زندان بانان و جلادان هم تاثیر مى‏گذاشت. فرصت هاى زندان را به ‏دعا و مناجات و استغفار و ذكر و ركوع و سجود مى‏گذراند و این را منت و نعمت و موهبتى از سوى خداوند قلمداد مى‏كرد و سپاسگزار بود.

حكومت هارون نتوانست ‏با هیچ شیوه‏اى، اراده حضرت كاظم را در هم شكند و او را وادار سازد كه براى رهایى از زندان، دست‏ به دامان حكام شود و اندكى در موضع و رفتار خویش، انعطاف و ضعف نشان دهد.

وقتى هارون احساس كرد كه روحیه مقاوم حضرت در زندان بر دیگران هم تاثیرمى‏گذارد و به بیدارى آنان مى‏انجامد، از افزایش این حالت ‏بیدارى و آگاهى هراسان ‏شد و با وزیرش یحیى بن خالد برمكى مشورت كرد كه با امام چه كند؟ او گفت: آزادش‏ كن.

هارون به این شرط حاضر شد از زندان آزادش كند كه امام كاظم به گناه خویش‏ اعتراف كند و درخواست عفو از گذشته بنماید.

ولى امام، درخواست او را رد كرد و حاضر نشد در برابر هارون به گناه اعتراف‏ كند و پیغام داد كه: « فردا كه در پیشگاه خداوند حاضر خواهیم شد، روشن خواهد گشت كه چه كسى تعدى و ستم كرده است!» براى هارون‏الرشید، تنها راه باقى مانده، كشتن امام بود. فكر مى‏كرد مى‏تواند با قتل وى و پرده ‏پوشى بر این جنایت از عواقب ‏این ننگ برهد و از شورش و جهاد آگاهان جان سالم به در برد. در دوران زندانى ‏بودن، هارون این كار را به والى بصره، عیسى بن جعفر واگذاشت، ولى او عذر خواست‏ و این ماموریت را نپذیرفت.

به فضل بن ربیع سپرده شد، او هم تحت تاثیر شخصیت‏ حضرت قرار گرفت و از كشتن‏امام امتناع كرد و حاضر شد عواقب این تخلف و امتناع را نیز، هر چه كه باشد، بپذیرد. فضل بن یحیى هم حاضر به كشتن امام كاظم نشد و به علت ‏خوشرفتارى با امام كاظم در مدتى كه در اختیارش بود، طعم صد ضربه شلاق را چشید.

سندى بن شاهك، رئیس پلیس هارون در بغداد بود، بسیار خشن و سخت گیر و سنگدل و از جلادان و آدم ‏كشان بود. سندى حضرت را تحویل گرفت، و به زنجیر بست، بر او سخت گرفت و حتى امام را مورد توهین و ضرب و كتك قرار داد و در نهایت، امام را به شهادت رساند، با خرماى زهرآلود، حضرت را مسموم كرد. پس از سه روز، روح پاك ‏امام، از جسد مطهرش پرگشود و امام در 25 رجب سال‏183 هجرى به خدا پیوست و آسمان بغداد، با غروب این خورشید فروزان، تیره گشت.


منبع:
مجله کوثر



:: مرتبط با: امام موسی کاظم علیه السلام ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/11/24
زمان : 10:02 ق.ظ
۷۷۰۷جویبارهاى خونین
نظرات |

جویبارهاى خونین

گروهى از فرزندان ائمه علیهم السلام و نیز سادات و علویان، طى مبارزات و قیام هایى حضرت امام كاظم(ع) را در دفاع از جبهه حق و افشاى باطل یارى مى‏دادند.

در دوران حكومت منصور و فرزندش مهدى شرایط طاقت ‏فرسایى بر شیعیان مدینه سایه افكند. خفقان آن چنان علویان را احاطه كرد؛ كه آنان چون آتشى زیر خاكستر در صدد پیدا كردن فرصتى بودند تا بر دستگاه ستم حریق افكنند. وقتى مهدى یكى از دشمنان معروف اهل بیت را به عنوان والى مدینه منصوب كرد، او حقوق علویان را از بیت‏المال قطع كرد و دستور به بازداشت ‏سادات و شیعیان حوزه حكومتى داد. زمینه‏هاى خروش خونین علویان به این ترتیب فراهم گشت و حسین بن‏على بن ‏حسن مثلث كه از نوادگان امام حسن مجتبى علیه السلام بود، رهبرى « قیام فخ‏» را عهده ‏دار گردید. وجود دویست نفر از اصحاب امام كاظم(ع) و بزرگان بنى‏هاشم در این نهضت و تایید ضمنى امام از وى دلیل بارزى بر موافقت هفتمین فروغ امامت ‏با جنبش مذكور است، گر چه در آغاز نیروهاى حسین بن‏على بر شهر مدینه استیلا یافتند، ولى با آمدن نیروهاى تازه ‏نفس از سوى مركز خلافت و آرایش نظامى عباسیان طى نبردى خونین كه در وادى فخ واقع در غرب شهر مكه رخ داد، گروهى به شهادت رسیدند. (24)

- عبدالله بن‏ حسن:
از بزرگان شیعه و مطیع امام هفتم بود، گروه عظیمى از شیعیان را به گرد خودش فرا آورد و مخالفت ‏خود را با غاصبان آغاز كرد. سرانجام به زندان كشیده شد. او محبس را آموزشگاه انقلاب خویش ساخت و از طریق مكاتبه با رهبر خود، امام كاظم(ع)، الهام مى‏گرفت و خبر مى‏رساند تا آن كه به شهادت رسید. - یحیى بن‏عبدالله: از قهرمانان انقلاب حسین بن‏على رهبر قیام فخ بود و بعد از كشته شدن وى به سرزمین دیلم گریخت. در آنجا شیعیان را مجتمع كرد. هارون كه از فعالیت وى واهمه داشت، فضل بن‏ یحیى را با لشكرى زیاد به سوى او روانه داشت. نبرد فرستاده خلیفه با یحیى به پراكندگى یارانش انجامید و او را به صلح وادار كرد، هارون از فرصت پیش ‏آمده استفاده كرد و او را به زندان افكند و دستور داد دیوار زندان را به رویش ویران كنند تا به شهادت برسد. (25)
- حسین بن ‏عبدالله:
مردى زاهد و عابد در عصر خویش محسوب مى‏شد. او به جهت مبارزات و مجاهدت هاى مداوم و دفاع از حریم امامت، به دست ‏حكومت ظالم وقت گرفتار و شهید شد.حسین، فرزند امام كاظم(ع) بود و در ناحیه فارس به حالت اختفاء و دور از ستم عباسیان زندگى مى‏كرد. ماموران و حاكمان فارس محل اختفاء او را یافته و آن سید بزرگوار را شهید كردند. هم اكنون به سید علاء الدین حسین معروف است و در شیراز داراى قبه و بارگاه مى‏باشد. (26)
- احمد بن ‏عیسى:
از دوستداران امام كاظم(ع) بود و همزمان با جنبش یحیى قیامى ترتیب داد. هارون وى را به زندان انداخت، او از محبس گریخت و به بصره رفت. از آنجا با شیعیان مكاتبه داشت و مردم را علیه دستگاه عباسى برمى‏انگیخت. بر اثر فعالیت هاى وى نهال تشیع در بصره به بالندگى افزون ترى رسید و چون امام كاظم(ع) به دستور هارون در بصره زندانى گشت، مردم این شهر از زندانى شدن امام خشمگین شده و نسبت ‏به عباسیان اظهار تنفر كردند. اما به دلیل پر خفقان و حكومت نظامى عباسیان، قادر نبودند به قیامى دست ‏بزنند. - اسماعیل، فرزند موسى بن‏ جعفرعلیهما السلام: در مصر رحل اقامت افكند. فرزندان وى نیز در آنجا زندگى مى‏كردند، وى ضمن تالیف چندین كتاب، جانبدارى از حریم ولایت و نگهبانى دژ استوار امامت و فراخوانى شیعیان در ستیز با ستم مشغول بود.
اختناق فكرى و جلوگیرى از فعالیت هاى شیعیان به اندازه‏اى بود كه شیعیان و سادات و علویان عصر امام كاظم(ع) به شیوه‏اى افشاگرانه روى آوردند و آن نوشتن مطالبى مبنى بر حقانیت اهل بیت(ع) و غاصب بودن خلفاى عباسى و نیز درج اندیشه‏هاى الهام گرفته از پرتو فروزان امام هفتم بود بدین گونه دیوارهاى سرزمین اسلامى با تابلوهاى رنگین، اعمال ننگین عباسیان را فاش مى‏ساخت ‏شاعران، گویندگان و روشنگران از این طریق مسؤولیت ‏حساس و نقش تاریخى خویش را ایفا مى‏كردند.

سرانجام حكومت فاسد عباسى كه هراس عمیقى از امام در دل داشت و تمامى تلاش هاى فرهنگى سیاسى این عصر را در پرتو رهنمودهاى حكیمانه امام هفتم مى‏دانست و مشاهده مى‏كرد كه عظمت و مهابت ‏شخصیت امام در بین مردم و درگیرى مستقیم و توام با صراحت او در برخورد با خلفا تشكیلات آنان را به مخاطره افكنده، در سال‏183 هجرى امام را در سیاه ‏چال هاى بغداد در سن 55 سالگى به شهادت رساند.

 


پى‏نوشت ها:
1- كشف‏الغمه فى معرفة الائمة، على بن‏عیسى اربلى، ج‏3، صص 2 و3، به نقل از كمال‏الدین.
2- بحارالانوار، ج 48، صص 2 -3.

3- اصول كافى، ج 2، صص 468 - 470.

4- همان، ص 475 / الغیبة، نعمانى، ص 324.

5- رجال كشى، صص‏239 – 241 / حیاة الامام موسى بن ‏جعفر، ج 1، صص 418 - 419.

6- الانوار البهیه، ص 91.

7- الارشاد، شیخ مفید، ج 2، ص 231.

8- حیات فكرى و سیاسى امامان شیعه، رسول جعفریان، ج 2، صص‏19 - 20.

9- دورنمایى از زندگانى امام موسى بن‏جعفر(ع)، عبدالرحیم عقیقى بخشایشى، ص 122.

10- جامع الرواة، محمد بن‏على اردبیلى، ج 2، صص‏356 -357 .

11- فهرست ‏شیخ طوسى، ص 265.

12- معجم رجال حدیث، ج 14، ص 301.

13- این واقعیت در رجال نجاشى، ص‏229 و رجال كشى، ص 591 آمده است.

14- رجال كشى، ص‏186.

15- راویان امام رضا(ع) در مسند الرضا، ص 361.

16- همان، ص 15.

17- منتهى الامال، ج 2، ص‏276.

18- رجال نجاشى، ص 305 / رجال كشى، ص‏269.

19- بحارالانوار، ج 48، ص‏67.

20- در مورد وى بنگرید به كتاب صفوان بن‏یحیى، شكوه ایمان، محمد اصغرى ‏نژاد.

21- بحارالانوار، ج 48، ص 35.

22- رجال نجاشى، ص 255.

23- پیشواى آزاده، مهدى پیشوایى، ص 55.

24- سرزمین وحى، سرچشمه تشیع،غلامرضا گلى ‏زواره ، صص 120 - 121.

25- مامقانى در تنقیح المقال، ج‏3، باب یحیى وى را از یاران امام كاظم(ع) و رجال موثق دانسته است.

26- ابى‏نصر بخارى در كتاب سرالسلسلة العلویة وى را از فرزندان امام هفتم دانسته و وى را بلاعقب مى‏داند.

منبع:
مجلات، ماهنامه كوثر، شماره 9
"غلامرضا گلى‏زواره"



:: مرتبط با: امام موسی کاظم علیه السلام ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/11/24
زمان : 10:02 ق.ظ
۷۷۰۶مرواریدها
نظرات |

مرواریدها
یاران برجسته امام كاظم(ع) تداوم امامت را براى رهبرى جامعه اصل مسلم اسلامى دانسته و در برابر امواج انحرافى كه خلفاى خلافكار و فرقه‏هاى گوناگون پدید مى‏آوردند، مقاومت مى‏كردند.

- یونس بن‏عبدالرحمن:
وى در اعتقاد به امامت ‏ حضرت موسى بن‏جعفر(ع) چنان روشن‏ بین و استوار بود كه كوچكترین نرمش و یا لغزشى را در مقابل منحرفان روا نمى‏شمرد و در برخورد با فرقه‏هایى چون واقفیه، موضع قاطعى داشت. او در پرتو انوار درخشان هفتمین و هشتمین فروغ امامت از چهره‏هاى درخشان جهان تشیع و شخصیتى ارزنده به شمار مى‏رود. حضرت امام رضا(ع) او را سلمان زمان خود دانسته و عموم علماى شیعه، تقوا و پاكى وى را ستوده و مقام علمى و فقهى وى را تصدیق كرده و روایاتش را بدون هیچگونه شبهه‏اى پذیرفته‏اند. او روز گار خود را غالبا با تالیف كتاب مى‏گذراند و سى كتاب در زمینه‏هاى گوناگون علوم اسلامى نوشته است. (10) - محمد بن‏ابى‏عمیر: وی در میان شیعیان و جامعه تسنن از چهره‏هاى محبوب و عابد و پارسا محسوب مى‏شود. (11) او روایاتى از امام هفتم نقل كرده كه در آنها امام را با كنیه ابااحمد مخاطب قرار داده است. (12) وى 94 جلد كتاب در مباحث مختلف علمى، دینى و فقهى به رشته تحریر درآورد و مجموعه روایاتى كه نقل كرده به 654 حدیث مى‏رسد. طى چهار سالى كه در زندان بود، نگاشته‏هاى وى از بین رفت و بعدها با تكیه بر حافظه و آنچه به راویان دیگر انتقال داده بود، روایت مى‏كرد.
سرانجام محمد بن‏ابى‏عمیر مورد خشم دستگاه خلافت عباسى قرار گرفت؛ زیرا هارون اعتقاد داشت اسرار فعالیت ‏سیاسى و مبارزات مخفى شیعیان و اسناد ارتباط آنان با پیشواى هفتم در اختیار اوست. كشى به نقل از فضل ابن‏ شاذان گفته است: « در باره ابن‏عمیر نزد خلیفه شکایت ‏شد، او را دستگیر كرده و از وى خواستند نام شیعیان و كسانى كه با موسى بن‏جعفر علیهما السلام در ارتباط هستند به دستگاه خلافت تحویل دهد، وى امتناع كرد و از افشاى نام رابطین با امام اجتناب نمود، دژخیمان او را در میان دو چوب قرار دادند. و براى اقرار گرفتن از نامبرده صد تازیانه بر بدنش زدند و چون از مقاومت دلیرانه‏اش خسته شده و به خشم آمدند بیش از صدهزار درهم وى را جریمه كرده و تمام اموالش را مصادره نمودند.» (13)

محمد بن ‏مفضل بن‏عمر جعفى؛ محمد را باب امام كاظم(ع) نامیده‏اند؛ او رابط میان مردم و حضرت بود و فرزند مفضل است، كه امام صادق(ع) توحید معروف خویش را به وى املاء فرمود.

- محمد بن‏على بن‏نعمان:
كنیه‏اش ابوجعفر و لقب او مؤمن طاق بود - چون مغازه‏اش در كوفه زیر طاقى قرار گرفته بود - از بزرگان اصحاب امام ششم و امام هفتم است. وى توان آن را داشت كه با هر مخالفى بحث كند و بر وى غالب گردد. (14) - حسن بن‏محبوب: از راویان بزرگ است كه فقهاى شیعه در صحت احادیث او اجماع و خودش را توثیق كرده‏اند. او نزد امام هفتم و امام هشتم از احترام زیادى برخوردار بود و از اركان عصر خویش به شمار مى‏رفت، شیعیان اهل بیت از اطراف و اكناف دنیاى اسلام به نزدش رفته و از فضل و دانش وى خصوصا در فقه بهره مى‏گرفتند، تالیفات و تصنیفات وى را شیخ طوسى در فهرست ‏خویش ذكر نموده است.
- ابوعبدالله بن ‏یحیى كاهلى اسدى:
از اصحاب امام كاظم(ع) است كه نزد آن حضرت محترم بود و علماى رجال او را با منزلت و فضل مى‏دانند. حضرت موسى بن ‏جعفر(ع) خطاب به على بن ‏یقطین كه در دستگاه هارون نفوذ سیاسى داشت، فرمود: از كاهلى اسدى و خاندانش صیانت كنید. من بهشت را برایتان ضمانت مى‏كنم. وى هم قبول كرد و ابن ‏یقطین زندگى او و خاندانش را تامین مى‏كرد. (15) - ابان بن‏عثمان بجلى:اهل كوفه بود و زمانی را در بصره سكونت داشت. شیخ طوسى وى را از موالیان بجیله مى‏داند. گروهى از بصریان همچون ابوعبیده از وى حدیث نقل كرده‏اند. ابان با حضرت موسى بن‏جعفر علیهما السلام ارتباط داشته و در كتاب هایش از آن حضرت روایاتى نقل كرده است. (16)
- عبدالله بن‏جندب:
وی بجلى و كوفى است او منزلتى بلند نزد امام هفتم داشت و وكیل آن حضرت به شمار مى‏رفت، امام رضا سوگند یاد كرد كه؛ عبدالله بن ‏جندب مورد رضایت‏ خدا و رسول الله صلى الله علیه و آله و از مخبتین ماست. (17) - هشام بن‏حكم:پرورش‏ یافته مكتب امام صادق(ع) بود. او به خاطر دشمنى با بنى‏عباس سال ها مخفیانه زندگى مى‏كرد و امام ششم او را نگهبان و گواهى ‏دهنده بر راستى خویش مى‏دانست. بارها از سوى امام كاظم(ع) براى انجام كارهاى شخصى یا عمومى به عنوان وكیل تعیین شد. هارون كه در پى فرصتى بود تا هشام را به قتل برساند، جلسه‏اى با حضور دانشمندان وابسته در منزل یحیى بر مكى ترتیب داد و خود از پشت پرده به نظاره نشست، هشام با همه فراست و شجاعت، به آنچه اعتقاد داشت اعتراف كرد و از آن جلسه گریخت و از بغداد به كوفه رفت و در منزل بشیر كه از شیعیان معروف بود وارد گردید. او دانشمندى برجسته، متكلمى بزرگ و داراى بیانى شیرین و رسا بود. (18)
- صالح بن ‏واقدى:
طبرى مى‏گوید: خدمت امام موسى كاظم(ع) رسیدم، حضرت فرمود: هارون تو را زندانى مى‏كند و درباره من از تو مى‏پرسد، بگو او را نمى‏شناسم و آنگاه كه به زندان افتادى تو را آزاد مى‏كنم. و همین ‏گونه هم شد. او با كمك امام به طرز شگفت‏انگیزى از زندان به مازندران (طبرستان) رفت. صالح بن ‏واقدى مى‏گوید: چون به دیار خویش برگشتم، به خدا سوگند نه كسى از من خبر گرفت و نه از زندانى بودنم كسى جویا شد. (19) او به بركت كرامت امام از چنین دسیسه‏اى رهایى یافت و توانست مدت ها در طبرستان به دفاع از حریم امامت ‏بپردازد و ولایت را پاسدارى نماید. - صفوان بن‏یحیى:زمانى كه صفوان فرزند یحیى به رشد عقلى رسید و علوم عقلى را از پدر خویش فرا گرفت، در حوزه درس امام كاظم(ع) حاضر شده و از بیانات قدسى آن فروغ آسمانى بهره‏ مند گشت. او از فقیهان، محدثان و متكلمان كم‏ نظیر است. علاوه بر مقام شامخ علمى، جایگاه والایى در زهد، تقوا و عبادت داشت. صفوان را یكى از وكیلان و نایبان خاص امام دانسته‏اند و مى‏گویند او ضمن جمع‏آورى وجوهات شرعى، ماموریت ‏خطیر نشر روایات اهل بیت و مبارزه با خطوط انحرافى و التقاطى آن عصر را بر عهده داشت. (20)
- على بن‏یقطین:
از دوستان و علاقه ‏مندان امام موسى(ع) بود، در دستگاه هارون به مقام وزارت رسید. چندین مرتبه خواست از این مقام استعفا بدهد، ولى حضرت مخالفت كرد. وى براى ارتباط با امام و كمك به شیعیان و حمایت از محبان آل عترت كه در فقر و نادارى بسر مى‏بردند، از ماموران مخفى استفاده مى‏كرد، اسماعیل بن‏ سلان و فلان بن‏ حمید از آن جمله‏اند كه فرزند یقطین آنان را احضار كرد و گفت دو مركب‏ سوارى تدارك دیده و از طریقى غیر از راه معمول بروید تا به امام هفتم برسید و نامه و مبالغى كه مى‏دهم به نحوى تحویل آن حضرت دهید كه كسى متوجه نشود. (21) - ابن ‏بزیع: از اعیان و رجال شیعه و شاگردان امام كاظم(ع) است. طبق دستور امام در تشكیلات بنى‏عباس شغل مهمى داشت و از مشاورین خاص دستگاه خلافت ‏به شمار مى‏رفت. امور تعدادى از شیعیان جهان اسلام توسط وى اصلاح گشت. او به نیازمندان پناه مى‏داد و عاشقان اهل بیت را از گرفتارى مى‏رهانید. (22)
- یعقوب بن‏داود:
مردى با ایمان، پاك‏ سرشت و نیكوكار بود. به دلیل برخوردارى از شهامت و روحیه مبارزاتى به اتفاق برادرانش در قیام ابراهیم فرزند عبدالله بن ‏حسن شركت كرد و به همین دلیل دستگیر و زندانى گردید و تا آخر خلافت منصور در حبس به سر برد. با روى كار آمدن مهدى عباسى آزاد شد. این بار بعقوب تلاش هاى خود را در حمایت از خاندان عصمت و طهارت و توسعه اقتدار شیعیان به صورت نفوذ در دستگاه حكومت و قبضه كردن پنهانى قدرت ادامه داد و سرانجام به پست وزارت رسید. به این ترتیب توانست‏ بسیارى از مناصب مهم تحت قلمرو خلافت اسلامى را به علویان و سادات و برخى شیعیان تفویض كند. این وضع دشمنان را نزد خلیفه عباسى به سعایت و مذمت از وى واداشت و مهدى عباسى را به این موضوع تهدید كردند كه سراسر كشور اسلامى در دست‏ یعقوب و شیعیان است و با انقلابى سریع مى‏تواند بساط حكومت تو را سرنگون كنند. تبلیغات زهرآگین دشمنان كار خود را كرد و موجب بركنارى یعقوب و زندانى شدن او گردید. (23)



:: مرتبط با: امام موسی کاظم علیه السلام ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/11/24
زمان : 10:02 ق.ظ
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic