قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه)۳۵۷۵
نظرات |

٤١- دو تا بچه یك غولی را همراه خودشان آورده بودند و های های می‌خندیدند. گفتم «این كیه؟»گفتند: «عراقی» گفتم: «چطوری اسیرش كردید.» می‌خندیدند. گفتند: «از شب عملیات پنهان شده بوده. تشنگی فشار آورده و با لباس بسیجی‌های خودمان آمده ایستگاه صلواتی شربت گرفته بعد پول داده بود. این‌طوری لو رفت.» هنوز می‌خندیدند.


٤٢- پدر و مادرم می‌گفتند بچه‌ای و نمی‌گذاشتند بروم جبهه. یك روز كه شنیدم بسیج اعزام نیرو دارد؛ لباسهای صغری خواهرم را روی لباسم پوشیدم و سطل آب را برداشتم و به بهانه آوردن آب از چشمه زدم بیرون. پدرم كه گوسفندها را از صحرا می‌آورد، داد زد:«صغری كجا؟» برای اینكه نفهمد سیف‌الله هستم، سطل آب را بلند كردم كه یعنی می‌روم آب بیاورم. خلاصه رفتم و از جبهه لباس‌ها را با یك نامه پست كردم. یكبار پدرم آمده بود و از شهر تلفن كرده بود. از پشت تلفن گفت: «ای بنی صدر! وای به حالت. مگر دستم بهت نرسه!»


٤٣- از دوره‌ی مدرسه صدایش می‌كردیم «كریم چهل سانتی.» از بس قد و قواره‌اش كوچك بود. خمپاره كه آمد، شهید كه شد، واقعاً چهل سانت بیشتر نمی‌شد.



:: مرتبط با: قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه) ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/06/16
زمان : 04:09 ق.ظ
۳۵۷۴ قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه)
نظرات |

٣٨- داشتم می‌رفتم سر كلاس. برعكس همیشه صدایی از كلاس نمی‌آمد. در را باز كردم دیدم هیچ‌كس نیست. روی تخته نوشته شده بود: «بچه‌های كلاس دوم فرهنگ همگی رفته‌اند جبهه. كلاس تا اطلاع ثانوی تعطیل است.» من هم دیدم جایز نیست بمانم. شاگرد برود معلم بماند!؟
٣٩- اندازه پسر خودم بود؛ سیزده چهارده ساله. وسط عملیات یك دفعه نشست. گفتم «حالا چه وقت استراحته بچه؟» گفت: «بند پوتینم شل شده می‌بندم راه می‌افتم.» نشست ولی بلند نشد. هر دو پایش تیر خورده بود. برای روحیه ما چیزی نگفته بود.


٤٠- برای كاری رفته بودم نجف‌آباد. سری هم زدیم به گلزار شهدا. پرسیدم:«چند تا شهید دارد این شهر؟» گفتند:« بین 2 تا 3 هزار نفر. با مفقودها شاید 3 هزار نفر.» گفتم:«چند تایشان محصل بودند.» گفتند:«هفتصد نفر». یعنی از این 3000 نفر هفتصد نفر زیر 18 سال داشتند.



:: مرتبط با: قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه) ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/06/16
زمان : 04:09 ق.ظ
۳۵۷۳ قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه)
نظرات |

٣٥- با برادر كوچكم محسن هر دو رفتیم جبهه. مرا كه بزرگ‌تر بودم گذاشتند قرارگاه و او رفت خط. محل پستم در اصلی قرارگاه بود.
یك بار یك آمبولانس آمد؛ مدارك خواستم، نشان دادند. گفتم: «در عقب آمبولانس را باز كنید.» به شدت برخورد كردند و گفتند مجروح دارند. حساس شدم و پیاده‌شان كردم. راننده گفت: «من تو را می‌شناسم، تو چطور مرا نمی‌شناسی؟ اصلاً فرمانده‌ات كجاست؟» بردمش پیش فرمانده. چیزی در گوش فرمانده گفت و فرمانده هم راه را برایش باز كرد.
بعداً فهمیدم جنازه‌ی محسن توی آمبولانس بوده و نمی‌خواستند من بفهمم.


٣٦- رفتم اسم بنویسم. گفتند سِنّت كم است. كمی فكر كردم. آمدم خانه شناسنامه خواهرم را برداشتم. «ه» سعیده را پاك كردم شد سعید. این بار ایراد نگرفتند. از آن به بعد دو تا سعید توی خانه داشتیم.


٣٧- داشتیم از فاو برمی‌گشتیم سمت خودمان كه قایق خراب شد. قایق دوم ایستاد كه ما را یدک کند. یك دفعه هواپیماهای عراقی آمدند. همه شروع كردند به داد زدن و یا مهدی و یا حسین گفتن. چند نفر هم پریدند توی آب. یك نفر ولی می‌خندید.
سرش داد زدم كه بچه الان چه وقت خندیدن است. گفت خوب اگر قرار است شهید بشویم چرا با عز و جز و ناراحتی. 16 سالش بیشتر نبود



:: مرتبط با: قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه) ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/06/16
زمان : 04:09 ق.ظ
۳۵۷۲ قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه)
نظرات |

٣٣- رفته بودم بیمارستان باختران به مجروحین سر بزنم. بینشان پسرك نوجوانی بود كه هنوز صورتش مو نداشت. دستش قطع شده بود و آن را بسته بودند. جلو رفتم. دستی به سرش كشیدم و با حالت دلسوزانه‌ای گفتم: «خوب می‌شی... ناراحت نباش.» خیلی ناراحت شد. گفت: «شما چی فكر كردید؟ من برای شهادت آمده بودم.» از خودم خجالت كشیدم. رفتم تا به بقیه سركشی كنم. وقتی برمی‌گشتم پسرك را دیدم. جلو رفتم و دستی به سرش كشیدم. شهید شده بود.


٣٤- پسرك صدای بز را از خود بز هم بهتر درمی‌آورد. هر وقت دلتنگ بزهایش می‌‌شد، می‌رفت توی یك سنگر و مع‌مع می‌كرد.
یك شب، هفت نفر عراقی كه آمده بودند شناسایی، با شنیدن صدا طمع كرده بودند كباب بخورند. هر هفت نفر را اسیر کرده بود و آورده بود عقب. توی راه هم كلی برایشان صدای بز درآورده بود. می‌گفت چوپانی همین چیزهایش خوب است.



:: مرتبط با: قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه) ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/06/16
زمان : 04:09 ق.ظ
۳۵۷۱ قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه)
نظرات |

٣٠- وسایل نیروهایم را چك می‌كردم. دیدم یكی از بچه‌ها با خودش كتاب برداشته؛ كتاب دبیرستان. گفتم «این چیه؟» گفت: «اگر یه وقت اسیر شدیم، می‌خوام از درس عقب نیفتم.» كلی خندیدم.
٣١- عادت داشتند با هم بروند منطقه؛ بچه‌های یك روستا بودند. فرمانده‌شان كه یك سپاهی بود از اهالی همان روستا، شهید شد. همه‌شان پكر بودند. می‌گفتند شرمشان می‌شود بدون حسن برگردند روستایشان.
همان شب بچه‌ها را برای مأموریت دیگری فرستادند خط. هیچ كدامشان برنگشتند. دیگر شرمنده‌ی اهالی روستایشان نمی‌شدند.


٣٢- توی سنگری، ده پانزده متری من بود. داشتیم آتش می‌ریختیم؛ صدایم زد. رفتم توی سنگرش، دیدم گلوله خورده. با چفیه زخمش را بستم و خبر دادم تا ببرندش عقب. موقع رفتن گفت: «اسلحه‌ام اینجاست. تا هوا روشن بشه یه بار از سنگر من تیراندازی كن، یك بار از سنگر خودت كه عراقی‌ها نفهمند سنگر من خالی شده.»



:: مرتبط با: قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه) ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/06/16
زمان : 04:09 ق.ظ
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات