۷۶۰۳میلیونها نفر در راهپیمایی امروز فریاد زدند:
نظرات |

میلیونها نفر در راهپیمایی امروز فریاد زدند:
بارزگان، بازرگان، نخست‌وزیر ایران


پنج شنبه، 19 بهمن – روزنامه کیهان

راهپیمایی به نفع مهندس بازرگان نخست‌وزیر منتخب امام خمینی، تهران و دیگر شهرهای ایران را امروز تبدیل به دریایی پرتلاطعم کرد. در حالیکه از میدان فوزیه تا میدان آزادی را فرشی از مردم پوشانده بود، خبرهای رسیده از شهرستان‌ها حاکی است.

که تمامی شهرها و حتی پاره‌ای از روستاها عرصه عظیم‌ترین راه‌پیمایی و تظاهرات خیابانی بود. شعارها چون غرش رعد و برق برفراز شهرها، بازرگان را تایید می‌کرد و پرچم‌ها و پلاکارد‌های رنگارنگ در وزش توفان از شعارها و فریادها و صدای سنگین گام راه پیمایان که شبیه رژه بود، تکان می‌خورند. صدها خبرنگار داخلی و خارجی و صدها عکاس و فیلمبردار در طول مسیر راه‌پیمایی عظیم امروز تهران فعال بودند، در اینحال تمامی پنجره‌ها و بالکن‌های انباشته از جمعیت بود. مردم از پنجره‌ها دست تکان می‌دادند و با شعار راه‌پیمایان را همراهی می‌کردند.

صدها هزار زن و مرد و پیر و جوان و خیل کودکان و خردسالان سحرگاه امروز با حضور در خیابان‌ها، کوچه‌ها و میدان‌های تهران هسته‌های مرکزی یکی دیگر از بزرگترین راه‌پیمایی‌های تاریخی ایران را برای تایید مهندس بازرگان تدارک دیدند. حضور بی‌وقفه صدها هزاران نفر در میادین بزرگ تهران: سپه- بهارستان- فردوسی- 24 اسفند و فوزیه در اولین ساعات بامدادی تهران ابری را غرق در روشنی و نور آزادی کرد:

«مهدی بارزگان مرد خدا، خادم خلق، محبوب ایران است.»

میلیون‌ها نفر فریاد می‌زدند: بازرگان، بازرگان، نخست‌وزیر ایران:

با این شعارها تهران یکبار دیگر یکی دیگر از بزرگترین راهپیمائی‌های تاریخ ایران را تکرار کرد.

تجمع گروه‌های مختلف راهپیما برای تأیید دولت منتخب امام خمینی در میدان فوزیه از ساعت 5/6 صبح آغاز شد و تا ساعت هفت تعداد جمعیت حاضر در این میدان به 20 هزار نفر می‌رسید. این جمعیت که هر لحظه به تعداد آن اضافه می‌شد تا ساعت 8 ضمن دادن شعار میدان را دور می‌زند، در این ساعت اولین گروه راهپیمایان حرکت خود را بسوی میدان آزادی آغاز کرد و در این ساعت تعداد جمعیتی که به این میدان رسیده بود به 200 هزار نفر می‌رسید.


قبل از این ساعت گروه‌های مختلفی در مسیر اکباتان و خیابان‌های اطراف بسوی میدان بهارستان در حرکت بودند و در ادامه این مسیر بسوی میدان فوزیه در خیابان ژاله کارکنان بیمارستان شفا یحیائیان در جلو بیمارستان اجتماع کرده بودند و در صفوف خود شعارهائی در دست داشتند: درود بر خمینی- سلام بر بازرگان.

نرسیده به میدان ژاله به چند همافر جوان برخوردیم که یکی از آنان که بی‌کلاه بود و یک کت شخصی روی لباس نظامیش پوشیده بود گفت: بنویسید همافرها هم امروز همه در راهپیمایی شرکت می‌کنند وی اضافه کرد جزء گروه همافرهای مهرآباد جنوبی- پایگاه شماره 3- و در قسمت نگهداری هواپیما هستم.

در میدان ژاله دهها گروه کوچک و بزرگ راه‌پیما بسوی میدان فوزیه در حرکت بودند. در تمام این مسیرها انتظامات راهنمایان و انتظامات جامعه روحانیت نظم عبور و مرور مردم را به عهده داشتند. راهپیمایان شعارها و پلاکارت‌هایی بزبان فارسی و انگلیسی حمل می‌کردند:

درود بر خمینی- درود بر بازرگان.

از سه راه صفا بسوی فوزیه ورود اتومبیل‌ها به این میدان ممنوع بود و تمام راه‌ها بر روی وسائط نقلیه موتوری بسوی میدان بسته بود.


لینک مطالب مرتبط:
پشتیبانی شیعیان پاکستان از امام خمینی

اخطار شدید امام خمینی تصمیم آخر را می گیرم

فتوای امام خمینی

محاصره رادیو

ژنرال هویزر از ایران رفت

نامه های جعلی تهدید آمیز تحرکات عوامل رژیم سابق است

پیشنهاد انتقال جتهای اف 14 ایران به مصر



:: مرتبط با: ویژه نامه دهه فجر ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/11/22
زمان : 05:02 ق.ظ
۷۶۰۲کسی که می گوید اعتصاب باقی بماند خائن است
نظرات |

کسی که می گوید اعتصاب باقی بماند خائن است


28

بهمن 1357- روزنامه اطلاعات
حضرت آیت الله خمینی بعد از ظهر روز پنجشنبه در اجتماع بازرگانان و اصناف و پیشه وران از آنان خواستند که اعتصاب ها را بشکنند و از روز شنبه بر سر کار بروند.

متن سخنان امام خمینی به این شرح است:

بسم الله الرحمن الرحیم

درود بر ملتی که در انقلابش چنان حفظ نظم کرد که چشم های دنیا را خیره کرد. انقلاباتی که در دنیا واقع شده است بقدری شدید است و بقدری خون ریزی در آن شده است که نمی توان نادیده گرفت. در این انقلاب مذهبی شما – در این انقلاب اسلامی انسانی شما- بحمدالله ضایعات بسیار کم بود، برای اینکه حفظ ایمان شما را وادار کرده بود با ظلم مخالفت کنید، شیطان از این عمل شما دور بود.

نظر خدای تبارک و تعالی با شما بود، نظر امام زمان (سلام الله علیه) با شما بود. من از شما ملت عظیم تشکر می کنم که در مواقعی که گرفتاری اسلام زیاد بود و خطر واقع بود از برای اسلام و مسلمین قیام کردید، نهضت کردید، زحمت کشیدید، خون دادید، جوان دادید و شر ظلم را از سر خودتان کوتاه کردید. دستگاه ظلم دو هزار و پانصد ساله را منهدم کردید، قوای بزرگ عالم که طرفداری و پشتیبانی می کردند از این رژیم فاسد عقب نشاندید، نتوانستند کاری بکنند. تا اینجا که آمدید جوانمردانه، شجاعانه تمام قشرها در این مطلب سهیم بودند و الان قدم ثانی است که شما باید بردارید و آن قدم سازندگی است، قدمی است که در این قدم باید همه با هم شرکت نمایند و ایران خراب را آباد کنند. باید دست بدست هم بدهید، الان که قوای انتظامی ملحق شد به ملت اسلام و در پناه اسلام واقع شد به قوای ارتشی و چه شهربانی و چه ژاندارمری و چه سایر قوائی که ملحق شده به ملت و در پناه اسلام واقع شدند احدی از مردم حق تعرض به آنها ندارد تعرض به آنها تعرض به دول اسلامی است- تعرض به دولت اسلامی تعرض به خداست. آنهایی که مسئول خرابکاری هستند و تعرض می کنند به مراکز عمومی به سفارتخانه ها- به جاهای دیگر به منازل اشخاص- اینها خائن هستند از اینها باید جلوگیری کرد. اگر سرجای خودشان ننشستند من ملت را آگاه می کنم که با آنها چه بکنند. اسلحه هائی در دست مردم است باید به کمیته برگردد، تا با یک نظم خاصی بین اشخاص معین پخش شود. اگر دیدید که شلوغ کاری هائی می شود در مملکت- هر کس هر جا هست موظف است جلوگیری کند از خرابی ها، جلوگیری کند- اگر حمله شد به یکی از منازل مردم چه منازل شخصی و چه منازلی که مربوط به دولت است موظفید که جلوگیری کنید نباید بگذارید هرج و مرج بشود، شیاطین می خواهند منعکس کنند که ایران قابل دموکراسی نیست، ایران قابل عدالت نیست، ایران قابل آزادی نیست، باید ای برادران من نگذارید که این مساله پیش بیاید و این گفتارهای نامربوط گفته بشود. باید آرامش را حفظ کنید همه شما موظفید برای حفظ شهر الان که یک شهری است انقلابی باید همه شهر- همه افراد مومنین و مسلمین با هم تشریک مساعی کنند و از این اشراری که می خواهند شلوغ کاری بکنند، می خواهند منازل مردم را غارت کنند جلوگیری کنند. نگذارید که چهره ملت ما تحریف و ملت ما پیش ملت های دیگر خجل بشود. الان تمام ملت های دنیا، تمام دول دنیا چشمشان به ایران دوخته شده که ایران در این انقلاب چه می کند- آیا بعد از انقلاب و سرنگونی رژیم منحط چه خواهد شد- آیا یکمرتبه هرج و مرج خواهد شد- آیا تجزیه خواهد شد؟ نگذارید که این حرفها را بزنند. نگذارید که این هرج و مرج ها واقع بشود.

همه مردم موظفند در این معنی اسلحه ها را اگر در دست اشرار است بگیرند، از آنها ولو به کشتن آنها باشد- اشرار را راه ندهید به خودتان، اعتصابات از روز شنبه باید شکسته بشوند نه اجازه، حکم است. بعضی از شلوغ کارها می خواهند بعضی اعتصابات را حفظ کنند که نهضت را زمین بزنند. تا الان اعتصابات در خدمت نهضت بود، از حالا به بعد شکستن اعتصاب در خدمت ملت است اگر کسی وسوسه کرد و گفت که اعتصاب فلان باید باقی باشد خائن است، تو دهنی باید بخورد. از روز شنبه تمام اعتصابات سرتاسر کشور باید شکسته بشود. مردم بروند مشغول کارشان بشوند ولی مواظب باشند، هوشیار باشند در عین حالی که هر کس سر کار خودش است هوشیار باشد که شلوغ کارها- چپاول چی ها که الان در بین شهر شما و سایر شهرستان های ایران آمده اند و چپاول می کنند هوشیار باشید و از آنها جداً جلوگیری بکنید من ثانیاً سفارش قوای انتظامی را تکرار می کنم،

قوای شهربانی باید برگردند به محل خودشان.آنها که در این انقلاب رفته اند برگردند به محل خودشان، در امان هستند و کسی حق ندارد به آنها تعرض کند. قوای نیروی هوائی- همافرها همه اینها- تمام ارتش و قوای انتظامی- ژاندارمری همه برگردند به محل خودشان و مردم پشتیبان آنها باشند. چنانچه آنها هم از مردم هستند و نظم را هم شما و هم قوای انتظامی با هم برادرانه باید حفظ بکنید- من از خدای تبارک و تعالی صحت و سلامت شما را و عظمت اسلام و مسلمین را خواهان هستم و السلام علیکم و رحمت الله و برکات


دیدار و گفتگو
آقای شیخ معتصم رهبر طریقه نقشبندیه در ایران عراق و ترکیه که در کردستان و در شهر سنندج اقامت دارند باتفاق جمعی از علمای مناطق مختلف کردستان دیداری با حضرت آیت الله امام خمینی داشتند در این دیدار ایشان ضمن شرکت خود در مبارزات ملی و اسلامی مردم ایران راجع به وحدت کلمه بین تشیع و تسنن و تجزیه ناپذیری رهبری امام خمینی مطالبی گفتند و قویاً شایعه تجزیه طلبی را تکذیب کردند و وفاداری خود را نسبت ه جمهوری اسلامی به رهبری امام خمینی اعلام داشتند.


ملاقات دانشگاهیان
صبح دیروز در محل اقامتگاه امام 150 نفر از اساتید دانشگاه و همچنین مدیرعامل بانک صادرات بطور جداگانه با امام ملاقات و مذاکراتی انجام دادند گفته شد این ملاقات بخاطر بازگشایی دانشگاه ها و بانک صادرات بوده است.



:: مرتبط با: ویژه نامه دهه فجر ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/11/22
زمان : 05:02 ق.ظ
۷۶۰۱چریک و چروک
نظرات |

چریک و چروک

در شرایطی مرا از بیمارستان به زندان کمیته مشترک، در زیرزمین ساختمان شهربانی، بردند که بدنم سراسر جراحت و پای چپم تا کمر در گچ بود و چون هنوز گچش خیس بود حسابی اذیتم می کرد. آنجا خیلی تاریک و نمور بود و هوای بسیار کثیفی داشت. طوری که نگهبان طاقت تحمل آنجا را نداشت و به اجبار و زور در آنجا نگهبانی می داد. ابتدا مرا کشان کشان به سلولی بردند که نزدیک به زیرزمین بود. شرایط سخت و بدی را پشت سر گذارده به لحاظ روحی و جسمی وضع بسیار بدی داشتم. دائماً در حالت دلهره، اضطراب، ترس  و وحشت به سر می بردم. با شنیدن کوچک ترین صدایی تکان می خوردم، فکر می کردم که به سراغ من می آیند تا از من بازجویی کنند. مثلاً وقتی صدای تلفن می آمد و افسر نگهبان می گفت: «گوشی» فکر می کردم که می گوید «شاهی»! این قدر متوهم و متوحش بودم.

به لحاظ جسمی هم به هیچ وجه قادر به ایستادن نبودم و گچ خیس که از پایم تا بالای کمرم کشیده شده بود طاقت از کف داده بودم. بازجویی ها و شکنجه ها در اینجا هم ادامه یافت. هر وقت مرا برای بازجویی می بردند مثل یک جنازه روی زمین می کشیدند.

هنگام بالا بردن از پله ها سرم از پله ای به پله دیگر می خورد و در آن مدت که بازجویی ها ادامه داشت سرم همیشه ورم کرده بود. بازجویی در یک سالن انجام می شد. چند نفر بالای سرم جمع می شدند و اذیت و آزارم می کردند. یکی آب دهان به صورتم می انداخت، دیگری آتش سیگار می ریخت و آن دیگری آب دماغش را به روی من تخلیه می کرد.

بعد از دستگیری، وقتی مرا به بیمارستان بردند لباسهایم در اثر جراحات و زخم ها، خونی و کثیف بود که همه را تکه تکه کرده و از تنم در آورده بودند. و قبل از اینکه مرا به کمیته بیاورند پیراهن و شلواری از بیمارستان به من دادند که جلو پیراهن هیچ دکمه نداشت و شلوار هم با آن وضع پا و گچ پا در تنم نمی ایستاد و خیلی زود در سلول پاره شد و من هم آنها را در آورده دور انداختم. گاهی که مرا برای بازجویی می بردند چون هیچ لباسی به تن نداشتم مرا لخت و عور به روی زمین سرد می نشاندند و هر چه التماس می کردم که یک تکه کاغذ یا مقوایی بدهند تا بر روی آن بنشینم فایده ای نداشت. گاهی از صبح تا ظهر روی زمین سرد می نشستم و به راستی خیلی اذیت می شدم و سرما تا عمق وجودم نفوذ می کرد. به این هم بسنده نمی کردند. گاهی یکی از آنها می آمد و پایم را باز می کرد تا همه جایم پیدا شود. بعد مسخره ام می کردند و می خندیدند یکی می گفت: چریک چطوری؟ دیگری می گفت: چروک چطوری؟ حسابی هتک حرمتم می کردند و از هیچ اذیت و آزار و توهینی فروگذار نبودند. بدتر از یک حیوان رفتار می کردند. خیلی غیرانسانی! می خواستند به لحاظ شخصیتی خردم کنند چون هنوز زمستان تمام نشده بود و هوا خیلی سرد بود. هوای زیرزمین و تاریکی هم بر شدت سرما می افزود. و من مجبور بودم با یک پتو در سلول سر کنم. سعی داشتم که غذا نخورم و فقط با خوردن آب برخی خورشها و یا آب آشامیدنی سد جوع کنم تا برای دفع نیاز به دستشویی پیدا نکنم. چرا که من با همان وضع و حال نماز می خواندم و دفع هم به حالت ایستاده ممکن نبود و نمی توانستم طهارت کنم. ترجیح می دادم که فقط به خوردن آب اکتفا کنم.

در سلول به غیر از یک پتو، یک کاسه سه کاره داشت. آن کاسه هم ظرف غذا بود و هم ظرف آب. گاهی هم که نمی گذاشتند به دستشویی بروم، از آن برای تخلیه ادرار استفاده می کردم. یعنی از یک طرف با آن کاسه آب و غذا می خوردم و از طرفی هم در مواقع اضطراری در آن ادرار می کردم. چرا که نگهبان ها در مورد من سخت گیری های بی حدی می کردند و تقریباً از من می ترسیدند. به آنها گفته بودند که این آدم دو تا پاسبان را کشته است، لذا آنها به چشم یک قاتل به من نگاه می کردند. گاهی خود به قصد کشت و انتقام جویی مرا می زدند و توجهی به خواسته ها  و نیازهایم نداشتند. روزی دو بار هم بیشتر اجازه نمی دادند که به دستشویی بروم. در این فرصت کاسه ادرار را به دستشویی برده خالی می کردم. یک بار در همین دفعات که کاسه را با خود به روی زمین می کشیدم، ادرار لب پَر شد و مقداری از آن روی زمین راهرو ریخت که نگهبان آمد و بقیه آن را روی سرم خالی کرد. یک دفعه جا خوردم. آن قدر کارش زننده و غیرقابل تحمل بود که نمی دانستم گریه کنم یا فریاد بزنم، بغض بدجور گلویم را می فشرد. یک بار دیگر هم که این اتفاق افتاد، نگهبانها آمدند بقیه ادرار را هم در راهرو ریختند. آن گاه مرا مثل بوم غلتان روی آن می غلتاندند تا زمین را خشک کنند. بعد از این جریان که حسابی روحم را آزردند احساس می کردم که شخصیتم را به لجن کشیده اند و دیگر این کار را نکردم. در عوض ادرار درون کاسه را در گوشه های سلول می ریختم و یا به دیوار آجری آنجا می پاشیدم تا جذب و خشک شود. لذا بعد از مدتی این سلول آن قدر بوی تعفن و گند گرفته بود که حد نداشت. هر روز صبح که افسر نگهبان می آمد تا آمار بگیرد و حضور و غیاب کند، وقتی دریچه روی در سلول را باز می کرد بوی گند به مشامش می خورد. چند فحش آبدار خواهر و مادر می داد و می رفت. در حالی که وارد سلول های دیگر می شد و با زندانی سلام و احوال پرسی می کرد.

طبیعی بود که باید با همین وضع نماز می خواندم. چاره ای نداشتم. واقعاً امکانی برایم نبود تا بتوانم طهارت را رعایت کنم.

 

منبع: برگرفته از کتاب خاطرات عزت شاهی( مطهری)



:: مرتبط با: ویژه نامه دهه فجر ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/11/22
زمان : 05:02 ق.ظ
۷۶۰۰زندان به خاطر من
نظرات |

زندان به خاطر من

در دوره زندگی مخفیانه، به مرور آنچه را که داشتم از میز و صندلی و کتابخانه فروختم و صرف مخارج زندگی کردم. کفگیر که به ته دیگ خورد، رفتم سراغ یکی از دوستانم که دکان صحافی داشت، محمد کچویی. او از فعالیت های سیاسی ام، و مشکلاتی که در آن غرق بودم خبر داشت. به او گفتم بگذار من به عنوان کارگر روزی دو – سه ساعت در دکانت کار کنم، تا با پولی که می گیرم خرجم در آید. گفت: پول را می دهم ولی نمی خواهد کار کنی. گفتم: نه، من پول یامفت نمی خواهم. کار بلدم؛ کتاب سیمی می کنم، آلبوم می سازم، برش و صحافی هم بلدم، تو هم مزد کارهایم را بده! او قبول کرد و من هم مشغول شدم. کچویی دیگر خیالش از مغازه راحت شد. مدت زیادی نبود که اینجا مشغول بودم که مأمورین ردم را گرفته به در دکان آمدند. آن روز کچویی در مغازه نبود. مرا نشناختند. سراغ او را از من گرفتند. گفتم: نیست چه کارش دارید؟ گفتند: هیچی می خواهیم سفارش ساخت آلبوم بدهیم. من شناختمشان. پرسیدم: نمونه اش را دارید؟ گفتند: نه! چند تا آلبوم جلوشان گذاشتم، یکی شان آلبومی را نشان داد و گفت: این را می خواهیم، ولی باید با خودش (کچویی) صحبت کنیم. ساعت 2 بعدازظهر بود. گفتم: ایشان عصر می آید. پرسیدند: کجا رفته؟ گفتم: روز پنجشنبه و شب جمعه است، رفته دنبال مطالبات، جای مشخصی نیست، خدا می داند! اگر کارش تمام شود زود می آید. تعارف زدم که بفرمایید بنشینید! بعد یکی از شاگردها را فرستادم چای آورد، چای را که نوشیدند، گفتند: ما یک کم بیرون قدم می زنیم، همین جاها منتظرش هستیم تا بیاید. گفتم: هر طور راحتید. کمی این طرف و آن طرف تا وسط های کوچه رفتند و نیم ساعت بعد دوباره برگشتند. در این فرصت مقداری مدرک و اعلامیه که آنجا بود خرد کرده زیر ماشین برش ریختم، گفتند: شماره تلفن ازش نداری؟ گفتم: نه معلوم نیست، کارش خیلی حساب و کتاب ندارد... در همین گیرودار یکدفعه کچویی با موتور «رکس»اش و حسن کبیری سر رسید. خواستند پیاده شوند، اشاره کردم که پیاده نشوید! اما متوجه نشدند و آمدند، بلافاصله قبل از اینکه حرفی بگویند دو کتاب گذاشتم جلوشان و شروع به داد و بی داد کردم و گفتم: آقاجان ما را مسخره کرده اید. پریشب تا ساعت 9 ما را اینجا نگه داشتید که بیایید کتابتان را ببرید، نیامدید، حالا بردارید و ببرید. دیگر اینجا پیدایتان نشود، ما دیگر برای شما کاری نمی کنیم. آنها فهمیدند که من دارم سیاه بازی می کنم و اوضاع قمر در عقرب است، پولی به عنوان اجرت دادند و کتابها را زیر بغل زدند و سریع دور شدند. قبل از رفتن در فرصتی بسیار کوتاه دور از چشم مأمورین به کچویی گفتم تا دو ساعت دیگر اگر آمدم به میدان خراسان که آمدم، اگر نیامدم بفهمید که مرا گرفته اند. سریع خودتان را جمع و جور کنید. بعد از رفتن آنها مأمورها گفتند: چی شد پس، چرا نیامد؟! گفتم: گفتم که کارش حساب و کتاب ندارد. ولی تا عصری می آید! بعد دوباره از مغازه خارج شدند. دیگر آنجا کاری نداشتم. خیالم از فراری دادن کچویی راحت شده بود. وقتی مأمورها تا سر کوچه رفتند و برگردند، به دو شاگرد مغازه گفتم: من می روم، شما عصر که شد به اینها هم بگویید که فلانی نیامد، شنبه می آید. بعد دکان را ببندید و بروید. شنبه هم بازش نکنید تا خودمان خبرتان کنیم.


بعد کتم را برداشتم از کوچه پشتی دور شدم. در این میان آنها از همسایه مغازه پرسیده بودند. شما از آقای کچویی خبری ندارید؟ نمی دانید، کجاست، کجا رفته؟! همسایه هم گفته بود: چند دقیقه پیش اینجا بود. با موتور آمد و رفت. مگر آقای محمودی به شما نگفت؟! پرسیده بودند: آقای محمودی کیست؟ گفته بود: همونی که در مغازه با شما صحبت می کرد. اینها جا می خورند و می فهمند که حسابی رودست خورده اند؛ هم کچوی و هم من از دست شان در رفته بودیم.

هنگامی کچویی قصد ازدواج داشت، خیلی نصیحتش کردم که اگر می خواهد مبارزه کند، باید دور ازدواج را خط بکشد، چرا که اگر ما در این راه از بین برویم و یا دستگیر شویم، نه ثروت داریم و نه کسی که خرج آنها را بدهد... اما او گوشش بدهکار نبود، می گفت: من از خانواده ای زن می گیرم که با این مسائل آشنا باشند. با کسی وصلت می کنم که خانواده ای مبارز داشته باشد و... رفت و با خواهر «حسن حسین زاده» ازدواج کرد. حسن خودش مبارز و زندان کشیده و پدرش هم از طرفداران آیت الله کاشانی بود. کچویی خیالش راحت شد که به خانواده ای سیاسی پیوند خورده است و اگر مشکلی برایش پیش آمد آنها زندگی زنش را رتق و فتق خواهند کرد... اما زنش علاقه ای به فعالیت های سیاسی وی نداشت، حق هم داشت. چرا که برخی مشکلات و مصایب را در خانواده پدری اش دیده بود و نمی خواست زندگی خودش هم دچار این رعشه ها شود.

عصر آن روزی که کچویی و کبیری را فراری دادم، به میدان خراسان رفتم و کچویی را یافتم. همسرش در آن زمان حامله بود. گفتم: ببین من از اول گفتم که اگر می خواهی وارد این بازی شوی نباید زن بگیری. حالا هم که گرفتی و اگر واقعاً و جدی می خواهی به مبارزه ادامه دهی، باید از زن و بچه ات جدا شوی، و آنها را به امید خدا رها کنی! و مثل بقیه وارد زندگی مخفی شوی و گرنه برگرد برو سر زندگی ات، بالاخره امشب، فردا شب، می آیند سراغت. گفت: این روزها موعد وضع حمل خانمم است، نمی توانم رهایش کنم، ولی تلاش می کنم خودم را از چشم مأمورین دور نگهدارم. او از من جدا شد و رفت، زن باردارش را برداشت و برد به منزل باجناقش در حوالی  میدان خراسان. یکی – دو شب بعد فرزند او «محسن» به دنیا آمد. در همین وانفسا مأمورین به منزل پدری او می روند. پدر محمد شهربانی چی و کاملاً مخالف با فعالیت های سیاسی علیه رژیم بود. او هم مأمورین را برداشت و یکراست برد به منزل باجناق کچویی و گفت پسرم اینجاست، بگیریدش! مأمورین وقتی وارد خانه شدند، کچویی در حال نماز بود، پس از پایان نماز او را بازداشت کردند. از دست او خیلی عصبانی بودند چرا که یک بار به واسطه من، که سوژه اصلی بودم، گریخته بود، و حاضر هم نمی شد ردی از من بدهد. گویا او را خیلی شکنجه می کنند ولی او اطلاع و خبری از من درز نمی دهد. البته امکان دادن نشان و آدرس هم نداشت، چرا که تماسهای من با او یک طرفه بود اما می توانست برخی رفقای مرا لو بدهد. که نداده و به خاطر من مقاومت کرده بود.

بعد از یک سال و خورده ای وقتی دیدند حرفی از او در نمی آید با گرفتن تعهد مبنی بر پرهیز از فعالیت های سیاسی و معرفی کسانی که به او مراجعه می کنند، آزادش کردند.

بعد از مدتی چند تا از بچه ها سراغش می روند و می گویند که ما می خواهیم برویم مشهد و اسلحه بگیریم، تو به ما کمک کن. کچویی گفته بود اسلحه های آنجا دست ساز و قلابی است، خراب است نروید. تازه شاید خود ساواکی ها به شما اسلحه بفروشند، شما که آنها را نمی شناسید. آنها هم به حرف او گوش دادند و به مشهد نرفتند. اما بعد از مدتی دستگیر شدند و به همین ارتباط با کچویی اعتراف کردند. دوباره کچویی را دستگیر کردند، که چرا به تعهدات عمل نکردی؟ و اینها وقتی به تو مراجعه کردند، به ما خبر ندادی؟ لذا این بار به دلیل تکرار جرم به وی حبس ابد دادند.

 

منبع: برگرفته از کتاب خاطرات عزت شاهی( مطهری)



:: مرتبط با: ویژه نامه دهه فجر ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/11/22
زمان : 04:02 ق.ظ
۷۵۹۹حد شکنجه در کمیته مشترک
نظرات |

حد شکنجه در کمیته مشترک
 سال های 53 – 1352

اتاق شکنجه در طبقه سوم زندان زنان، مقابل اتاق شماره 11 بود. من تقریباً تیر و مرداد 52 را در آنجا به سر بردم. اتاق شکنجه حدوداً 4×3 متر بود. یک تخت فلزی به ابعاد تقریبی 2/1×2 متر، طنابی برای بستن دست ها و پاها به تخت، چند عدد شلاق در اندازه ها و ضخامت های مختلف، یک باطری ماشین برای تأمین برق باتوم الکتریکی و... از جمله وسایل این اتاق بود.

وقتی متهم را به اتاق شکنجه می آوردند، اگر مهم بود، چند بازجو او را احاطه کرده با هم او را شلاق می زدند، «سین جیم» می کردند یا یکی شلاق می زد دیگری لگد و آن دیگری سیلی. که چاشنی همه اینها فحش و ناسزا بود. هم صدای آنها بلند بود و هم صدای مأمورین. از طرفی هم ممکن بود بقیه زندانیان را هراس و ترس فرا بگیرد که مبادا آن فرد از هم پرونده های آنها باشد. در مدتی که بازجوها مشغول ضرب و شتم و سر و صدا بودند، سایر زندانیان در سلول ها عذاب می کشیدند و در ناراحتی به سر می بردند. هم برای خود و هم برای فردی که شکنجه می شد ناراحت بودند. اصلاً گاهی بازجوها درهای سلول های دیگر را باز می کردند و به متهمین و زندانیان فحش و بد و بیراه می گفتند و تهدید می کردند.

شکنجه ها در آن زمان (شش ماه اول 52) در حد سوزاندن با آتش سیگار و فندک بود. چک و لگد که جای خود داشت. بالاترین شکنجه هم شلاق بود. شلاق با کابل برق. بعضی ها آن قدر سریع در برابر این شکنجه کوتاه می آمدند و حرف می زدند که شکنجه گران به شلاق می گفتند: «مشکل گشا»؛ تازیانه های شلاق به کف پا روی رشته های عصبی اثر می گذاشت. با هر ضربه شلاق، درد تا مغز استخوان آدم را در بر می گرفت و به اصطلاح تا مغز آدم سوت می کشید. تکرار شلاق موجب می شد کف پا گوشت اضافی بیاورد و برآمدگی در کف پا ایجاد شود.


آویزان کردن به صورت وارونه و چرخاندن نیز در کار بود. دستبند زدن صلیبی از همه شکنجه ها غیر قابل تحمل تر بود. در این شکنجه فرد را از مچ دست به دیوار صاف یا نرده ای آویزان می کردند که سنگینی بدن موجب کشیده شدن دست ها در طرفین و فشار طاقت فرسایی در مچ و آرنج و کتف می شد. آدم احساس می کرد که هر آن رگ هایش پاره خواهد شد. ادامه این شکنجه و تحمل آن بیشتر از بیست دقیقه ممکن نبود، چرا که دست ها باد می کرد و حرکت خون کند و دست ها کبود می شد، بعد چهار پایه ای زیر پای فرد می گذاشتند و از او می خواستند که حرف بزند، اگر به زبان می آمد که هیچ، اگر دم فرو می بست دوباره چهار پایه را از زیر پایش می کشیدند. یک سال بعد که مرا به ساختمان اصلی بازداشتگاه کمیته آوردند، چندین بار از نرده های دور دایره آویزانم کردند و تا سر حد مرگ شکنجه ام دادند که...

از دیگر شکنجه ها باتوم برقی بود. برای برق آن از باطری های ماشین استفاده می کردند. این باتوم مثل باتوم های پاسبان ها بود منتها باتوم اینها، برقی و لاستیکی بود. داخل سیم کشی و المنت و سر آن قطعه ای فلزی داشت، در دسته آن یک شاسی بود. با فشردن آن، ولتاژ برق باطری وارد باتوم می شد و بدن را می لرزاند. نمی سوزاند، بلکه حالت رعشه به آدم دست می داد.

یکی دیگر از شکنجه های سخت و وحشتناک، آپولو بود که تقریباً از سال 52 در ساختمان اصلی کمیته مورد استفاده قرار می گرفت. وقتی کسی را به آن می بستند، سردردی به او دست می داد که اعصاب و روانش را خراب می کرد، و به هم می ریخت.

جنبه روانی این شکنجه ها بیش از خود شکنجه، افراد را اذیت می کرد. بزرگ کردن بعضی شکنجه ها و شایعه درخصوص آنها، دل زندانی را خالی می کرد. دلهره و وحشت داشتن از شکنجه ای موجب می شد که آدم زودتر مقاومتش شکسته شود.

در مورد ناخن کشیدن، من ندیدم و نشنیدم که بنشینند و با انبردست، ناخن کسی را از بیخ بکنند. وقتی روی ناخن شلاق می زدند، از بیخ می پرید. گاهی هم سه یا چهار سوزن ته گرد را تا نیمه در زیر ناخن فرو می کردند، بعد فندک یا شمع زیر سوزن روشن می کردند. این کار سوزش عذاب آوری داشت. بعد از مدتی زیر این ناخن سیاه می شد، چرک می کرد و بعد از چند روز می افتاد.

و ...

 

منبع: برگرفته از کتاب خاطرات عزت شاهی( مطهری)



:: مرتبط با: ویژه نامه دهه فجر ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/11/22
زمان : 04:02 ق.ظ
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic