۷۵۸۶تهران قرارگاه مسلمانان
نظرات |

تهران قرارگاه مسلمانان

مقدمه
اقبال لاهوری در كتاب فلسفه خودی پیش‏بینی می‏كند كه تهران در آینده قرارگاه مسلمانان خواهد شد. همین طور هم شد و پس از انقلاب اسلامی، ایران به صورت ام‏القرای اسلام در آمد. حتی ایران می‏تواند به علت موقعیت منحصر به فرد، منابع عظیم و بی‏پایان انرژی، ابزار فرهنگی و اعتقادی نیرومند پا را از این فراتر گذارد و به مركز سامان‏دهی تمدن نوین اسلامی درآید؛ زیرا انقلاب اسلامی ایران، در پیدایش، در كیفیت مبارزه و در انگیزه... از سایر انقلاب‌ها جداست، و از این رو، می‏تواند در پیامدها و دستاوردها نیز، متمایز و پیشروتر از سایر انقلاب‌ها باشد و البته این ویژگی‌ها، ریشه در دین و باورهای برخاسته از مذهب دارد. به عبارت دیگر، این انقلاب بر آمده از مذهب، به احیای دین و تجدید حیات اسلام در ایران و جهان مدد رساند كه یكی از ابعاد آن، تولد و تداوم بخشی به حیات جنبش‏های سیاسی اسلامی معاصر در دو دهه اخیر است. به این دلیل، چند سؤال در این‏باره پیش روی ماست، از جمله:


1 ـ چرا انقلاب اسلامی ایران بر جنبش‏های سیاسی اسلامی معاصر تأثیر گذاشت ؟

2 ـ انقلاب‏اسلامی‏ایران، چه تأثیراتی بر حركت‌های سیاسی‏اسلامی‏معاصرگذاشت؟

3 ـ میزان تأثیرگذاری انقلاب اسلامی بر نهضت‏های سیاسی اسلامی چقدر است ؟

بسترهای تأثیرپذیری جنبش‏های اسلامی از انقلاب اسلامی

در پاسخ به این سؤال كه چرا انقلاب اسلامی ایران بر جنبش‏های سیاسی اسلامی معاصر تأثیر گذاشت می‏توان به موارد مشترك فراوان موجود بین انقلاب اسلامی ایران و آن جنبش‏ها اشاره كرد. از این وجوه یا زمینه‏های مشترك كه از آنها به عنوان عوامل همگرایی یا عناصر همسویی و همرنگی نیز می‏توان یاد كرد، می توان به موارد ذیل اشاره نمود:


معنای صدور انقلاب ما، این است كه همه ملتها بیدار شوند و همه دولت‏ها بیدار بشوند و خودشان را از این گرفتاری هایی كه دارند...نجات بدهند.
1 ـ ایده واحد: از آنجا كه انقلاب اسلامی ایران، یك انقلاب اسلامی است، همانند هر جنبش اسلامی دیگر، بر پایه وحدانیت خدا (لااله‏الاالله) و رسالت پیامبر اكرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله (اشهدان‏محمدارسول‏الله) بنا شده است، كعبه را قبله آمال و آرزوهای معنوی خود می‏داند، قرآن را كلام خداوند سبحان و آن را منجی بشریت گمراه تلقی می‏كند، و به دنیای پس از مرگ و قبل از آن، به صلح، برادری و برابری ایمان دارد همانگونه كه امام خمینی رحمه‏الله فرمود:


«در كلمه توحید كه مشترك بین همه است، در مصالح اسلامی كه مشترك بین همه است، با هم توحید كلمه كنید.»


البته ویژگی كاریزمایی امام خمینی(ره) و مواضع ضداستعماری ایشان كه بیشتر مسلمانان جهان بر آن اتفاق نظر دارند را می‏توان بر تأثیر متقابل انقلاب اسلامی و جنبش‏های اسلامی افزود.

2 ـ دشمن یكسان: انقلاب اسلامی و جنبش‏های اسلامی دارای دشمن مشتركند. این دشمن مشترك كه همان استكبار جهانی به سركردگی آمریكا(شیطان بزرگ) و اسرائیل(غده سرطانی) است، همانند كفار قریش، مغولان وحشی،صلیبیون‏مسیحی، استعمارگران اروپایی و صربهای نژادپرست و... كیان اسلام را تهدید می‏كند، در حالی كه انقلاب اسلامی با طرح شعار «نه شرقی و نه غربی» عَلَم مبارزه علیه دشمن مشترك جهان اسلام را به دوش گرفته است. امام خمینی رحمه‏الله در این باره فرمود:


«دشمن مشترك ما كه امروز اسرائیل و آمریكا و امثال اینهاست كه می‏خواهند حیثیت ما را از بین ببرند، و ما را تحت ستم دوباره قرار بدهند، این دشمن مشترك را دفع كنید.»


در عرصه درونی نیز، مسلمانان دشمن مشتركی دارند، این دشمن مشترك، عقب‏ماندگی است و همین مسأله است كه تمامی كشورهای جهان اسلام را در سطح كشورهای جهان سوم باقی نگاه داشته است.


3 ـ آرمان مشترك :انقلاب اسلامی ایران و جنبش‏های اسلامی معاصر، خواهان برچیده شدن ظلم و فساد و اجرای قوانین اسلام و استقرار حكومت اسلامی در جامعه مسلمانان و به اهتزاز در آوردن پرچم لااله‏الاالله در سراسر جهان از طریق نفی قدرت‌ها و تكیه بر قدرت لایزال الهی و توده‏های مردمند. به سخن امام خمینی(ره)، در این مورد توجه كنید:


«همه در میدان باشند، با هم باشند، ما می‏خواهیم اسلام را حفظ بكنیم، با كناره‏گیری نمی‏شود حفظ كرد، خیال نكنید كه با كناره‏گیری تكلیف از شما سلب می‏شود.»


البته برخی از جنبش‏های سیاسی اسلامی، تنها خواستار عمل به احكام اسلام در كشورهای خود و برخی نیز در پی تشكیل یك حكومت مستقل، بدون تاكید بر شكل اسلامی حكومت هستند. از این رو، می‏توان گفت جنبش‏های اسلامی معاصر حیات خود را مدیون انقلاب اسلامی‏اند؛ زیرا انقلاب اسلامی به اسلام و مسلمانان حیاتی تازه بخشید، آنها را از عزلت و حقارت نجات داد، بر ناتوانی ماركسیسم، لیبرالیسم و ناسیونالیسم در اداره و هدایت مسلمانان مهر تایید زد و اسلام را به عنوان تنها راه حل برای زندگی سیاسی مسلمین مطرح ساخت. شیخ عبدالعزیز عوده، روحانی برجسته فلسطین گفته است:


«انقلاب خمینی رحمه‏الله ، مهم‌ترین و جدی‌ترین تلاش در بیدارسازی اسلامی...ملت های مسلمان بود.»


در عرصه درونی نیز، مسلمانان دشمن مشتركی دارند، این دشمن مشترك، عقب‏ماندگی است و همین مسأله است كه تمامی كشورهای جهان اسلام را در سطح كشورهای جهان سوم باقی نگاه داشته است.

بنابراین، موجودیت و هستی سیاسی جنبش‏های سیاسی اسلامی به انقلاب اسلامی وابسته است. این امر زمینه‏های لازم برای تأثیرپذیری جنبش‏های اسلامی از انقلاب اسلامی را فراهم آورده است.


4ـ وحدت‏گرایی : تأكید انقلاب اسلامی و رهبری آن بر لزوم وحدت همه قشرها و همه مذهب‌های اسلامی در نیل به پیروزی در صحنه داخلی و خارجی، زمینه دیگر گرایش جنبش‏های سیاسی اسلامی معاصر به سوی انقلاب اسلامی است؛ چون، انقلاب اسلامی با الگوپذیری از اسلام ناب محمدی صلی‏الله‏علیه‏و‏آله هیچ تفاوتی بین مسلمانان سیاه و سفید، اروپایی و غیر اروپایی قائل نیست، بر جنبه‏های اختلاف برانگیز در بین مسلمین پای نمی‏فشارد، بلكه با ایجاد دارالتقریب فِرَق اسلامی، برپایی روز قدس، صدور فتوای امام خمینی(ره)علیه سلمان رشدی و برگزاری هفته وحدت و...در جهت اتحاد مسلمانان گام برداشته است. به همین دلیل، طیف گسترده‏ای از گروه‏های غیرشیعی و حتی جنبش‏های آزادی‏بخش غیراسلامی، انقلاب اسلامی ایران را الگو و اسوه خود قرار داده‏اند. بنابراین، جای شگفتی نیست كه مسلمانان سنی مذهب فلسطینی به نام و یاد امام خمینی رحمه‏الله به عملیات شهادت طلبانه دست می‏زنند. مجیب‏الرحمان شامی، روزنامه‏نگار پاكستانی در این باره می‏گوید:

«تأثیر بزرگ دیگر امام این است كه گر چه ایشان یك رهبر شیعه بودند...با این وجود مبلّغ جدایی نبودند، فریاد او برای اسلام بود.»

5 ـ مردم مداری : مردم‏گرایی انقلاب اسلامی، عاملی در گسترش انقلاب و پذیرش آن از سوی ملت‌های مسلمان بوده است. رهبری انقلاب 1357، بر این باور بود كه باید به ملت‌ها بها داد نه به دولت‌ها.


همه آنچه كه بین ایران انقلابی و جهان اسلام وجود دارد، وجوه مشترك نیست. بلكه اختلاف‌ها و دشواری‌هایی نیز در این باره به چشم می‏خورد. از جمله:


الف) تشیع امامیه: نسبت شیعیان به كل مسلمانان جهان، ده درصد است. آنها بجز در ایران و سوریه، حاكم بر قدرت سیاسی نیستند، با این كه در كشورهایی چون عراق و بحرین و احتمالاً در لبنان، اكثریت با شیعیان است. نوعی معارضه تاریخی بین شیعه و سنی وجود داشته و دارد. البته تضاد تسنن وهابی و نزدیكی تسنن سوری با انقلاب اسلامی بیشتر است و حتی تسنن متأثر از تصوف نیز، تضاد كمتری با شیعه دارد. سپاه صحابه در پاكستان و طالبان در افغانستان از مصادیق بارز مخالفین تشیع در جهان اسلامند. به هر روی، علی رغم وحدت‏خواهی و وحدت‏طلبی انقلاب ایران، تضاد اهل سنت با شیعه، بكلی از بین نرفته است.


ب) عرب و فارس : تعارض بین عرب و عجم، از آغاز ورود اسلام به ایران پدید آمد. بر پایه این تعارض، خلیفه دوم (عمر) سهم كمتری از بیت‏المال به ایرانیان مسلمان می‏داد و ایرانیان مسلمان با عنوان موالی شناخته می‏شدند كه وضعیتی بین برده و آزاد بود. این تعارض، بعدها از سوی جریان‌هایی چون شعوبیه تشدید شد. عباسیان و امویان و نیز عثمانیان و صفویان،به نوعی دیگر این معارضه را دامن زدند و جنگ عراق علیه ایران به عنوان جنگ قادسیه یا مهم‌ترین جنگ بین مسلمانان و ساسانیان و در واقع بین ایرانیان و عرب‌ها توجیه می‏شد. به هر روی، آنان ایرانیان را مجوس می‏دانستند و بر این اساس، اعراب را برابر با اسلام و ایرانیان را مخالف با آن می‏دیدند.


ج) صدور انقلاب اسلامی: برخی از شعارها و پیام‌های انقلاب اسلامی، مثل این سخن امام رحمه‏الله «نهضت ما دارد توسعه پیدا می‏كند و می‏رود توی ملت‌ها...» از سوی برخی به منزله قصد ایران برای مداخله در سایر كشورها و براندازی نظام‌های سیاسی آنها تلقی شد. در حالی كه، یك سال بعد از این سخن ، امام فرمود:

«صدور با سرنیزه، صدور نیست. صدور آن وقتی است كه اسلام، حقایق اسلام، اخلاق اسلامی، اخلاق انسانی، این‏ها رشد پیدا كند.»


ایشان در جای دیگر فرمود:

«معنای صدور انقلاب ما، این است كه همه ملتها بیدار شوند و همه دولت‏ها بیدار بشوند و خودشان را از این گرفتاری هایی كه دارند...نجات بدهند.»

در مجموع، علی‏رغم همه دشواری‌هایی كه برای برقراری روابط ایران انقلابی و جهان اسلام و تأثیرپذیری متقابل آن دو وجود دارد، ولی وجوه مشترك آن دو، بسیار بیشتر است.



:: مرتبط با: ویژه نامه دهه فجر ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/11/22
زمان : 04:02 ق.ظ
۷۵۸۵گذر از رنج‌ها
نظرات |

گذر از رنج‌ها
گزارش وارده از موزه‌ی عبرت
به روایت یک زندانی سیاسی زن


چلّه تابستان است، اما من سردم شده، تمام تنم می‌لرزد. نمی‌دانم مرا کجا می‌برند. روی سرم روپوش مانندی را انداخته‌اند و من فقط جلوی پاهایم را می‌بینم، حس می‌کنم ذهنم کنده شده است. صداهای اطراف مثل هوهوی باد، توی گوشم می‌پیچند. «زودتر ببرش.»، «وانستا اینجا.» «بده‌اش دست افسر نگهبان.» صدای همه‌شان مثل نظامی‌ها، خشک و خشن است و جملاتشان دستوری و کوتاه! یک‌مرتبه دلم برای صدای آرام مادر تنگ می‌شود که از گل نازک‌تر نمی‌گوید، «وروجک! یه ذره پتو تو بکش او طرف. اومده وسط سفره!» با عجله کتاب را زیر متکا پنهان می‌کنم. باز همان صدای مهربان، این بار با کمی نگرانی، «نمی خواد قایمش کنی. دیدمش!» چرا نمی‌توانم فکر کنم؟ به قول استاد «سلول‌های خاکستری مغز؟ تعطیل!» چرا ذهنم تعطیل شده؟ شروع می‌کنم به شمردن قدم‌هایم، باید کاری کنم. باید جلوی تعطیلی سلول‌های خاکتسری را بگیرم، یک ... دو ... سه ... آن که مرا می‌برد چنان فریادی می‌زند که «چهار» یادم می‌رود و یک‌هوته دلم خالی می‌شود... «خدایا! بدجوری ترسیده‌ام!» زیرلب تکرارمی‌کنم، « امّن یجیب المضطر ...» باقیش یادم نمی‌آید... می‌ترسم... دوباره شروع می‌کنم، «امّن یجیب المضطر...» و یادم می‌آید «و اذا دعاه و یکشف السوء». خوشحال می‌شوم، قند توی دلم آب می‌شود. در عمرم امّن یجیب را این طوری نخوانده‌ام.


خانم! شما حالتون خوبه؟
برمی‌گردم. بچه‌های مدرسه را آورده‌اند تماشا. مثل عنکبوت به نرده‌های طبقه 2 چسبیده‌ام، بوی خون توی دماغم پیچیده. راهنما با تعجب نگاهم می‌کند. مطمئنین؟ سرم را تکان می‌دهم که یعنی مطمئنم... اما مطمئن نیستم... بوی خون بدجوری توی دماغم پیچیده... بیخ موهایم درد گرفته... سرم به دوار افتاده ... دایره... دایره... دایره... آن کسی که این بنا را ساخته، می‌دانسته که چقدر به درد به «دور افتادن» می‌خورد. درد می‌رود... تاریکی می‌رود... سرما می‌رود... اما دو چیز باقی می‌مانند: جیغ دردناک آنهایی که در ناکجائی، در این بازداشتگاه شکنجه می‌شوند و دواری که تا دم قبر همراهت می‌آید.


اسمت چیه؟
فکر می‌کنم. هیچ کارت‌ شناسائی و ردی همراهم نبوده، پس قطعاً نمی‌دانند اسمم چیست یا اهل کدام فرقه و قبیله هستم. مکث می‌کنم، کفر افسر نگهبان درمی‌آید. آن وقت شب، باید پیش زن و بچه‌اش می‌بود لابد، نه در مقابل چشم دختر چشم سفیدی که در شرایط عادی هم اسمش یادش نمی‌ماند.

«سهیلا!»

می‌نویسد:

«سهیلا چی؟»

مرض دارم، می‌گویم:

«هرچی شما بخواین ...» مکث می‌کنم، نگاهی به سرشانه‌هایش می‌اندازم، به عادت این دو سال سربازی لعنتی... ادامه می‌دهم، «تیمسار!» خوشش می‌آید. هر چند به روی خودش نمی‌آورد:

«سهیلا چی؟»

سهیلا که اینجا نیست که غصّه‌اش را بخورم. من ماندم که بروم سربازی، او رفت که خانم دکتر شود. دکترای جغرافیای سیاسی! مسخره! نوربخش خیابانی... خودش می‌گفت بیابانی... و می‌خندیدیم. گفتم: «بیابانی!»

نگاهم کرد.

«مطمئنی؟»

«تقریباً!»

از خودم پرسیدم، «اینم شد فامیل؟» و خودم جواب دادم، «چه اشکالی داره؟» وقتی قراره خودت نباشی، چه فرقی می‌کنه کی باشی؟» همیشه همین‌جور هستم. وقتی می‌ترسم، لودگیم گل می‌کند. ترسیده‌ام، به شدت، برای همین لودگی می‌کنم و خنده‌ام می‌گیرد. با عصبانیت می‌گوید:

«چهار تا چک ولگد که خوردی، خندیدن یادت می‌ره.»

به کسی که مرا همراهی می‌کند، می‌گویم:

«شما نیا! می‌خواهم ببینم می‌تونم گشت بزنم توی بند یا نه؟» راهرو تاریک است. هنوز راهنما نیامده که چراغ‌ها را روشن کند. همه بدنم دارد می‌لرزد. یخ کرده‌ام. چشم‌هایم را می‌بندم... سر و صدای هولناکی توی گوشم می‌پیچد... سال‌ها گذشته است... همه‌چیز مثل غبار توی سرم می‌گردد، دوار! دوار! دوار! سردرد! سردرد! سردرد!

دوباره تکرار می‌کنم:

«شما نیا!»

از خدا می‌خواهد. می‌گوید:

«باشه!»

چشم‌هایم رامی‌بندم. پایم ‌گیر می‌کند به آهن بیست و پنج سانتی ورودی. درد عجیبی می‌پیچد توی زانوهایم، اما این بار، با چشم‌های باز دیدم که کجا می‌روم. وارد راهرو می‌شود... می‌شمرم... یک ... دو ... سه ... تا بیست مشکلی ندارم، بعد یک‌مرتبه مغزم قاتی می‌کند، بیست بود یا بیست و یک؟» برمی‌گردم، از اول راهرو، دوباره می‌شمرم... چشم‌هایم را باز می‌کنم... «این بود یا اون؟ لعنتی! این بود یا اون؟ یعنی مگه چقدر گیج بوده‌ام اون روزها؟» توی اتاقک‌ها سرک می‌کشم. چه شیک شده اینجا! نه بوی تعفنی، نه سری... نه صدائی ... یک عالمه هوای تازه! و نور ... نور اندک پنجره‌ها ... عجب بهشتی شده ... هوس می‌کنم فارغ از هیاهوی تهران بزرگ، روی گلیم تمیز آنجا بنشینم ... یک لیوان چای هم که بیاورند نورعلی نور! یک‌مرتبه حس می‌کنم بوران عجیبی از سوراخ پنجره می‌پیچد توی اتاقک و همه هستی مرا برمی‌دارد و با خودش می‌برد. صدای هولناکی از آن‌سوی زمان، توی گوشم فریاد می‌زند، «خیال کردی خیلی جیگرداری آره؟» سرم را به دیوار سلول تکیه می‌دهم و صدای هق هقم، بند را پر میکند. آن که همراهم بود و از خدا خواسته که توی بند نیاید، هراسان از این اتاق به آن اتاق سرک می‌کشید و صدایم می‌زند:

«حالتون خوبه؟»

اشک‌هایم را پاک می‌کنم، دنده‌ام پهن، باید حالم خوب باشد. لابد این همه سال در سکوت و دوار دردناک خود زنده مانده‌ام که حالم خوب باشد. خدا کند که دوار ... کابوس ... دست از سرم بردارد ... خدا کند که هول امروز، هول دیروز را بشوید و ببرد.

همه تنم درد می‌کند... خرد و خمیرم... یک پتوی نه چندان گرم... سلولی سرد... ترس؟ نه نمی‌ترسم... از آستانه ترس عبور کرده‌ام... حالا در سرزمین دردسیر می‌کنم... اگر مادر می‌دید دخترش را که چه‌جور جای سالمی توی تنش نمانده است... اگر «ناز پرورد تنعّم» خودش را می‌دید که تا می‌گفتند بالای چشمت ابرو، فشارخونش می‌آمد روی شش و رنگش می‌شد مثل گچ... یعنی حالا مادر چه کار می‌کند؟ لابد نشسته و سوره والفجر را می‌خواند... همانی را که عاشقش بود... راضیه مرضیه را ... خودم را مچاله می‌کنم کنار دیوار ... این‌جوری، هم دردم کمتر می‌شود هم سرما... به موهای سفید مادر فکر می‌کنم و به خیالبافی‌های زهره گوش می‌دهم که شش سالی از من بزرگتر است و گمان می‌کند آمریکا حلوا خیر می‌کنند، «سربازیت که تموم شد، یه ویزای تحصیلی می‌گیری می‌ری اونجا! مگه چی‌ات از سهیلا کمتره؟» مادر توی فنجان کمر باریک لب طلایی چائی می‌ریزد، شکر پنیر را بر می‌دارد، مزمزه می‌کند و آرام می‌خورد، «لازم نکرده! وروجک هیچ جا نمی‌ره... می‌مونه همین‌جا پیش خودم!» قند توی دلم آب می‌کنند. به خودم می‌گویم، «معلومه که می‌مونم اینجا!» نگاهی به اطراف می‌اندازم «اینجا! قراره چقدر بمونم اینجا؟ یعنی حالا همکارهام به خود شون چی می‌گن؟ نمی‌گن یک‌هوچی شد که غیبش زد؟» به این چیزها فکر نمی‌کنم، باید شندر غاز توانی را که برایم مانده است، روی یک چیز متمرکز کنم؛ حرف نزدن!

چه فحش‌های آب نکشیده پاکیزه‌ای! یک وقت‌ها که مرتضی به خانه می‌آمد و چهار تا حرف پرت و پلا که توی زمین بازی یاد گرفته بود، می‌زد، مادر کفرش درمی‌آمد که، «این مزخرفات چیه؟» کوچکتر که بودیم خیلی که حریف‌‌مان نمی‌شد، فحش که می‌دادیم، به اندازه نوک سوزن فلفل می‌ریخت توی دهنمان، گمان نمی‌کنم این مردکی که هم می‌زند و هم افاضات می‌کند، کارش با یک کیلو دو کیلو فلفل هم، درست شود! پدر و مادر و جد و آباد مرا می‌آورد جلوی رویم. «د حرف بزن حرومزاده!»

حس می کنم استخوان سالمی در تنم باقی نمانده است، اما لودگیم باز گل می‌کند، «این یکی به من نمی‌چسبه! هم بابام معلومه هم ننه‌‌ام!» کفرش بالا می‌آید و بدتر می‌زند، «آره، از نصف شب ول گشتن‌ات معلومه!» بد نیست. روزی اگر فرصت کنم، می‌توانم کتاب لغتی از اصیل‌ترین واژه‌های زبان شیرین فارسی بنویسم.

«شماها به جای مقدسی اومدین... در اینجا، بهترین زنان و مردان این کشور شکنجه شده‌ان تا شما با سرافرازی زندگی کنین.»

نگاهش می‌کنم، انصافاً از بهترین زن‌هایی است که به عمرم دیده‌ام و شوهرش از بهترین مردها... بدترین شکنجه‌ها را به جان خریدند و امروز، به اندازه یک احوالپرسی ساده هم، از کسی توقع ندارند. می‌پرسد، «تو سردت نیست؟»

می‌گویم:

«چرا! این لعنتی انگار از بیرون سردتره!»

می‌خندد:

«نه... اشکال از منه ... شایدم‌ از تو!»

دست سردش را در دستم می‌گیرم. بچه‌های مدرسه، مشتاقانه به او نگاه می‌کنند که با لحنی مهربان، برایشان از حسینی می‌گوید و از آپولو و انواع و اقسام کابل‌ها. متواضعانه می‌گوید، «من جون نداشتم... دو رشته کابل بس‌ام بود که از حال برم!» بچه‌ها مات و مبهوتند. او که می‌خندد، آنها هم می‌خندند. آرام به من می‌گوید، «آپولو که این‌طوری نبود. گنده‌تر بود و بالای تخت‌ آویزون می‌کردن. درست نساختنش.» می‌گویم، «سخت نگیرین! آدم‌هایی که آپولو نصیبشون شد، باید سردرد می‌گرفتند که گرفتند!» راهنما بسیار سعی می‌کند که به بچه‌ها حالی کند که به حضرت عباس این بلاها را بر سر زندانی‌ها می‌آوردند، ولی از قیافه آنها معلوم است که باور نکرده‌اند، اما خانم همراهم که حرف‌ می‌زند، باور می‌کنند، از بس صمیمی است و از بس که بچه‌ها را دوست دارد. یواشکی می‌گوید، «اون یکی چقدر شبیه پسر شهید منه!»

دلم از درد مچاله می‌شود. انگار آن همه شکنجه‌ای که شده، در مقابل درد خاطره پسرنازنینش در جبهه شهید شده است، پشیزی نمی‌ارزد. یادم می‌رود که با دیدن نرده‌های بند، دوار می‌آید و سردرد و بوی خون! خجالت می‌کشم که اسمش را بگذارم درد!

پسرم که خودش را وسط محصل‌ها جا زده می‌پرسد، «حسینی واقعاً هیکلش همین اندازه بود؟ با همین کله کوچیک؟» راهنما می‌گوید، «بله... خود خوشه!» پسرم غر می‌زند، «چه بد هیبته!» خانم همراهم می‌گوید، «این که چیزی نیست. خودش گوریلی بود! صداش که بلند می‌شد، تن همه مون می‌لرزید. صدای پاهاش کافی بود تا آدم مرگ رو پیش چشم‌ش ببینه.»

آقائی که از جلوی موزه غر زده بود که، «مگه توی اسلام، مجسمه ساختن، گناه نیست؟» کم کم داشت از صرافت سوال عالمانه خودش می‌افتاد و در میان وسایل شکنجه قرون وسطائی، افاضات اسلام‌شناسی‌اش را فراموش می‌کرد، طوری که از اتاق آرش بیرون نیامده بودیم که خودش را رساند کنج حیاط و حالا گریه نکن کی گریه بکن! خانم همراهم لبخندی زد و پرسید، «چه‌اش شد بیچاره؟» گفتم، «حرف‌های شما کارش رو ساخت!»

می‌پرسد:

«می‌خوای بریم بند منو ببینی؟»

می‌گویم:

«بله که می‌خوام.»

از میان تابلوهای عکسی که به دیوار زده‌اند می‌گذریم... آشنا و غیر‌آشنا! بریده و نبریده! آنهایی که فشارهای هولناک را تاب آوردند و رفتند، آنهایی که تا انقلاب تاب آورند و بعد بریدند... اتاقش را نشانم می‌دهد. اتاقی که حالا تندیس دکتر شریعتی را در آن گذاشته‌اند... نگاهش می‌کنم... دکتر را می‌گویم... «حرف‌هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی‌گوییم و حرف‌هایی است برای نگفتن و ارزش هر انسانی به حرف‌هایی است که برای نگفتن دارد.» خانم همراهم می‌گوید، «توی زندون، اونایی که ادعا می‌کردن از دکتر چیز یاد گرفته‌ان، زود می‌بریدن.» جواب نمی‌دهم. توی دلم می‌گویم، «لابد!»

فریاد می‌زند:

«شما کمونیست‌های بی‌پدر و مادر! شماها می‌خواین مملکت رو بفروشین به بلشویک‌ها! ارواح باباتون!»

زیرلب تکرار می‌کنم، «یا فاطمه‌زهرا!»

گمانم از همان روزها بود که دلم به شدت با فاطمه زهرا رفیق شد. قبلاً صدایش می‌زدم، ولی نه آن‌جور، گمانم از همان روزها یاد گرفتم که انسان چقدر حرف برای نگفتن دارد و ارزش او به همان حرف‌هاست.

صدایم زدند:

«سهیلا بیابانی! تو آزادی!»

پرسیدم:

«واسه‌چی؟»

هر که شنید، متحیر نگاهم کرد. یکی گفت:

«عقل از سرت پریده؟ برو تا پشیمون نشده‌ان!»

شهرغریبه بود... آدم‌ها غریبه‌تر... وقتی دیدمش... همانی را که خرت و پرت و اعلامیه‌ها را داده بود دستم ... گفتم که دلم را جا گذاشته‌ام ... خودم را جا گذاشته‌ام و لطف کند دیگر کاری به من نداشته باشد: «اوضاعشون ریخته به هم... نمی‌دونم چه‌جوری، اما هر کاری می‌تونی بکن...»

سرم درد می‌کند و دوار دست از سرم برنمی‌دارد. میراث ابدی! برایم مهم نبود ... سهیلا بیابانی بودم و همین کافی بود...



:: مرتبط با: ویژه نامه دهه فجر ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/11/22
زمان : 04:02 ق.ظ
۷۵۸۴هزینه های تفریح
نظرات |

هزینه های تفریح


مینو صمیمی منشی امور بین المللی فرح که بعدها به سفارت ایران در سوئیس منتقل شد در کتاب خویش، خاطراتی از سفرهای تفریحی و غیر رسمی شاه بیان می کند که برای گذراندن دو هفته تفریح زمستانی و اسکی کردن در سوئیس چه هزینه ها و برنامه هایی داشتند:

«... شاه و ملکه با یک هواپیمای اختصاصی به سوئیس خواهند آمد؛ و ما ابتدا می بایست دو طبقه از هتل بزرگ «دولدر» را برای اقامت یک هفته ای آنها و 40 تن از همراهانشان آماده کرده، سپس وسایل لازم را برای دو هفته اسکی بازی شاه و ملکه در شهر «سن موریتس» مهیا سازیم. از میان 40 همراه شاه و ملکه 25 نفرشان را مامورین امنیتی و محافظ تشکیل می دادند؛ که برای همه آنها نیز همیشه می بایست حدود 40 اتومبیل بزرگ با رانندگان قابل اعتماد و نیز 10 فروند هواپیمای کوچک آماده باشد...».


منبع:
مینو صمیمی، پشت پرده تخت طاووس، ترجمه دکتر حسین ابوترابیان، ص 74



:: مرتبط با: ویژه نامه دهه فجر ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/11/22
زمان : 04:02 ق.ظ
۷۵۸۳شاه ملتی فقیر
نظرات |

شاه ملتی فقیر

 

 

نشریات سوئیسی تاجگذاری پرهزینه محمدرضا پهلوی و فرح را به نقد کشیدند:
«... معمولی ترین وسیله مورد استفاده شاه و ملکه در این مراسم، شنل هایی است که با قطعات الماس و یاقوت و زمرد تزئین شده است... شاه در حالی قصد داشت به عنوان فرمانروای یک ملت فقیر و عقب افتاده تاجگذاری کند که جواهرات تاج مورد استفاده او را 3380 الماس، 3380 مروارید، 5 زمرد و 2 یاقوت درشت تشکیل می داد و روی تاج ملکه نیز که از طلا و پلاتین ساخته شده بود، 1469 الماس، 105 مروارید، 360 زمرد و 360 یاقوت وجود داشت».


منبع:
مینو صمیمی، پشت پرده تخت طاووس، ترجمه: دکتر حسین ابوترابیان، ص 46



:: مرتبط با: ویژه نامه دهه فجر ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/11/22
زمان : 04:02 ق.ظ
۷۵۸۲حاتم بخشی از جیب ملت
نظرات |

حاتم بخشی از جیب ملت


علی شهبازی محافظ شاه در مورد جابه جایی اقامتگاه شاه از کاخ داخل شهر به کاخ نیاوران و غارت آثار تاریخی و عتیقه جات آن توسط فرح پهلوی می گوید:

«تمام مبلمان کاخها از فرانسه آورده شد.هر چه وسایل قدیمی و عتیقه بود و نخست وزیر در کاخ جهان نما نگهداری کرده بود؛ بعد از ساخته شدن کاخ، برای تزیین آوردند. ولی علیاحضرت همه آنها را تحویل آقای بوشهری و مادموازل ژوئل و مادرش داد تا برای استفاده در آپارتمان های خودشان در پاریس به وسیله هواپیماهای نیروی هوایی به آنجا ببرند و لوازم مورد نیاز کاخها را با قیمتهای بسیار زیاد، وارد کاخ کنند ... »


علی شهبازی، محافظ شاه. 1/246



:: مرتبط با: ویژه نامه دهه فجر ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/11/22
زمان : 04:02 ق.ظ
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات