۳۵۸۵ قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه)
نظرات |

٦٩- توی بحبوحه عملیات یك دفعه تیربار ژ-3 از كار افتاد. گفتیم: «چی شد؟» پسر گفت: «شلیك نمی‌كنه نمی‌دونم چرا؟» وارسی كردیم دیدیم تیربار سالم است. یك دفعه دیدیم انگشت سبابه پسر قطع شده. تیر خورده بود و نفهمیده بود. با انگشت دیگرش شروع كرد.
بعد از عملیات ناراحت بود. با انگشت باندپیچی شده. خواستیم دلداری بدهیم. گفتیم: «بابا بچه‌ها شهید می‌شن. یك بند انگشت كه این حرف‌ها رو نداره!» گفت: «ناراحت انگشتم نیستم. آخه دیگه نمی‌شه راحت تیراندازی كرد. ناراحت اونم.»


٧٠- توی عملیات بعد از اینكه قله‌ها را تصرف كردیم، داخل سنگری شدیم كه كمی استراحت كنیم. متوجه زنبوری شدیم كه توی سنگر پرواز می‌كرد. آن‌قدر كه از زنبور می‌ترسیدیم از خمپاره و توپ نمی‌ترسیدیم. چفیه‌هامان را درآوردیم و شروع كردیم تكان دادن توی هوا تا زنبور بیرون رفت. كمی هم دنبالش رفتیم كه برنگردد. یك دفعه سوت خمپاره و… سنگر رفت هوا. از آن به بعد ارادت خاصی به زنبورها پیدا كردیم



:: مرتبط با: قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه) ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/06/16
زمان : 04:09 ق.ظ
۳۵۸۴ قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه)
نظرات |

٦٧- فرمانده جلوی پسر را گرفته بود و نمی‌گذاشت سوار قایق بشود. پسر هم گریه و زاری می‌كرد.
یك نفر به فرمانده گفت گناه دارد بگذار بیاید. فرمانده گفت بچه است. اگر بترسد، داد و فریاد كند، همه چیز لو می‌رود. پسر گریه‌اش قطع شد. نارنجكی از جیبش درآورد و ضامن را كشید: «به خدا اگر منو نبرید این نارنجك رو میندازنم كه شما هم نتونید برید.» فرمانده دستپاچه شد. گفت: «باشه باشه! نارنجك رو سفت بگیر، ضامنشو جا بزن، سوار شو.» بعد زیر لب گفت: «این دیگه كیه!»
٦٨- پسرك تازه آمده بود چادر. اول كمی به قد و قواره‌اش خندیدیم. كمی ناراحت شد. گفت: «شما كم سن و سال‌ها را از خودتون حساب نمی‌كنید؟» شب كه دور هم جمع شدیم، گفتیم: «ما برای تازه واردها جشن می‌گیریم تا از خودمون بشن.» خیلی خوشحال شد. همین كه قبول كرد، پتو را انداختیم سرش و بعد مشت و لگد. تمام كه شد گفتیم: «اسم این جشن، جشن پتوست.» گفت: «عیبی نداره، حالا از شما شدم یا نه؟»



:: مرتبط با: قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه) ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/06/16
زمان : 04:09 ق.ظ
۳۵۸۳ قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه)
نظرات |

٦٤- مخمان تاب برداشت، از بس كه این بچه التماس و گریه كرد. فرستادمش گردان مخابرات تا بی‌سیم‌چی بشود. وقتی برگشت بی‌سیم‌چی خودم شد. دیگر حرف نمی‌زد. یك شب توی عملیات كه آتش دشمن زیاد شد، همه پناه گرفتند و خوابیدند زمین. یك لحظه او را دیدم كه بی‌سیم روی كولش نیست. فكر كردم از ترس آن‌را انداخته زمین. زدم توی سرش و گفتم: «بچه بی‌سیم كو؟» با دست زیر بدنش را نشان داد و گفت: «اگه من تركش بخورم یكی دیگه بی‌سیم رو برمی‌داره، ولی اگر بی‌سیم تركش بخوره عملیات خراب می‌شه.» مخم باز داشت تاب برمی‌داشت.


٦٥- فرمانده گردان تخریب، فرمانده گردان مخابرات، فرمانده گردان اطلاعات، نشسته بودند دور هم و صحبت می‌كردند. پسر بچه‌ای 13 – 14 ساله داخل شد و گفت:«به خدا من بچه نیستم. من اهل كوه هستم. كم نمی‌آرم.» همه خندیدند و قبول كردند چند وقتی آن‌جا بماند.
فرمانده گردان تخریب، فرمانده گردان مخابرات و فرمانده گردان اطلاعات، نشسته بودند دور هم و دعوا می‌كردند. سر نیرویی فرز و تیز و شجاع كه اهل كوه بود.


٦٦- بی‌سیم‌چی ِ خمپاره 120 بود. تازه كنكورش را داده و آمده بود. دو شب نخوابیده بود. مأمور بودند تا صبح آتش بریزند. نگهبانش هم از فوت و فن بی‌سیم چیزی نمی‌دانست كه او را جای خودش بگذارد و بخوابد.
صبح كه از خواب بلند شد، نگهبانش گفت اگر توی خواب حرف نمی‌زدی، نمی‌دانستم تا صبح چه خاكی سرم بریزم.



:: مرتبط با: قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه) ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/06/16
زمان : 04:09 ق.ظ
۳۵۸۲ قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه)
نظرات |

٦١- گفتند بچه است. عملیات نرود. گریه كرد، زیاد. یك كوله پشتی دادند پر از باند و پنبه. گفتند امدادگر باشد. عملیات شروع شد. مجروح پشت مجروح. سر یكی دو ساعت همه وسایلش تمام شد. خواست برود جلو كه یك مجروح دیگر آوردند. با كمربند دستش را بست. مجروح بعدی را آوردند آستین‌های لباسش را پاره كرد و پایش را بست...
مجروح آخر را كول كرد و برگرداند عقب. توی راه همه یك جوری نگاهش می‌كردند. وقتی رسید عقب دید از لباس‌هایش، جز یك شُرت و نصف زیرپوش چیزی نمانده.


٦٢- داشت صبح می‌شد. از دیشب كه عملیات شده بود و خاكریز را گرفته بودیم، با دوستم سنگر درست می‌كردیم. بسیجی نوجوانی آمد و گفت: «اخوی من تا حالا نگهبانی می‌دادم، می‌شه توی سنگر شما نماز بخونم؟» به دوستم آرام گفتم: «ببین، از این آدم‌های فرصت‌طلبه. می‌خواد سنگر ما رو صاحب بشه.» آرام زد به پهلویم و به نوجوان گفت: «خواهش می‌كنم بفرمایید.» از سنگر آمدیم بیرون و رفتیم وضو بگیریم. صدای سوت… خمپاره… سنگر… بسیجی نوجوان…
دوستم می‌گفت: «هم خیلی فرصت‌طلب بود هم سنگر ما را صاحب شد.»


٦٣- درست وسط میدان مین رگبار بستند رویم. توی آن جهنم نه می‌شد رفت، نه می‌شد دراز كشید. چند نفر شهید هم افتاده بودند توی میدان مین. یك دفعه کسی پایم را گرفت بلند كرد و روی سینه‌اش گذاشت. مجروح بود. گفت :«برو برادر! برو!» شناختمش همانی بود كه به خاطر كم سن و سالی نمی‌گذاشتم جلو بیاید.



:: مرتبط با: قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه) ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/06/16
زمان : 04:09 ق.ظ
۳۵۸۱ قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه)
نظرات |

٥٨- فرمانده سرشان داد می‌زد. شانزده، هفده ساله بودند. دو نفری رفته بودند یك كیلومتر جلوتر درگیر شده بودند، ناامن كرده بودند ولی موقع برگشتن نتوانسته بودند اسلحه‌هاشان را بیاورند. فرمانده سرشان داد می‌زد. می‌گفت: «شما كه لیاقت نداشتید، نباید می‌رفتید.» بقیه ولی تحسینشان می‌كردند. مخصوصاً جرأتشان را.
شب كه شد غیبشان زد نزدیك سحر دیدیم دو نفر می‌آیند سمت خاكریز. از سر و كولشان هم انواع و اقسام اسلحه آویزان است. شانزده، هفده ساله به نظر می‌رسیدند.


٥٩- بلند قد و هیكلی. همیشه وقتی به او می‌رسیدم، می‌گفتم: «تو با این هیكلت خیلی تابلویی، آخرش هم سیبل می‌شی!» گذشت تا عملیات فاو. از رودخانه كه گذشتیم خوردیم به سیم خاردارهای حلقوی. دشمن آتش می‌ریخت. نزدیك بود قتل عام بشویم كه دیدم ستون حركت كرد. جلوتر كه رفتیم دیدم یك نفر خودش را انداخته روی سیم خاردار. بلند قد و هیكلی. از عملیات كه برگشتیم روی همان سیم خاردارها تابلو شده بود. مثل یك سیبل سوراخ سوراخ.


٦٠- رفتیم برای آموزش. لباس كه می‌دادند، گفتم كوچك باشد. كوچكترین سایز را دادند. آستین‌هایش آویزان بود. گفتم: «اشكال نداره تا می‌زنم بالا.» پوتین هم همین‌طور، كوچكترین سایز، گشاد بود. گفتم: «جلوش پنبه می‌گذارم.» مسؤول تداركات خندید و گفت: «مترسك! نری بگی فلانی خر بود نفهمیدها! تو زیاد باشی ١٣ سالته نه ١٨ سال!»



:: مرتبط با: قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه) ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/06/16
زمان : 04:09 ق.ظ
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات