۳۵۷۰ قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه)
نظرات |

٢٨- مسؤول ثبت نام به قد و بالایش نگاه كرد و گفت:
- دانش‌آموزی؟
- بله.
- می‌خواهی از درس خوندن فرار كنی؟
ناراحت شد. ساكش را گذاشت روی میز و باز كرد. كتاب‌هایش را ریخت روی میز و گفت: «نخیر! اونجا درسم رو می‌خونم». بعد هم كارنامه‌اش را نشان داد. پر بود از نمرات خوب.


٢٩- سنم كم بود، گذاشتندم بی‌سیم‌چی؛ بی‌سیم‌‌چی ناصر كاظمی كه فرمانده‌ی تیپ بود.
چند روزی از عملیات گذشته بود و من درست و حسابی نخوابیده بودم. رسیدیم به تپه‌ای كه بچه‌های خودمان آنجا بودند. كاظمی داشت با آنها احوال‌پرسی می‌كرد كه من همان‌جا ایستاده تكیه دادم به دیوار و خوابم برد.
وقتی بیدار شدم، دیدم پنج دقیقه بیشتر نخوابیده‌ام، ولی آنجا كلی تغییر كرده بود. یكی از بچه‌ها آمد و گفت: «برو نمازهای قضایت را بخوان.» اول منظورش را نفهمیدم؛ بعد حالی‌ام كرد كه بیست و چهار ساعت است خوابیده‌ام. توی تمام این مدت خودش بی‌سیم را برداشته بود و حرف می‌زد



:: مرتبط با: قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه) ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/06/16
زمان : 04:09 ق.ظ
۳۵۶۹ قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه)
نظرات |

٢٦- بعد از امتحان‌های مدرسه رفت ثبت نام كرد که برود جبهه. دوست صمیمی‌ای داشت كه پسر صاحب‌خانه‌شان هم بود. او هم می‌خواست بیاید؛ ولی معرف می‌خواست. وقتی به او گفت معرف من باش، قبول نكرد. از مادر صاحب‌خانه‌شان خیلی می‌ترسید. سر این موضوع حرفشان شد و دست به یقه شدند.
رفته بود منطقه، پادگان سرپل ذهاب. یك روز صدایش زدند. آمد پایین، دید پسر صاحب‌خانه‌شان است. داد زد: «آمده‌ام بكشمت! فكر می‌كنی من بچه‌ام؟» و افتاد دنبالش.


٢٧- با همكلاسی‌هایش ثبت نام كرده بود برای جبهه. روز اعزام، به بهانه‌ی گرفتن نسخه‌ی مادرش از خانه بیرون زد و رفت. دیگر شب شده بود كه رسیده بودند منطقه. از مینی‌بوس كه پیاده شد، عمویش مچش را گرفت. یكی از همسایه‌ها كه دیده بودش، لو داده بود. پدرش هم آمده بود. سوار ماشین خودشان كردند و برش گرداندند.
تا خانه یك‌ریز گریه می‌كرد. همان شب دوباره از خانه فرار كرد و برگشت منطقه. وقتی رسید دوستانش خیلی خوشحال شدند. گفتند: «یك نفر دیگر هم منتظر توست.»
باز هم پدرش زودتر از خودش رسیده بود. گفت: «حالا كه می‌خواهی بروی، برو! خدا پشت و پناهت.»



:: مرتبط با: قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه) ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/06/16
زمان : 04:09 ق.ظ
۳۵۶۸ قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه)
نظرات |

٢٢- الاغمان را برداشتم بردم بیابان تا برای زمستان گوسفندانمان علف جمع كنم. فرصت خوبی بود. حداقل تا شب كسی منتظر من نبود. الاغ خودش راه خانه را بلد بود. رهایش كردم و رفتم جبهه.
نمی‌دانم آن سال زمستان، گوسفندها چه می‌خوردند؟

٢٣- جثه‌اش خیلی كوچك بود. اوایل كه توی سنگر می‌خوابید، بعضی شب‌ها توی خواب و بیداری می‌گفت: «مامانی! آب... مامانی! آب...»؛ بچه‌ها می‌خندیدند و یك لیوان آب می‌دادند دستش. صبح كه بیدار می‌شد و بچه‌ها جریان را می‌گفتند، انكار می‌كرد.

٢٤- رفت ثبت نام. گفتند سن‌ات قانونی نیست. شناسنامه‌اش را دست‌كاری كرد. گفتند رضایت‌نامه از پدر. رفت دست به دامن یك حمال شد كه پای رضایت‌نامه را انگشت بزند. بیست تومان هم برایش خرج برداشت. بعدها فكر می‌كرد چرا خودش زیر رضایت‌نامه را انگشت نزده بود؟

٢٥- صدایش می‌زدند "نیم وجبی". ژ-٣ اش را كه می‌گذاشت كنارش روی زمین، كمی از آن بزرگ‌تر بود.



:: مرتبط با: قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه) ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/06/16
زمان : 04:09 ق.ظ
۳۵۶۷ قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه)
نظرات |

١٩- یواشكی رفته بود ثبت نام. وقتی برای تحقیق آمده بودند، مادرش كه فهمیده بود، خانه‌ی روبرویشان را نشان داده بود و گفته بود آن همه كبوتر را می‌بینید؟ برای پسر من است. او اصلا آدم درست‌ و حسابی نیست؛ كفترباز است. آنها هم قبولش نكردند.
وقتی فهمید، رفت بسیج و توضیح داد؛ ولی دیگر دیر شده بود. ماند تا اعزام بعدی.

٢٠- با پدرش رفته بود جبهه. آن‌قدر كوچك بود كه هر كس می‌رسید، نازش می‌كرد. چند بار هم می‌خواستند برگردانندش. به بهانه‌ی فراری بودن از خانه؛ پدرش نگذاشت.


٢١- پدرش اجازه نمی‌داد برود. یك روز آمد و گفت: «پدر جان! می‌خواهیم با چند تا از بچه‌ها برویم دیدن یك مجروح جنگی.» پدرش خیلی خوشحال شد. سیصد تومان هم داد تا چیزی بخرند و ببرند.
چند روزی از او خبری نبود... تا این‌كه زنگ زد و گفت من جبهه‌ام. پدرش گفت: «مگر نگفتی می‌روی به یك مجروح سر بزنی؟» گفت: «چرا؛ ولی آن مجروح آمده بود جبهه.»
پدرش فقط پشت تلفن گریه كرد.



:: مرتبط با: قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه) ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/06/16
زمان : 04:09 ق.ظ
۳۵۶۶ قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه)
نظرات |

١٦- وقتی می‌رفت جبهه، چند روز مانده بود چهارده ساله بشود. چنان شناسنامه را دستكاری كرده بود كه خودم هم توی سن و سالش شك كردم. یك برگه آورد و گفت: «مادر! امضاء كن». وقتی امضاء می‌كردم، می‌خواستم از خنده بتركم. جلوی خودم را گرفتم كه به خاطر این جعل پر رو نشود.

١٧- خسرویِ من، اولین نفری بود توی منطقه‌ی «واجرگاه» كه رفت جبهه. بعد از امتحان‌های نهایی سوم راهنمایی. قبلش كسی جرئت نمی‌كرد؛ ولی بعد از خسرو، دل و جرئت بعضی‌ها زیاد شد و رفتند.

١٨- وی اولین اعزام چهارده ساله بود. قبولش نمی‌كردند. دست برد توی شناسنامه‌اش و برای این‌كه لو نرود، آن را هم با خودش برد.
بیچاره مادرش، برای گرفتن كوپن استشهاد محلی جمع كرد كه شناسنامه‌اش گم شده‌. از آن به بعد او دو جلد شناسنامه داشت.



:: مرتبط با: قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه) ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/06/16
زمان : 04:09 ق.ظ
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات