۷۵۹۸با صلاگران پرخروش دین باوری
نظرات |

با صلاگران پرخروش دین باوری
                                        شهید مظفرعلی ذوالقدر

 

سال 1324 ؛ دوران نخست وزیری علاء و تصمیم رژیم پهلوی برای شرکت در پیمان منطقه ای خاورمیانه که ابتدا پیمان بغداد نام داشت و بعدها به پیمان نظامی- اقتصادی سنتو (CENTO) مشهور شد.
شهید نواب صفوی نیک می دانست که این پیمان برای کشورهای اسلامی، به ویژه ایران، آثار مادی و معنوی شومی را به همراه خواهد داشت، بنابراین در جلسات مشورتی فدائیان اسلام، قرار بر این شد که حسین علاء معدوم گردد تا به این طریق، طرح این پیمان به شکست بیانجامد. در آن روزها، فرزند ارشد آیت الله کاشانی، مصطفی کاشانی که نماینده مجلس بود، فوت کرده بود و دولت اعلامیه رسمی منتشر کرد که در عصر روز بیست و پنجم آبان، به مناسبت درگذشت او، در مسجد شاه مجلس ختمی برگزار خواهد شد و نخست وزیر هم، همراه با چند تن از وزراء، در این مجلس شرکت خواهد کرد. شهید نواب به مظفرعلی ذوالقدر ماموریت داد تا در مراسم ختم، حسین علاء را از میان بردارد.

آن روز رژیم برای حفظ نخست وزیر و سایر وزراء از تدابیر امنیتی ویژه ای استفاده کرده بود. مظفرعلی ذوالقدر کفنی را که روی آن با رنگ قرمز شعارهایی را نوشته بودند، به تن کرد و آماده عزیمت شد. شعارها عبارت بودند از:

* پیمان نظامی، قرارداد نفت و هر پیمان خارجی باید ملغی شود.

* قل هوالله احد

* احکام اسلام باید اجرا شوند

* قطع ایادی اجانب و دشمنان اسلام و ایران: انگلیس، آمریکا، روس

* برقرار باد حکومت قرآن، واژگون باد حکومت کفر و معصیت

* الاسلام یعلوا و لا یعلی علیه: اسلام برتر از همه چیز است و هیچ چیزی برتر از آن نیست.


مظفرعلی ذوالقدر راهی مسجد شاه شد و در فرصت مقتضی، به سوی علاء شلیک کرد، اما او کشته نشد و از این حادثه جان به در برد و ذوالقدر دستگیر شد.


سالها پیش یعنی در سال 1331، مردی به نام حمید ذوالقدر که کارمند شرکت چای، وابسته به سازمان برنامه بود، در منزل فردی به نام صرافان، در حضور شهید نواب سخنرانی کرده و تعرضات امریکا و دست نشاندگان آن را به شدت مورد انتقاد قرار داده بود. او در این سخنرانی اظهار داشت که در سفری به چشم خود مشاهده کرده است که یک آمریکایی برای سگش بلیط اتوبوس تهیه کرده و در تمام طول سفر، در حالی که روستائیان کف اتوبوس نشسته بودند، آن سگ روی صندلی نشسته بوده است. خبر این سخنرانی به اداره آگاهی رسید و سپس از طریق فرماندار نظامی، محل اقامت، محل کار و سایر مشخصات او به شکلی دقیق ثبت و نگهداری شد.

در سال 1334 شهید نواب، همراه با شهید خلیل طهماسبی، شهید سید محمد واحدی و سید مهدی عبد خدایی در منزل مرحوم آیت الله طالقانی مخفی شدند. شب پنجم، شهید نواب به همراه سید محمد واحدی آنجا را به قصد منزل حمید ذوالقدر که به گمان آنها، کمتر از هر جای دیگری مورد سوءظن رژیم بود، ترک کردند و شهید طهماسبی و عبد خدایی ماندند. اما پس از مدتی، آنها نیز تصمیم گرفتند به دنبال شهید نواب، خانه مرحوم طالقانی را به قصد خانه حمید ذوالقدر ترک کنند.

مظفرعلی ذوالقدر در بازداشت تحت شدیدترین ضرب و شتم ها قرار گرفت تا هنگامی که تیمور بختیار، ریاکارانه ماموران خود را توبیخ کرد که چرا فردی مسلمان و نمازخوان را مورد آزار قرار داده اند و در جلسه ای خصوصی و با حضور یک فرد روحانی نما، ذوالقدر را متقاعد کردند که فدائیان اسلام در واقع خلاف احکام و اسلام حرکت می کنند و او باید خود را در اعمال ایشان شریک سازد و اگر با رژیم همکاری کند، از اعدام رهایی خواهد یافت. مظفرعلی ذوالقدر به تصور این که منزل حمید ذوالقدر جایی است که فدائیان اسلام به احتمال قریب به یقین آنجا نخواهند رفت، نام و نشانی او را داد.

از سوی اداره آگاهی، فردی به نام سرهنگ معنوی، مامور دستگیری فدائیان اسلام در منزل حمید ذوالقدر شد. شهید نواب، شهید سید محمد واحدی و شهید خلیل طهماسبی دستگیر شدند و محمد مهدی عبد خدایی، به طرزی معجزه آسا گریخت. رژیم پهلوی پس از دستگیری سران فدائیان اسلام، به قول خود پایبند نماند و مظفرعلی ذوالقدر، همراه با شهید نواب، شهید سیدمحمد واحدی و شهید خلیل طهماسبی در سحرگاه بیست و هفتم دی ماه سال 1334، تیرباران شدند. جسدش را همراه با سایر اجساد در مسگرآباد دفن کردند، ولی بعدها جنازه او به دارالسّلام قم انتقال داده شد.


لینک های مرتبط:



:: مرتبط با: ویژه نامه دهه فجر ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/11/22
زمان : 04:02 ق.ظ
۷۵۹۷با صلاگران پرخروش دین باوری
نظرات |

با صلاگران پرخروش دین باوری
شهید سید محمد واحدی

 
جوان بود و پرشور ... بلند قامت و برازنده با چهره ای روشن و زیبا... پیوسته همچون جد بزرگوارش رسول الله (ص) لبخند ملیحی بر چهره داشت و با این لبخند، به دیگران مهربانی عرضه می داشت و محبت خود را در دلها می نشاند. هرگز با کسی شوخی نمی کرد و کسی را به تمسخر نمی گرفت. مهربان بود و متواضع. صدایی مردانه و پر طنین داشت که با سن و سال اندکش تناسبی نداشت و گویی سیاستمداری سالمند و کارآزموده سخن می گوید.

به دنیا و مظاهر آن کمترین اعتنایی نداشت و جلوه های فریبنده آن حتی برای لحظه ای او را از یاد خدا غافل نمی کرد. جان او در گرو جانان بود و دل در گرو دین خدا نهاده بود. گاهی که به شوخی به او می گفتند سر و سامانی بگیرد و ازدواج کند، همان لبخند شیرین را نثار دوستان می کرد و می گفت که او در دنیای جاوید، ازدواج خواهد کرد و آرزویی جز لقاء الله ندارد.

سید محمد واحدی خطی به غایت دلنشین داشت و مقاله های بسیار شیوایی می نوشت، آن گونه که می توان ادعا کرد روزنامه" منشور برادری" در سال 1331 تا حد زیادی توسط او اداره می شد.

سید محمد واحدی همچون برادر بزرگوارش سیدعبدالحسین واحدی، در خانواده ای متدین و اهل تقوا، در سال 1313 در کرمانشاه متولد شد. بیش از پنج سال از عمر او نمی گذشت که پدرش آیت الله حاج سید محمدرضا مجتهد قمی (واحدی) درگذشت و او تحت سرپرستی مادربزرگوارش، خانم آل آقا، پرورش یافت. خانم آل آقا از حیث کمالات نفسانی و اخلاق انسانی و روح بردباری و استقامت، کم نظیر بود و بار سنگین اداره زندگی و تربیت فرزندان را با نهایت استواری و به کمال، بر دوش کشید، آنگونه که زبانزد خاص و عام شد و فرزندان گرانقدرش افتخار مکتب و ملت شدند.

هنگامی که خانواده به قم عزیمت کرد، سیدمحمد دوره های مختلف متناسب با سن و سالش را طی کرد، اما از آنجا که به طرز شگفت آوری مستعد بود، به سرعت پیشرفت کرد و در کنار برادرش عبدالحسین، به فدائیان اسلام پیوست و مبارزه با ظلم و فساد را آغاز کرد.

او در طی مبارزات، چنان لیاقتی از خود نشان داد که بسیاری معتقد بودند صاحب نبوغی ذاتی برای رهبری یک جریان سیاسی است. سید محمد واحدی بسیار شجاع، مخلص و وارسته بود و حالات و سکنات او، همگان را یاد یاران با وفای سیدالشهدا می انداخت. او به شدت به شهید نواب صفوی علاقه داشت و لحظه ای از او دور نمی شد و وی را پیرو راستین جد بزرگوارش امام حسین (ع) می دانست. نواب نیز احترام و ارزش خاصی برای او قائل بود و غالباً در کارها با او مشورت می کرد.

سید محمد در تمام ایام دشوار حمله نافرجام به علاء و اختفا و دستگیری و دادگاه، در کنار مرحوم نواب بود و حتی در لحظه شهادت هم، در کنار او اذان داد و شهادتین گفت. او به هنگام شهادت بیش از 22 سال سن نداشت.



:: مرتبط با: ویژه نامه دهه فجر ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/11/22
زمان : 04:02 ق.ظ
۷۵۹۶با صلاگران پر خروش دین باوری
نظرات |

با صلاگران پر خروش دین باوری
                                       شهید خلیل طهماسبیان

 

چهارشنبه، شانزدهم اسفند ماه 1329

آیت الله فیض، از علمای بزگ تهران در گذشته و رژیم پهلوی، به منظور عوام فریبی مجلس ترحیمی را در مسجد شاه برگزار کرده است. ساعت ده و نیم صبح است که رئیس دولت وقت، رزم آرا، سرمست از باده غرور همراه با عده ای از وزرا، وارد مسجد می شود، اما درست در همین لحظه، دستی از آستین ملت بر می آید و جوانمردی به نام خلیل طهماسبی، با شلیک گلوله ای به مغز او و دو گلوله به شانه هایش او را به هلاکت می رساند. وزرای رزم آرا، از جمله اسدالله علم، فرار را برقرار ترجیح می دهند. اعدام انقلابی رزم آرا در صدر اخبار جهانی می نشیند و توجه مقامات دولتی و نفتی شرق و غرب را به خود جلب می کند. سقوط سریع سهام شرکت نفت انگلیس، نخستین پیامد این رویداد است.
خلیل طهماسبیان در سال 1302 در خانواده ای متدین، در محله عودلاجان پا به عرصه گیتی نهاد. پدرش ابراهیم طهماسبیان، مردی صبور، مهمان نواز و بسیار سخاوتمند بود. او در وزارت جنگ، با درجه استواری خدمت می کرد و از آنجا که بسیار مقید به آداب دینی بود، هنگامی که حقوق می گرفت آن را نزد امام جماعت مسجد محمودیه- آقای کرباسی- می برد تا رد مظالم کند. پدر، بزرگتر محل بود و او را خان نایب می نامیدند و مردم برای رفع گرفتاری های خود به او مراجعه می کردند. در آن ایام افراد نسبت به فرستادن فرزندان به مدرسه نظر خوشی نداشتند و با این تعبیر که با رفتن به مدرسه، جوانان «بابی» می شوند، مانع تحصیل آنها می شدند. حاج ابراهیم طهماسبیان چنین اعتقادی نداشت و فرزندان خود را به مدرسه فرستاد، اما خلیل طهماسبی علاقه ای به تحصیل در مدرسه نداشت و بیشتر در پی کسب معارف دینی، به افرادی که در این زمینه اطلاعاتی داشتند مراجعه می کرد. او از همان نوجوانی عرق مذهبی خاصی داشت و تا جایی که امکان داشت با مظاهر ضد دین مبارزه می کرد.

مادر شهید طهماسبی، خانم کوچیک، زنی بسیار متدیّن و مدیر بود که در کنار شوهر خود، به امور مردم رسیدگی می کرد و مرجع بسیاری از کارها بود.

با درگذشت پدر در سال 1320، اداره خانواده بر عهده برادر بزرگتر، حاج اسماعیل طهماسبیان قرار گرفت که استاد نجار بود و خلیل نزد وی، حرفه نجاری را آموخت.

تربیت اصیل اسلامی شهید خلیل طهماسبیان، همراه با ایمان محکم و عمیق و شور و غیرت دینی او سبب شد که پس از آشنایی با مرحوم نواب صفوی در منزل آیت الله کاشانی، جذب جمعیت فدائیان اسلام شود و با فداکاری های مخلصانه خویش، تبدیل به یکی از درخشان ترین چهره های تاریخ معاصر ایران شود.

خلیل طهماسبیان، مردی وارسته و مخلص و عاشق بی چون و چرای پروردگار خویش بود. او صادقانه از افکار و آرمان های شهید نواب پیروی می کرد و لحظه ای نسبت به درستی راه او تردید به دل راه نمی داد. از هیچ کسی ذره ای ترس نداشت، مگر خدای تعالی و هیچ کسی را عاشقانه نمی پرستید، مگر برای خدا. او نماد مطلق اخلاص، تقوا و وفاداری و در شرایط دشوار مبارزه مایه امید یاران و همرزمانش بود. هرگز کسی به یاد ندارد که او ذره ای در هدف و راه خود تردید به خرج دهد و یا دچار انحراف و اعوجاج شود.

پس از ترور رزم آرا و انتقال به زندان کاخ دادگستری، در آنجا قرآن را به خوبی آموخت. در این فاصله فدائیان اسلام از طریق علما و مراجع، رژیم را تحت فشار قرار دادند تا او را از زندان آزاد کنند. بیست ماه بعد و به هنگام زمامداری دکتر مصدق، خلیل طهماسبی به عنوان قهرمان ملی از زندان آزاد شد. خلق و خو و رفتار آن شهید بزرگوار که اینک از شهرت فراوانی برخوردار شده بود با دوره قبل از زندان رفتنش کوچکترین تفاوتی نکرده بود. فدائیان اسلام هنگامی که تصمیم می گرفتند فردی را ترور کنند، با پشتوانه کسب مجوز از مراجع، دست به این اقدام می زدند، از همین رو هنگامی که مادر شهید طهماسبی از او پرسید که بر چه اساسی دست به ترور رزم آرا زده است، شهید خلیل پاسخ داد که از چهار مرجع بزرگ زمان، آیات عظام حجت، صدر، محمدتقی خوانساری و کاشانی کسب اجازه کرده است.

شهید طهماسبی در برخورد با مردم بی نهایت مهربان، متواضع و خیراندیش و در برخورد با ستمگران، محکم و استوار و همچون شیری غرنده بود. به هنگام نماز، از خوف خداوند، سراپا می لرزید و می گریست و از دنیای پیرامون خود غافل می شد و در نبرد با خصم، همچون مقتدای خود مولا علی(ع)، دندان بر هم می فشرد و پایمردی و صبوری اش نظیر نداشت.

شهید طهماسبی در سال 1331 با خواهر حجت الاسلام شیخ محمدرضا نیکنام ازدواج کرد و صاحب پسری به نام مهدی شد. شیخ محمد رضا نیز خود سال ها تحت تعقیب رژیم پهلوی بود و پس از آنکه خلیل طهماسبی به شهادت رسید، سرپرستی زن و فرزند او را بر عهده گرفت و این وظیفه دشوار را به شایستگی به پایان برد.


 
شهید طهماسبی چنان زیر فشار شکنجه های هولناک تاب می آورد که به او لقب «قهرمان شکنجه» داده بودند. هنگامی که در زندان بود، هر چند روز یک بار او را به شکنجه گاه می بردند و آن قدر کتک می زدند و زجر می دادند تا خون آلود و بی هوش می شد و به حالت اغما بر زمین می افتاد. سپس جسد نیمه جان او را در پتویی می پیچیدند و دو نفر سرباز، او را می آوردند و داخل سلول انفرادی پرت می کردند. آنگاه پزشک بر بالین او حاضر می شد و جراحات او را پانسمان می کرد و او را به هوش می آورد تا برای مرحله بعدی شکنجه آماده شود.

مقاومت حیرت انگیز خلیل طهماسبی در برابر شکنجه، در یاران او روح تازه ای می دمید و سبب می شد که آنها درد و رنج خود را از یاد ببرند. در آن زمان که بسیاری از کمونیست های سرشناس و سرسخت در زندانها بودند و زیر شکنجه قرار می گرفتند، مقاومت شهید طهماسبی آنان را سخت شگفت زده می کرد. یکی از علل مهم تشدید شکنجه بر شهید طهماسبی این بود که او حتی حسرت یک آخ را هم بر دل دشمن گذاشته بود و در برابر انبوه سئوالات آنها، طوری رفتار می کرد که گویی صدایشان را نمی شنود.

پس از ترور نافرجام علاء در سال 34، شهید نواب و هفت تن از یاران صمیمی او، از جمله شهید طهماسبی، دستگیر و زندانی و سپس در بیدادگاه رژیم محاکمه شدند. دادستان این دادرسی، سرلشکر حسین آزموده بود. بیدادگاه به صورت غیرعلنی و به مدت هشت روز تشکیل و حکم اعدام، برای نواب صفوی، سیدمحمد واحدی، مظفر علی ذوالقدر و خلیل طهماسبی صادر شد و دیگران به زندان محکوم شدند. پس از اعلام رأی، نواب، شهید طهماسبی و سید محمد واحدی شادمانه خندیدند و نواب سجده شکر به جای آورد.

استاد خلیل همچون ابراهیم خلیل(ع)، به خدای خویش عشق می ورزید و هر جا که سخن از عشق، عرفان، توحید و لقاءالله و شهادت بود، او نیز در آنجا حضور داشت و زنده کننده تاریخ مسلمانان مؤمن و جانباز صدر اسلام بود. روز 27 دی ماه سال 1334، خبری کوتاه از رادیو تهران پخش شد که حکایت از تیرباران شهید نواب صفوی، و سه تن از یاران او داشت. آن روز، روز شهادت حضرت فاطمه زهرا(ع) بود. با شهادت این جوانمردان، اندوه و یأس، دل آزاد مردان ایران را به درد آورد. اینک باید سالها سپری می شد تا این سرزمین خونین جگر، فرزندانی چنین صادق و مخلص بپروراند تا یکسره ریشه های فساد را بر کنند و داد مظلومان را از ستمگران بستانند.



:: مرتبط با: ویژه نامه دهه فجر ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/11/22
زمان : 04:02 ق.ظ
۷۵۹۳با صلاگران پر خروش دین باوری
نظرات |

با صلاگران پر خروش دین باوری
شهید نواب صفوی

 


وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوُا فی سَبیلِ اللهِ اَمْواتاً بَلْ اَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ(1)

"سید مجتبی تهرانی" معروف به" نواب صفوی" در سال 1303 شمسی در خانواده ای روحانی و اصیل در خانه محقری در خانی آباد تهران قدم به عرصه ی وجود گذاشت. وی با علاقه و عشقی وصف ناشدنی به روحانیت و به قصد ادامه راه آبا و اجداد خود، در اواخر سال 1320، پس از طی تحصیلات ابتدایی و متوسطه، رهسپار حوزه علمیه نجف اشرف شد. شهید از طرف مادر به سادات دُرچه اصفهان منتسب و از طرف پدر میرلوحی است.


شهید عنوان "نواب صفوی" را از خاندان مادر به ارث برده است. پدر او مرحوم سید جواد میرلوحی، دانشمندی روحانی بود كه در اثر فشار حكومت رضاخان مجبور به ترك لباس روحانیت شد، اما از طریق تصدی وكالت دادگستری همچنان به داد مظلومان می رسید.


مرحوم سید جواد در سال 1314 یا 15 در اثر مشاجره و درگیری لفظی با «داور» وزیر عدلیه ی رضاخان، غیرت علوی اش به جوش آمد و یك سیلی نثار وی كرد كه در اثر آن سه سال به زندان افتاد.


شهید پس از ورود به نجف اشرف، بدون كوچكترین درنگی به فراگیری مقدمات پرداخت و روابط تنگاتنگی با علمای دلسوز و بیدار و مبارز از جمله صاحب كتاب جهانی و كم نظیر الغدیر، آیت الله علامه امینی قدس سره برقرار كرد.


آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب درباره ی شهید می فرمایند2)


باید گفت كه اولین جرقه های انگیزش انقلابی اسلامی به وسیله ی نواب در من به وجود آمد و هیچ شكی ندارم كه اولین آتش را در دل ما نواب روشن كرد.


اعدام انقلابی كسروی و اعلام موجودیت فداییان اسلام


بعد از شهریور 1320 و فراگیر شدن جنگ جهانی دوم، ایران نیز گرفتار شرایط دشواری شد، از یك طرف مورد تجاوز متفقین قرار گرفت، و از طرف دیگر سود جویانی قلم به مزد و اجیر، از آزادی سوء استفاده می كردند و از طریق ترویج فرهنگ غربی به جان مسلمانان افتاده بودند و درصدد بودند تا آنچه رضاخان از طریق زور و قلدری نتوانسته بود انجام دهد، از طریق قلم و نگارش با مخدوش نمودن تاریخ اسلام انجام دهند.


«احمد كسروی» از جمله افرادی بود كه خط معارض و مهاجم علیه اسلام و تشیع را دنبال می كرد. او نه تنها در كتاب «شیعی گری» به روحانیت، مقدسات اسلامی، پیشوایان مذهب تشیع و امامان بحق و معصوم علیهم السلام حمله می كرد، بلكه در كتاب های "صوفی گری"، "بهایی گری"، "مادی گری" و حتی "تاریخ مشروطیت"، مقدسات دینی و روحانیت را مورد حمله قرار داد.


نواب با كتاب های كسروی در نجف آشنا شد و موجی از احساسات مذهبی و دینی وجودش را فرا گرفت. كتاب ها را نزد علما برد و از آن ها نظر خواست. همه حكم به مهدور الدم بودن نویسنده ی كتاب ها دادند.


سید در اواخر 1323، وارد تهران شد و بدون درنگ به خانه ی كسروی رفت و او را از گفتن و نوشتن سخنان توهین آمیز به اسلام و ائمه ی شیعه علیهم السلام و روحانیت برحذر داشت و وقتی مطمئن گردید كه وی اصلاح پذیر نیست، آماده ی اجرای حكم الهی شد.


شهید نواب در هشتم اردیبهشت 1324، در سر چهارراه حشمت الدوله به كسروی حمله كرد ولی توسط پلیس دستگیر و زندانی شد. بعد از آزادی از زندان، موجودیت فداییان اسلام را طی یك اعلامیه ی رسمی با جمله ی هوالعزیز و تیتر « دین و انتقام» اعلام كرد و اعدام كسروی را پیگیری نمود.


نواب صفوی به تدریج با جاذبه ی خود، جوانانی چون شهید سید حسین امامی را جذب نمود و امامی در 20 اسفند 1324، بر كسروی یورش برد و او را زیر ضربات اسلحه ی سرد و گرم قرار داد و چون فرشته ی قهر جانش را گرفت.


فداییان اسلام و مجریان حكم الهی دستگیر شدند و خبر اعدام انقلابی كسروی در همه جا منتشر شد و مردم مسلمان را غرق در شادی و سرور نمود.


بعد از سال 1327، كه جنبش ملی شدن صنعت نفت به اوج خود رسید و فعالیت گروه های مخالف رژیم علنی شد و اقلیت موجود در مجلس مانع تصویب قرار داد «گس گلشاییان» گردید، رژیم استبدادی شاه برای این كه حتی اقلیت مخالفی نیز وارد مجلس نشود، توسط «هژیر» دست به تقلب در انتخابات زد و به بهانه ی ترور شاه و دست داشتن آیت الله كاشانی در این ترور، ایشان را بازداشت و به لبنان تبعید كرد.


فداییان اسلام «هژیر» را اعدام انقلابی كردند و با نامزد نمودن آیت الله كاشانی و مصدق، گروه اقلیت دوباره به مجلس راه یافت.


با وجود این كه نواب میانه ی خوبی با ملی گراها نداشت، اما با توجه به رهبریت آیت الله كاشانی و به منظور وحدت مبارزات اسلامی و ملی، از همگامی و همراهی با آن ها دریغ نورزید.

 

 

اعدام انقلابی رزم آرا

رزم آرا نخست وزیر رژیم پهلوی و دست نشانده ی انگلستان، با ملی شدن صنعت نفت به شدت مخالفت می كرد و می گفت كه ملت ایران توانایی و لیاقت اداره ی این صنعت عظیم را ندارد و به عناوین مختلف در تصویب این قانون در مجلس شورای ملی كارشكنی می كرد.


در روز 16 اسفند 1329 زمانی كه اتومبیل رزم آرا جلوی مسجد امام (شاه سابق) توقف كرد و نخست وزیر جهت شركت در ختم آیت الله فیض قصد ورود به صحن مسجد را داشت، خلیل طهماسبی بی درنگ از پشت سر با شلیك سه گلوله او را از پای درآورد و خود نیز توسط مأموران دستگیر شد.


او در بازجویی می گوید:


« من نمی گویم سمندر باش یا پروانه باش

چون به فكر سوختن افتاده ای مردانه باش


بلی من طهماسبی هستم و باكی از كشته شدن ندارم، برای این كه خدای متعال می فرماید:


وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوُا فی سَبیلِ اللهِ اَمْواتاً بَلْ اَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ


پس شما این را مسلم بدانید كسی كه شخصیتی را تشخیص داد خائن به دین و مملكت است ترس از كشته شدن ندارد. آن ها زنده اند. ما معتقد به این حقایق هستیم.»


قتل رزم آرا چنان وحشتی در دل رژیم انداخت كه دولت بعدی (حسین علاء) نتوانست با ملی شدن صنعت نفت مخالفتی نماید و مجبور به استعفا گردید و مجلس، مصدق را به نخست وزیری انتخاب كرد.


آیت الله كاشانی در مصاحبه ای در مورد قتل رزم آرا چنین اظهار نظر كرد:


«این عمل (هلاكت رزم آرا) به نفع ملت ایران بود و آن گلوله و ضربه، عالی ترین و مفیدترین ضربه ای بود كه به پیكر استعمار و دشمنان ملت ایران وارد آمد»


و در مصاحبه ای دیگر اظهار می دارد:


«... نخست وزیر مقتول در زمان حیات خود از منافع شركت نفت جنوب و سیاست استعماری انگلستان به شدت حمایت می كرد. چون عموم طبقات مردم ایران با تصمیم قطعی و خلل ناپذیری برای كوتاه كردن دست طمع سیاست استعماری نفت جنوب قیام كرده بودند، پافشاری رزم آرا برای مقاومت در مقابل افكار عمومی ملت ایران و حمایت از شركت نفت باعث خشم شدید و عمومی مردم ایران گردید و جوانی غیور، وطن پرست و متدین از میان مردم ایران برخاست و نخست وزیر بیگانه پرست را به جزای اعمال خود رسانید...(3)


در مرداد 1331، ماده ی واحدی به تصویب مجلس رسید كه چون خیانت حاجی علی رزم آرا بر ملت ایران ثابت گردیده، هرگاه قاتل او استاد خلیل طهماسبی باشد به موجب این قانون مورد عفو قرار می گیرد.


بدین ترتیب در 23 آبان همان سال، طهماسبی پس از دو سال و اندی از زندان آزاد گردید.(4)


آیت الله كاشانی در پی آزادی شهید طهماسبی او را به عنوان «شمشیر برّان اسلام» و «مجری اراده و افكار ملت ایران» مورد ستایش قرار داد.(5)

 

 

پایان کار فداییان اسلام

فداییان اسلام از راه تشكیل جلسات تفسیر قرآن و اسلام شناسی بر اساس مكتب تشیع، به فعالیت خود ادامه می دادند و پرچم سبز و سفید خود را با كلمات زیبای «لا اله الا الله، محمد رسول الله و علی ولی الله» آراسته بودند.


در آن موقع در دولت "حسین علاء" پیوستن ایران به پیمان بغداد مطرح بود كه در حقیقت ایران یكی از اقمار منطقه ی انگلیس و امریكا می شد. در 25 آبان كه علاء برای شركت در ختم مرحوم سید مصطفی كاشانی وارد مسجد امام (شاه سابق) شد توسط مظفر ذوالقدر که یکی از اعضای فداییان اسلام بود، هدف قرار گرفت اما گلوله به او اصابت نكرد و جان سالم به در برد.


در اول آذر 1334، نواب و خلیل طهماسبی و عبدالحسین واحدی و جمعی دیگر از فداییان اسلام دستگیر شدند و در یك محاكمه ی فرمایشی نواب، سید محمد واحدی، خلیل طهماسبی و مظفر ذوالقدر محكوم به اعدام و همگی در حالی كه اذان می گفتند، تیرباران شدند.


جمعیت فداییان اسلام و به خصوص رهبر آن، نواب صفوی و معاون او، سید عبدالحسین واحدی در تقویت و روی كار آمدن جبهه ی ملی و تصویب ملی شدن صنعت نفت ایران و انتخاب اعضای جبهه ی ملی به نمایندگی مجلس و بازگشت آیت الله كاشانی از تبعید، نقش اساسی داشتند و اگر قیام مسلحانه ی آن ها نمی بود و رژیم پهلوی از این جمعیت حساب نمی برد، هیچ یك از موارد یاد شده عملی نمی شد.


نامه ی شهید نواب صفوی به دكتر مصدق(6)


شهید قبل از كودتای 28 مرداد 1332، در نامه ای به دكتر مصدق او را از سقوط دولت با خبر کرد و به وی جهت اجرای احكام الهی هشدار داد.


«هو العزیز


آقای دكتر محمد مصدق نخست وزیر

پس از سلام،

شما و مملكت در سخت ترین سراشیب سقوط قرار گرفته اید. چنانچه احساس كرده و معتقد شده باشید كه نجاتبخش شما و مملكت، اجرای برنامه ی مقدس پیغمبر اكرم صلی الله علیه وآله می باشد و پس از تمام جریانات گذشته آماده ی اجرای احكام مقدس اسلام باشید، قول می دهم كه شما و مملكت را به یاری خدای توانا و به بركت اجرای احكام و تعالیم عالیه ی اسلام از هر بدبختی و سقوط و فسادی حفظ نموده، به منتهای عزت و سعادت معنوی و اقتصادی برسانم.»


8 شوال المكرم ه.ق 1372

30 خرداد ماه ه.ق 1332

 

شهید از زبان همسرش


خانم «نیرالسادات احتشام رضوی» چنین می گوید:

«... خدا رحمت كند، مادرش می فرمود: نواب یك استعداد خاصی داشت... این قدر استعدادش فوق العاده بود كه سالی دو كلاس می خواند.

بعد از اتمام دوران ابتدایی ، در دبیرستان صنعتی «ایران – آلمان» شروع به درس خواندن کرد... و در همان دوران تحصیل به نفع اسلام و علیه پهلوی مبارزه می كرد. او یك حالت مبارزه و یك روح با شهامتی داشت كه عجیب بود. در همان زمان، مجلس قانونی را تصویب كرد كه نواب مخالفت نمود و 1500 و 1600 نفر از دانش آموزان را جمع کرد و تظاهراتی را جلوی مجلس راه انداخت كه رژیم را واداشت تا درخواست فوق را بپذیرد. اما نواب و همراهانش پذیرش زبانی را كافی ندانستند و درخواست پذیرش مكتوب موضوع را کردند، لكن عوامل رژیم به جای پاسخ مثبت اقدام به تیراندازی نمودند كه در نتیجه یك نفر به شهادت رسید...

بعد از این كه دیپلم گرفت به آبادان رفت و وارد شركت نفت شد. آن جا كه كار می كردند یكی از متخصصین انگلیسی به یكی از كارگرها سیلی زد. آقای نواب بسیار برانگیخته شد و گفت:

وای بر شما كه یك كارگر ایرانی را یك انگلیسی بزند و همه سكوت كنند، در حالی كه آنان در كشور ما هستند و از منافع ما استفاده می كنند، و یك عده كارگر را علیه آنان جمع کرد. آن متخصص انگلیسی آمد و عذر خواهی کرد، ولی شهید نواب گفت، نه خیر باید قصاص بشود، كه این امر منجر به شورش گردید. آن گاه تصمیم گرفتند نواب را از بین ببرند كه دوستان نواب او را مخفیانه از بصره به عراق فرستادند.


نامه ی شهید به فرزند خویش

شهید در فروردین 1334، خطاب به فرزندش مهدی، این نامه را نوشت:

«فرزندم مهدی عزیز:

صفحه ی دلت باید آیینه ای باشد كه حقایق قرآنی در آن منعكس گردیده و از آن به قلوب دیگران رسیده، محیط شما و اجتماع دور و نزدیك شما را منور كند. این قرآن و آن صفحه ی دل پاك شما.

«سلامی برای همیشه از دلم برایت، و محبت خدا و محمد و آلش همیشه در دلت.»


پی نوشت ها:

1- سوره ی آل عمران، آیه ی 169.

2- مجله ی پانزده خرداد، شماره ی 5 و 6، ص 7.

3- گذشته چراغ راه آینده است، ص 570.

4- مسایل سیاسی – اقتصادی نفت ایران، دكتر ایرج ذوقی، فصل ششم، ص 261.

5- مجله ی پانزده خرداد، شماره ی 3، سال 1370، ص 36.

6- مجله ی پانزده خرداد 1373، شماره ی 17، ص 128.



:: مرتبط با: ویژه نامه دهه فجر ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/11/22
زمان : 04:02 ق.ظ
۷۵۹۲با صلاگران پر خروش دین باوری
نظرات |

با صلاگران پر خروش دین باوری

شهید محمد صادق اسلامی


ولادت

بهار سال 1311 شمسی همگام با تولد دوباره طبیعت، یکی از محلات جنوب شهر تهران، شاهد تولد نوزادی بود که وی را محمد صادق نام نهادند. مادرش سیده خدیجه مطیع ها معروف به خانم سادات و پدرش شیخ محمدباقر اسلامی فرزند شیخ نصرالله بود.

محمدصادق دوره تحصیلات ابتدایی را در تهران و لنگرود طی کرد و پس از بازگشت به تهران دوره متوسطه را به صورت شبانه و متفرقه ادامه داد. به علت وقفه ای که در بین سال های تحصیلش پدید آمد، تنها توانست در سال 1333 از عهده امتحانات پنج ساله متوسطه برآید و دیگر تا پیروزی انقلاب اسلامی موفق به ادامه تحصیلات کلاسیک نشد. پس از پیروزی انقلاب در امتحانات سال ششم دبیرستان شرکت جست و در رشته ادبی دیپلم گرفت و با موفقیت در کنکور سراسری، به دانشجویان رشته انسان شناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران پیوست؛ هرچند به واسطه اشتغالات بسیار، موفق به شرکت در کلاس های دانشکده نشد و درخواست حذف ترم را نمود.

شهید اسلامی علاوه بر فراگیری دروس مذکور، علاقه وافری به تحصیل علوم اسلامی داشت. بر این اساس در سال 1340 به همراه شهید سید اسدالله لاجوردی و برخی دوستان دیگر، در محضر حجة الاسلام سید علی شاهچراغی به تلمذ پرداخت.

تسلط بر زبان عربی و آشنایی با زبان انگلیسی از ویژگی های شهید اسلامی بود. وی همچنین در سال 1347 دوره مدیریت فروش را در سازمان مدیریت صنعتی گذراند و در سال 1350 در سمینار دوره عمومی مدیریت شرکت نمود.

همسر ایشان در رابطه با ویژگی های اخلاقی شهید اسلامی  می گوید:

ایشان اصلاً تشریفاتی نبود، یک ذره به فکر پست و مقام نبود. هرگز نماز شب را ترک نکرد و آن چنان نماز می خواند که گویی در این دنیا نیست و من همیشه به این حالت او رشک می بردم. مردی بود که تمام فامیل و دوستان دوستش داشتند و مورد احترام همه بود. او یک پدر نمونه بود. با این که مشغله زیادی داشتند اما در رابطه با خانواده بسیار علاقه مند بودند و برای ما وقت می گذاشتند.

 


تلاشی مداوم
دور بودن از پدر و تأمین مخارج زندگی او را واداشت که از همان دوران کودکی در کنار تحصیلات ابتدایی به کار نیز مشغول شود. ابتدا در منطقه یافت آباد تهران نزد برادر بزرگ ناتنی اش کارگری کرد. پس از آن مدتی در بازار زرگرها کار در یک حجره طلافروشی را تجربه کرد و سرانجام در سال 1329 شمسی به عنوان کارگر ساده به استخدام شرکت تلفن درآمد لیکن رفته رفته با لیاقت و کارآمدی که از خود نشان داد سرپرست بخش شد.
اوائل سال 1336 از شرکت تلفن بیرون آمده و به کار آزاد روی آورد؛ یک مغازه در خیابان سیروس خرید و به تولید پلاک پرداخت، چون در این کار موفق نشد، مغازه را فروخت و تاکسی خرید، کار با تاکسی نیز برای وی توفیقی به همراه نداشت. این ایام مصادف بود با آشنایی او با شهید حاج صادق امانی که این آشنایی به ازدواج با خواهرزاده شهید امانی خانم زهرا بادامچیان انجامید. در همان سال (1336) به استخدام سازمان آب تهران درآمد. آشنایی او با برخی چهره های ملی مربوط به این دوران است. با روی کار آمدن منصور روحانی- عنصر فراماسون و بهایی رژیم- به عنوان مدیر عامل شرکت، با او درگیر شد و علیه او به دادگستری شکایت نمود. پیگیری این پرونده، اخراج وی و برخی دیگر از کارمندان سازمان آب را در برداشت و دیگر امکان استخدام در سازمان های دولتی برای او نماند.

آغاز فعالیت
آشنایی شهید اسلامی با جریانات سیاسی به دورانی مربوط است که وی در جلسات و حرکت های عمومی فدائیان اسلام به رهبری شهید نواب صفوی شرکت می نمود. مجموعه صفات پسندیده و ویژگی های برجسته فدائیان اسلام تأثیرات عمیقی در وی که نوجوانی پرشور و با انگیزه بود، برجا گذاشت. این تأثیرات در مبارزات وی در سال های بعد به خوبی نمایان است.


گروه شیعیان (1330 شمسی)
شرکت در کلاس های درس جامعه تعلیمات اسلامی و آشنایی با شهیدان امانی، لاجوردی، رجایی  و برخی اشخاص دیگر منجر به تشکیل جمعیتی به نام گروه شیعیان شد. این افراد که برای فراگیری زبان عربی و علوم اسلامی گرد هم جمع شده بودند، با توجه به فضای فرهنگی جامعه تصمیم به ایجاد تشکلی منسجم گرفتند. بر این اساس به محضر آیت الله سید محمدتقی خوانساری رفته، از ایشان کسب تکلیف نمودند. ایشان فرمودند:
«چون امر به معروف واجب است مقدمات آن نیز که ایجاد تشکیلات است واجب است»

در پی این سخن، جلسات اولیه برپا شد. فراگیری و آموزش قرآن کریم، بیان احادیث و خواندن اشعار شهید صادق امانی از جمله برنامه های این گروه نوپا بود. به مرور با تشکیل اردوهایی، اعضا را به مناطق خوش آب و هوای اطراف تهران بروند، در آنجا به فعالیت های تفریحی- فرهنگی پرداختند. پس از مدتی دفتری در جنوب پارک شهر ( تهران) جنب خیابان بهشت برای اجرای امر به معروف و نهی از منکر تأسیس کردند که از آن طریق با منکراتی نظیر بی حجابی، شرب خمر، موسیقی حرام و ... برخورد می کردند. افراد را به دفتر دعوت و با آنها بحث می نمودند. عمده فعالیت های گروه شیعیان فعالیت های مذهبی- فرهنگی بود که رنگ و بوی سیاسی نیز داشت.

مسجد شیخ علی
شهیداسلامی و دوستانش پس از کناره گیری از گروه شیعیان به فعالیت های فرهنگی و تا حدی سیاسی خود عمق و وسعت بیشتری بخشیدند و عده بیشتری از جوانان را تحت پوشش قرار می دادند. از آنجا که با مشکل مکان روبرو بودند، تصمیم به احیای مسجد شیخ علی در بازار آهنگرها گرفتند، آنجا را از حالت متروکه خارج و آباد کردند. از آن پس، فعالیت های شهید اسلامی و دوستانش تحت عنوان هیئت مسجد شیخ علی نمایان بود. جلسات هیئت را هر شب چهارشنبه برگزار و در آن با سخنرانی و مداحی، جوانان را با معارف ناب اسلامی آشنا می نمودند. علاوه بر اموری که در داخل مسجد انجام می شد گردش های دو هفته یک بار نیز برای جوانان و نوجوانان سازماندهی می کردند.
نهضت آزادی
اشتغال در سازمان آب تهران موجبات آشنایی شهید اسلامی با برخی چهره های ملی را فراهم نموده بود. همین آشنایی زمینه ای برای فعالیت وی در گروه تازه تأسیس نهضت آزادی شد. شهید اسلامی که همواره به دنبال جریانی بود که با پیوستن به آن بتواند اندیشه های دینی خود را جامه عمل بپوشاند در آن مقطع، همکاری با افراد نهضت آزادی را غنیمت شمرد و عضویت آن را پذیرفت. این همکاری بعدها در دوران تشکیل هیئت های مؤتلفه نیز ادامه داشت و وی رابط بین نهضت آزادی و هیئت های مؤتلفه اسلامی بود.
آشنایی با امام خمینی(ره)
رحلت آیت الله بروجردی در اسفند ماه سال 1340 ، ضایعه ای اسفناک بود که بر پیکره عالم اسلام فرود آمد. خلاء عدم حضور ایشان در جامعه و به خصوص در حوزه های علمیه کاملاً مشهود بود. با فقدان ایشان، رژیم شاه زمینه را برای یکه تازی های خود مناسب دید و در صدد اجرای منویات درونی خود برآمد. شهید اسلامی شدت این ضایعه را درک و با دلی غمگین در مراسم تشییع ایشان در قم شرکت نمود و با افسوس گفت:
« مرکزیت نیروهای اسلامی از دست رفته و جای بروجردی را به زودی نمی توان پر کرد.»

چند روز بعد از این واقعه ایشان در حالتی که خوشحال به نظر می رسید اظهار داشت:

دیشب خواب جالبی دیدم که فکرم را آسوده ساخت. در خواب دیدم که شب است و در بیابانی هستم و ماه راه را روشن می کند، ولی ناگهان ماه افول کرد و تاریکی بر همه جا مستولی گشت. من از راه باز ماندم و متحیّر که چه بکنم که ناگهان در همان دل شب ظلمانی خورشید به طور ناگهانی طلوع کرد و همه جا مانند روز روشن شد و من از خواب بیدار شدم و خیال می کنم به زودی فرجی برای مسلمین رخ دهد.

و این خورشید درخشان، امام خمینی(ره) بود که همیشه شهید اسلامی به یاد آن رویای صادقانه می گفت:

« امام خمینی همان خورشیدی است که شب ظلمانی ملت ما را چون روز روشن ساخته است. »

با آشکار شدن ایدئولوژی انحرافی سازمان در سال 54 ، شهید اسلامی از جمله افرادی بود که از آنها جدا شد و علیرغم جو حاکم در آن دوران که شدیداً تحت تأثیر منافقین بود با آنها به مبارزه برخاست. منافقین چندین بار وی را تهدید به قتل نمودند و او با خونسردی خاص خود می خندید که اینها چقدر ناشی اند که ما را به شهادت که آرزوی بزرگمان است تهدید می کنند.

 


لایحه انجمن های ایالتی و ولایتی
با تصویب لایحه انجمن های ایالتی و ولایتی در مهرماه 1341 و درج خبر آن در جراید تهران، امام خمینی (ره) و دیگر مراجع عظام و علمای مبارز خطر را درک کرده و به مخالفت با آن برخاستند. در افشای این ماجرا شهید اسلامی و دیگر همرزمانش تلاش گسترده ای نمودند. ارتباط با امام و سایر مراجع، چاپ و پخش اعلامیه ها و بیانیه ها، گردآوری مردم و برگزاری مراسم ، تماس با عناصر با نفوذ اجتماعی و سفر به قم و انجام راهپیمایی از جمله این فعالیت ها بود. برگزاری مراسم در روز پنجشنبه 7 آذر 1341 در مسجد حاج عزیزالله تهران، حرکت به سوی قم و تجمع در بیت امام خمینی (ره) و راهپیمایی از مسجد اعظم به طرف منزل امام خمینی (ره) در 8 آذر 1341 از جمله این اقدامات بود که هریک تأثیر به سزایی در لغو لایحه انجمن های ایالتی و ولایتی داشت.
لوایح ششگانه ( انقلاب سفید)
از آنجا که تصویب لایحه انجمن های ایالتی و ولایتی یک اقدام انحرافی و پیش درآمد انقلاب سفید بود و به قصد شناسایی نیروها و ارزیابی میزان حساسیت های به اصطلاح اپوزیسیون و مخالفین دولت انجام گرفته بود، طولی نکشید که شاه مستقیماً به میدان آمد و در تاریخ 19 دی ماه 1341 ، یعنی به فاصله کمتر از دو ماه پس از پایان غائله انجمن های ایالتی و ولایتی، لوایح ششگانه انقلاب سفیدش را به اصطلاح به رفراندوم گذاشت و طی نطقی ضمن اعلام اصول ششگانه آن، از مردم خواست به آن رأی دهند. پس از طرح موضوع رفراندوم، علما و روحانیون مخالفت خود را با آن اعلام داشتند. با صدور و پخش اعلامیه های علما و مراجع قم به خصوص اعلامیه حضرت امام خمینی(ره)، اعتراض و ناراحتی شهرهای مختلف ایران و از جمله قم را فرا گرفت. شهید اسلامی و یارانش با تلاشی گسترده ضمن چاپ و توزیع اعلامیه امام (ره) اقدام به تعطیلی بازار و راه اندازی تظاهرات در تهران نمودند که به درگیری با پلیس انجامید.


فاجعه خونین مدرسه فیضیه
سال 41 با تمام قضایا و ماجراهایی که در آن اتفاق افتاده بود به پایان رسید، اما مقاومت علما و مراجع در مقابلرفراندومساختگی شاه هنوز ادامه داشت. شهر قم آبستن حوادثی خونبار بود. مردم قم به رهبری علما و روحانیون مبارز، ضمن تعطیل کردن بازار به طرف منزل امام(ره) و دیگر مراجع حرکت نمودند. مزدوران شاه در میدان آستانه به مردم حمله کردند و درگیری ایجاد شد. سراسر شهر قم یک پارچه قیام شد و رژیم به ناچار از نیروهای ارتش کمک خواست. نیروهای اعزامی و مأموران شهربانی با هجوم وحشیانه به مدرسه فیضیه، دهها نفر را شهید و مجروح کردند.
هیئت های مؤتلفه اسلامی
تا قبل از واقعه پانزده خرداد  همه فعالیت های سیاسی و مبارزاتی شهید اسلامی به همراه شهید حاج صادق امانی و برخی دیگر در قالب هیئت مسجد شیخ علی بود. به غیر از این هیئت، هیئت های دیگری نیز نظیر هیئت مسجد امین الدوله و هیئت اصفهانی ها فعالیت داشتند، و با امام مرتبط بودند. در واقع این گروه ها هر کدام به صورت جمعیت های پراکنده تحت رهبری امام خمینی (ره) به فعالیت مشغول بودند. امام (ره) در اوائل سال 42 این گروه ها را با هم آشنا و مرتبط ساخته و از این ارتباط، هیئت های موتلفه اسلامی به وجود آمد. این سه گروه قبل از ائتلاف، فعالیت هایی نظیر چاپ و پخش اعلامیه های مراجع و علما، برگزاری تظاهرات، راهپیمایی ها، برپایی مجالس و سخنرانی به صورت پراکنده داشتند؛ پس از ائتلاف کارهای مذکور به صورت منظم و تشکیلاتی انجام گرفت.
در ادامه از هر هیئت چهار نفر و در مجموع 12 نفر به عنوان شورای مرکزی مؤتلفه تشکیل گردید. از گروه مسجد شیخ علی، شهید اسلامی به همراه شهید امانی، شهید لاجوردی و حاج حسین رحمانی معرفی گردیدند. معمولاً سازمان ها و احزاب ابتدا اساسنامه و مرامنامه خود را تنظیم و منتشر کرده، افراد را به آن دعوت می نمایند؛ اما از آنجا که تشکل مؤتلفه برخاسته از درون مردم بود، مدت ها پس از شکل یابی و تشکیل حوزه های ده نفری بود که به تنظیم اساسنامه پرداخت و این اساسنامه توسط شهید اسلامی و حاج مهدی شفیق تنظیم و توسط شهید دکتر بهشتی  و شهید دکتر باهنر تصحیح شد و پس از شور در حوزه های اصلی و شوراهای مرکزی هیئت های سه گانه، به تصویب سازمان مرکزی رسید.

محرم سال 42
عاشورای سال 42 با عاشوراهای سال های دیگر متفاوت بود. مردم با رهنمود امام خمینی (ره) به دنبال فرود آوردن ضربه ای دیگر بر رژیم شاه بودند. صبح عاشورا سیل جمعیت در تهران با شعارهایی که توسط شهید حاج صادق امانی سروده شده بود از مبدأ راهپیمایی یعنی مسجد حاج ابوالفتح در میدان قیام حرکت نمودند. پلیس از ابتدای صبح مسجد را در محاصره گرفته بود، اما سیل جمعیت آنان را به وحشت انداخت و نتوانستند مقاومتی کنند. پس از هماهنگی های لازم جمعیت به طرف دانشگاه تهران به حرکت درآمد. شهید اسلامی می گوید:
از کارهای مهم این جمعیت( مؤتلفه اسلامی) ترتیب یک راهپیمایی بزرگ در عاشورای قبل از 15 خرداد بود که از همه دسته جات مذهبی دعوت کردیم که در این راهپیمایی شرکت کنند. و امام هم تایید کردند و مخصوصاً یکی از شعارهای ما را اصلاح کردند. این راهپیمایی اثر به سزایی در برخورد با رژیم داشت وشعارها عموماً ضد رژیم بود. شعاری که در این راهپیمایی داده می شد به وسیله مرحوم صادق امانی ساخته شده بود.

گفت عزیز فاطمه
 
 نیست ز مرگ واهمه
 
 
تا به تنم روان بود
 
زیر ستم نمی روم
 
 
خمینی خمینی خدا نگهدارتو
 
بمیرد بمیرد دشمن خونخوار تو
 
 


جمعیت نزدیک کاخ (شاه) که رسید شعار باز هم عوض شد مردم با کوبیدن پا به زمین و با مشت گره کرده فریاد می زدند:

تا مرگ دیکتاتورها نهضت ادامه دارد.
در ابتدا دستگاه عده ای از مأمورینش را فرستاده بود در مسجد حاج ابوالفتح خیابان ری اول مولوی که مانع از حرکت این دسته شود ولی هجوم جمعیت موجب شد که در مسجد را شکستند و در آنجا جمع شدند و رژیم نتوانست مانع این راهپیمایی شود و دلیل آن هم این بود که آن روز عاشورا بود و احساسات مردم قوی و تند بود.
قیام پانزده خرداد
پس از سخنرانی افشاگرانه امام خمینی(ره) در عصر عاشورای سال 42، کماندوها و چتربازان رژیم در تاریکی شب وارد قم شدند و در ساعت 3 بعد از نیمه شب 15 خرداد 1342 در مدت کوتاهی اطراف منزل امام را به محاصره در آوردند. امام (ره) که در منزل حاج آقا مصطفی استراحت می کردند متوجه اوضاع شد و خود را معرفی کرد. مأموران رژیم بلافاصله ایشان را دستگیر و سوار اتومبیل کردند و عازم تهران شدند. خبر دستگیری امام به سرعت پخش و منجر به حوادث روز بعد گردید.
سالگرد قیام 15 خرداد
در سالگرد قیام 15 خرداد شورای مرکزی هیئت های مؤتلفه اسلامی به جهت زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهدای 15 خرداد و روشن نگه داشتن مشعل مبارزه، با استفاده از تجربه گذشته خود در راه اندازی تظاهرات و راهپیمایی تصمیم به برپایی راهپیمایی در ایام تاسوعا و عاشورا گرفت.
شهید اسلامی در نقل خاطراتش می گوید:
سال بعد در سالگرد 15 خرداد اعلامیه ای با امضای 4 نفر از علما به رهبری امام صادر شد و یک راهپیمایی گرچه کوچکتر از سال قبل ولی متشکل تر و فشرده تر، مرکب از قشرهای مختلف جامعه از جمله دانشجویان، بازاریان و کارگران برپا شد. این راهپیمایی یک باره از زمین جوشید. به این ترتیب که با قرار قبلی و با بلند کردن پرچم، افرادی که قبلاً آماده شده بودند اطراف پرچم ها جمع شدند و حرکت کردند. وقتی پلیس خبر شد که راهپیمایی به نزدیک مجلس شورا رسیده بود و در آنجا حمله پلیس آغاز شد و 50 نفر منجمله شهید عراقی را دستگیر کردند که حدود دو ماه در زندان شهربانی بود و پلیس نتوانست خط جمعیت های مؤتلفه را کشف کند و حتی ارتباط ایشان را با قضایای 15 خرداد سال قبل بیابد.
اعدام انقلابی منصور
پس از تبعید امام خمینی (ره) و فرزند بزرگوارشان حاج آقا مصطفی به ترکیه، روحانیون روشن ضمیر و آگاه به افشاگری پرداختند. بسیاری از آنان دستگیر، محاکمه و به زندان های متفاوتی محکوم شدند.
هیئت های مؤتلفه اسلامی نیز به نوبه خود در صدد مقابله با این حرکت رژیم برآمد. این بار قرعه به نام شاخه نظامی مؤتلفه افتاد و شهیدان امانی و عراقی به عنوان مسئولان شاخه نظامی، اجرای طرح اعدام منصور را به عهده گرفتند. پس از فراهم کردن مقدمات کار نظیر اخذ حکم ارتداد منصور از مراجع، تعیین نفرات و چگونگی عملیات، در صبح روز اول بهمن ماه سال 1342 شهیدان محمد بخارایی، مرتضی نیک نژاد و رضا صفار هرندی به فرماندهی شهید حاج صادق امانی در مقابل مجلس شورای ملی به زندگی سراسر ننگین حسنعلی منصور خاتمه دادند.

دستگیری
با دستگیری عاملین اعدام منصور، علیرغم مقاومت مردانه آنان، سایر اعضای هیئت های موتلفه اسلامی پس از چندی دستگیر و بازداشت شدند.
شهید اسلامی شرح ماجرا را چنین بیان می کند:
«یک ماه پس از دستگیری قاتلین منصور، مرا دستگیر کردند. البته قبلاً یک بار دیگر در همان روزهای اول بعد از اعدام منصور به منزل ما مراجعه کردند ولی چیزی دستگیرشان نشد، اما یک ماه بعد من را دستگیر کردند. در حالی که آخرین نفر از اعضای اصلی بودم.»
وی پس از دستگیری و صدور قرار بازداشت موقت توسط اداره دادرسی ارتش، در مورخه 15/12/43 در زندان قزل قلعه زندانی شد. ماموران ساواک با قرار دادن او در سلول انفرادی، اعمال شکنجه و بازجویی های مداوم سعی در شناسایی عوامل اصلی اعدام منصور و تشکیلات مؤتلفه داشتند.

آزادی
شهید اسلامی پس از طی دوران محکومیت در تاریخ 5/12/45 از زندان آزاد گردید. اداره کل سوم ساواک طی نامه ای به ساواک تهران چنین اعلام کرد:
«نامبرده بالا( محمدصادق اسلامی) از اعضا سازمان مرکزی و فعالین سرسخت هیئت مؤتلفه اسلامی بوده که به همین اتهام دستگیر و به دو سال حبس تأدیبی محکوم گردیده است.

اینک طبق اعلام شهربانی کل کشور مدت محکومیت مشارالیه در تاریخ 5/12/45 خاتمه و از زندان آزاد گردیده است.

با ایفاد یک قطعه عکس وی خواهشمند است دستور فرمایید به منابع مربوطه آموزش داده شود که اعمال و رفتار و تماس های مشارالیه را تحت نظر قرار داده و به محض مشاهده فعالیت مضره و مشکوکی، مراتب را به موقع به این اداره کل اعلام دارند.»

شهید اسلامی پس از آزادی به عنوان مسئول فروش در مغازه حاج حسین مهدیان که لوله و اتصالات چدنی می فروخت مشغول به کار شد و در سال 48 به عنوان مدیر فروش شرکت پارس متال به خدمت گرفته شد. پس از مدتی کار در آن شرکت به دلیل این که گفته بودند باید کراوات بزند و منشی زن داشته باشد، استعفا داد. پس از آن در شرکت قائمیان ( لعاب قائم) مشغول به کار شد و اندکی بعد به عنوان عضو هیئت مدیره و مدیرعامل آن شرکت انتخاب شد.

این شرکت که در شهر ری واقع بود توسط افراد خیرخواه و بازاری، که عمدتاً از اعضای مؤتلفه بودند راه اندازی شده بود تا درصدی از سود آن را برای امور اجتماعی و مبارزاتی هزینه نمایند و از طرفی زندانیان سیاسی پس از آزادی، در آن به کار بپردازند و معاش خود را تامین کنند. ساواک در گزارش خود، آخرین وضعیت شهید اسلامی را چنین بیان می کند:

«نامبرده فوق (محمدصادق اسلامی) حدود یک سال است به سمت مسئول و مدیر عامل شرکت لعاب قائم واقع در کیلومتر یک جاده ورامین که با سهام حدود دویست نفر و حدود یکصد و بیست نفر کارگر تشکیل شده و انواع کتری و قوری های لعابی می سازد تعیین گردیده و آدرس محل سکونت وی تهران خیابان عین الدوله کوچه مظاهر، کوچه درختی پلاک 37 می باشد. یاد شده اغلب در تهران دنبال کارهای جاری شرکت است و اعمال و رفتار وی تحت مراقبت قرار گرفته و هر گونه خبر واصله در این زمینه به موقع به استحضار خواهد رسید. »

شهید اسلامی در این دوران با شرکت در جلسات مسجد هدایت تهران و ارتباط بیشتر با آیت الله طالقانی، ضمن تقویت بنیه علمی و معرفتی خود با بسیاری از مبارزین ارتباط برقرار کرده بود و فعالیت های مختلفی را در زمینه های سیاسی و فرهنگی انجام می داد. از آن جمله می توان اشاره نمود به:

1-حمایت از زندانیان سیاسی
علیرغم همه خطراتی که ارتباط با زندان سیاسی در پی داشت وی به گرمی از آنان استقبال و مشکلات آنها را برطرف می نمود. ساواک در یکی از گزارش های خود به این قضیه اشاره دارد:
«در ملاقاتی که بین هدایت الله متین دفتری و عبدالمجید گودرزی صورت گرفته، گودرزی اظهار داشته شانه چی و توکلی و اسلامی و سایر همفکرانشان در بازار یک شرکت تعاونی تشکیل داده اند تا به کسانی که زندانی می شوند و از زندان آزاد می گردند و فاقد سرمایه می باشند سرمایه بدهند.»

2- مساجد- هیئت های مذهبی
مساجد و هیئتهای مذهبی پایگاه مناسبی برای تجمع مبارزین، تبادل اخبار و تصمیم گیری بود. دستگاه اطلاعاتی رژیم بر این امر واقف بوده و با گماردن ماموران خود در این مرکز سعی در جمع آوری اخبار و جلوگیری از اقدامات آنان داشت اگرچه بسیاری از این فعالیتها از چشم آنان مخفی مانده و هیچ گاه نتوانستند به آن دست یابند. شهید اسلامی به سبب آشنایی دیرینه ای که با آیت الله طالقانی داشت در این مقطع از دوران مبارزاتی خود در فعالیت های مسجد هدایت تهران که امامت جماعت آن به عهده آیت الله طالقانی بود و همچنین مسجد جلیلی تهران که امامت آن به عهده آیت الله مهدوی کنی بود شرکت داشت. وی در هیئت های مذهبی انصار الحسین، محبان الحسین، بنی فاطمه، مکتب قرآن و برخی هیئت های دیگر عضویت داشت و در جلسات هفتگی آنها شرکت می نمود.
3- شرکت سهامی فیلم در خدمت دین
تقویت و پیشرفت سطح فرهنگی خانواده ها به ویژه خانواده های مذهبی به جهت خنثی سازی و مقابله با فرهنگ وارداتی غرب از جمله مباحثی بود که ذهن بسیاری از افراد را به خود مشغول کرده، پیوسته به فکر ارائه راهکارهای عملی بودند. از این رو شهید اسلامی به همراه شهید رجایی و برخی دیگر اقدام به تأسیس مرکزی به نام شرکت سهامی فیلم در خدمت مردم نمودند. یکی از اقدامات جالب و جذاب این مرکز تهیه فیلم های مفید و به نمایش گذاردن آن برای خانواده ها بود. ساواک در گزارشی به وجود چنین شرکتی اشاره دارد:
«جلسه مجمع عادی شرکت مزبور از ساعت 30/18 الی 30/22 روز سه شنبه مورخه 27/6/52 با حضور 64 نفر از سهامداران در سالن دبیرستان دخترانه رفاه واقع در کوچه مستجاب پشت ساختمان مجلس شورای ملی تشکیل شد. پس از تلاوت آیاتی از قرآن مجید به وسیله محمد صادق اسلامی مدیرعامل شرکت کارخانجات لعاب قائم، حاج مرتضی شفیق 42 ساله که در بازار تهران سه راه قزوینی ها کوچه شرق مسجد مغازه دارد، به مدت 15 دقیقه از کار هیئت مدیره قبلی تشکر نمود و حضار را به انتخاب هیئت مدیره جدید تشویق کرد و قدری در مورد اهمیت وجود این شرکت به منظور رفع نیاز مسلمین و جلوگیری از انحراف اخلاقی آنان صحبت کرد و گفت ما از شرکت فیلم بهره و سود مادی توقع نداریم و سهامی که خریداری شده جزو خیرات محسوب می شود.»

4- بنیاد رفاه و تعاون اسلامی
تاسیس و راه اندازی بنیاد رفاه و تعاون اسلامی از جمله اقدامات شهید اسلامی و دوستانشان بود. این بنیاد به منظور کمک به تامین و بهبود وضع زندگی مادی و معنوی نیازمندان نظیر تهیه ذغال برای فصل زمستان آنها، تهیه کار برای آنها، تاسیس درمانگاه ها، آموزشگاه ها و نشر معارف اسلامی و انتشار و نشر کتب ایجاد گردید.
تشکیل مؤتلفه دوم
شهید اسلامی در اوائل سال 50 به همراه جمعی دیگر از دوستانشان اقدام به پایه گذاری مؤتلفه اسلامی دوم می کنند. پس از فراهم کردن زمینه و برخی مقدمات کار، سازمان مجاهدین خلق (منافقین) طی عملیاتی اعلام موجودیت می کند. اعضای مؤتلفه چون این حرکت و اقدام سازمان را زیر سایه اسلام و قرآن می بینند مجذوب آنان شده و تصمیم به همکاری با آنان می گیرند و امکانات خود را در اختیار آنها می گذارند.
شهید اسلامی در نقل خاطراتش در این باره می گوید:

بزرگترین اشتباهی که مرتکب شدیم این بود که در سال 50 تصمیم به تجدید حیات جمعیت های مؤتلفه به شکل دیگری گرفتیم و 6 ماه فعالیت کردیم و حوزه ها را تشکیل دادیم، بعد مواجه شدیم با کشف سازمان مجاهدین خلق و چون نمود فعالیت و مبارزه آنها بسیار پرجلوه و پرسر و صدا بود، ما هم تحت الشعاع این جنجال و سر و صدا به همکاری با آنها جلب شدیم و تشکیلاتمان را متوقف کردیم و آنچه در مقدوراتمان بود از نیروی مالی و انسانی، در طبق اخلاص گذاشته به حمایت ایشان برخاستیم، بدون دقت در محتوای طرز تفکر و ایدئولوژی آنها و در سال 54 بود که متوجه شدیم آنها دارای انحراف ایدئولوژی هستند و مخلوطی از مارکسیسم و ظواهری از اسلام را انتخاب کرده اند.

با آشکار شدن ایدئولوژی انحرافی سازمان در سال 54 ، شهید اسلامی از جمله افرادی بود که از آنها جدا شد و علیرغم جو حاکم در آن دوران که شدیداً تحت تأثیر منافقین بود با آنها به مبارزه برخاست. منافقین چندین بار وی را تهدید به قتل نمودند و او با خونسردی خاص خود می خندید که اینها چقدر ناشی اند که ما را به شهادت که آرزوی بزرگمان است تهدید می کنند.

آقای احمد احمد در این باره می گوید:

"روزی دل به تنگی غروب داده بودم و در افکار مختلف غوطه می خوردم که ناگاه یاد دوست و یار قدیمی ام شهید محمد صادق اسلامی افتادم. بر آن شدم که فردا به سراغش بروم. او همچنان مدیرعامل شرکت لعاب قائم بود و در بازار نیز دفتری داشت. بازار را برای دیدن او انتخاب کردم و به سراغش رفتم.

شهید اسلامی، مرا به گرمی پذیرفت. پس از مصاحبه و احوالپرسی، جزوه تغییر مواضع ایدئولوژیک سازمان را روی میز گذاشتم و گفتم: اینها( سازمانی ها) مارکسیست شده اند. گفت: من باورم نمی شود. گفتم: ولی این واقعیت دارد. او از شهادت شریف واقفی خبر داشت ولی از تغییر مواضع بی اطلاع بود. گفت: ما چیزهایی شنیدیم، ولی فکر می کردیم که شایعه ساواک باشد. گفتم : نه شایعه نیست، عین حقیقت است. من در داخل آنها هستم و خبر دارم، اگر مرا به عنوان یک دوست قبول داری، حرفم را قبول کن.

شهید اسلامی پس از جدا شدن از سازمان با توجه به اطلاع از شیوه کار آنان دوره جدیدی از فعالیت خود را آغاز نمود: جذب نیروهای مذهبی فریب خورده. محصول تلاش او در این دوره، بازگشت عده ای از نیروهای کلیدی و ارزشگرا بود. تا جایی که گاه برای این کار به شهرستان ها سفر می نمود تا حقایق و انحرافات سازمان را برای آنها بازگو کند.

اجتماع در صحن حضرت عبدالعظیم (ع
)در اواخر تابستان سال 56 عده ای از روحانیون ایرانی مقیم نجف اشرف در اعتراض به جنایات رژیم و ادامه تبعید غیر قانونی امام خمینی (ره) به مدت هفت روز در کلیسای سن مری پاریس دست به اعتصاب غذا زدند. مقارن با این اعتصاب و به منظور حمایت اعتصاب کنندگان، تجمعی اعتراض آمیز در صحن حضرت عبدالعظیم (ع) در تهران برپا گردید. در این مجلس بود که شهید اسلامی بدون توجه به خطرات موجود دعایی خواند و به صراحت از امام خمینی (ره) اسم برد و ایشان را دعا کرد.
دستگیری مجدد
در پی شهادت حاج آقا مصطفی خمینی در آبان سال 56 شهید اسلامی از پیشتازان تشکیل مجالس ختم، هفت و چهلم ایشان بود و فعالیت چشمگیری در بهره برداری از این قضیه نمود. در همین دوران بود که اسلامی به همکاری خود با شهید اندرزگو وسعت بیشتری بخشید و در کار وارد کردن اسلحه و رساندن آن به مبارزان واقعی مسلمان و تشکیل شبکه های نظامی برای نابود کردن رژیم و حتی اعدام انقلابی شاه سخت کوش بود. ساواک با کنترل تلفن جمعی از دوستان شهید اندرزگو پی به ارتباط ایشان با آن شهید برد و همین امر منجر به دستگیری ایشان در تاریخ 3/6/57 (یعنی یک روز بعد از شهادت شهید اندرزگو) گردید.
آزادی از زندان
قرار بازداشت شهید اسلامی پس از دو ماه و اندی در مورخه 15/8/57 به قرار التزام عدم خروج از حوزه قضایی تهران تبدیل و وی از زندان آزاد شد. این ایام مقارن بود با روزهای پرفراز و نشیب انقلاب اسلامی. شهید اسلامی بلافاصله پس از آزادی به صف مبارزین پیوست و در برپایی و راه اندازی راهپیمایی های عظیم مردمی، برگزاری مجالس بزرگداشت شهدا و نشر و توزیع اعلامیه های امام(ره) نقش فعالی را ایفا نمود و در ذیل بسیاری از اعلامیه ها که علیه اقدامات رژیم منتشر می شد، اسم ایشان دیده می شود.
انقلاب اسلامی
پس از به ثمر رسیدن انقلاب، شهید اسلامی همچون گذشته در پذیرش مسئولیت های مختلف و طاقت فرسا در صف مقدم قرار داشت و هیچ گاه ضعف و سستی از خود نشان نداد. با تشکیل حزب جمهوری اسلامی به عضویت شورای مرکزی حزب درآمد، ابتدا مسئول واحد استان ها و شهرستان ها و پس از آن مسئول شاخه اصناف حزب گردید. با حکم آیت الله مهدوی کنی تا دی ماه 58 در کمیته مرکزی انقلاب اسلامی فعالیت داشت. با حکم شورای انقلاب مسئول نظارت بر اندوخته اسکناس بود و در نهایت بنا به پیشنهاد شهید رجایی به عنوان وزیر بازرگانی معرفی گردید که این انتخاب با مخالفت بنی صدر مواجه شد و به ناچار، در کسوت معاونت هماهنگی پارلمانی وزارت بازرگانی- در واقع- کار وزیر را انجام می داد.
روزنامه انقلاب اسلامی به نقل قول از یکی از نمایندگان دوره اول مجلس شورای اسلامی نوشت:

وزارت بازرگانی همین طور است، در وزارت بازرگانی آقای اسلامی به عنوان وزیر پیشنهاد شده که آقای رئیس جمهور (بنی صدر) نپذیرفت. بعد وی را به عنوان معاون آنجا گذاشتند. معاونی که حق حضور در جلسات هیئت دولت، طرح لوایح و تمام وظایفی که یک وزیر انجام می دهد را دارد.

شهادت
«انقلاب ما در شرایطی به سر می برد که نیاز شدید به شهیدان و خون های پاک دارد. بگذار ما ناقابل ها برویم و فدای اسلام بشویم تا آنها که در تداوم نهضت مؤثرترند باقی بمانند و این بار گران را به سر منزل مقصود رسانند.»
این جملات را شهید اسلامی در آخرین روزهای زندگانی اش (5/4/1360) بیان کرده بود و دو روز بعد به آن جامه عمل پوشاند. تقدیر چنین رقم خورده بود که وی به همراه دوست و مرادش شهید مظلوم بهشتی در هفتم تیر سال 1360 در انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری توسط منافقین کوردل به شهادت برسد.

ویژگی های اخلاقی
فرزند شهید اسلامی در خصوص سجایای اخلاقی ایشان چنین می گوید:
وی در خانواده چند خصوصیت داشت: یکی اینکه اگر بستگان جمع می شدند مسائل اعتقادی- اجتماعی و سیاسی را مطرح می کرد و این را حتی از کودکی به یاد دارم و بعد هم برای بستگان جلسه ای ترتیب می داد و از بعضی روحانیون که مسئول بودند دعوت می نمود. در منزل مواقعی که با کودکان برخورد می کرد، متناسب با حال آنها رفتار داشت نه اینکه خود را بگیرد و ابا کند از شوخی و بازی با کودکان. به هیچ عنوان حاضر نبود وسیله ای تشریفاتی برای منزل خریده شود. خودش بسیار ساده و بی آلایش بود و حتی تا قبل از سرپرستی وزارت بازرگانی، از دوچرخه برای رفتن به جلسات و کار استفاده می نمود و از پرخوری و اسراف پرهیز می کرد. با رساله عملیه کاملاً آشنا بود و اکثر نزدیکان سؤالات شرعی خود را از وی می پرسیدند. بسیار صادق و راستگو بود، در انجام جلسات و قرارها بسیار منظم بود.

پس از انقلاب به دستور شهید رجایی برای موضوعی به خارج از کشور می روند. در آنجا هوا خیلی سرد بوده و ایشان فقط با یک کت و شلوار رفته بودند و دوستان وی دائم اصرار می کنند که از اینجا پالتویی بخرید ولی ایشان می گویند آیا من به عنوان مسئول بازرگانی از پول بیت المال برای خودم امکانات تهیه کنم؟

 هنگامی که از طرف شهید بهشتی برای بررسی وضع آذربایجان و تبریز و هم برای این که نمایندگان را برای مجلس شناسایی کنند از طرف حزب به آذربایجان رفته بودند و مدت یک ماهی آنجا بودند یک بار ما با والده رفتیم ببینیم ایشان چکار می کنند؛ دیدیم در یک اطاق محقر و کوچکی در یک مسافرخانه با چند کتاب به سر می برند.



:: مرتبط با: ویژه نامه دهه فجر ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/11/22
زمان : 04:02 ق.ظ
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات