۳۵۹۰ قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه)
نظرات |

83- مهمات می‌بردم. چند نفر توی جاده دست تكان دادند سوارشان كردم. گفتم: «شما كه هنوز دهنتان بوی شیر می‌دهد. نمی‌ترسید از جنگ؟» خندیدند و به جای كرایه، صلوات فرستادند و آمدند بالا كنار مهمات نشستند.
جلوتر گفتند با چراغ خاموش برو. عراقی‌ها روی جاده دید دارند، بد جوری می‌زنند.
چراغ خاموش یعنی ته دره. یعنی خط بدون مهمات. یكی گفت:« حاجی ناراحت نباش.» چفیه سفید رنگش را انداخت روی دوشش. جلوی ماشین می‌دوید كه من ببینمش تا بدون چراغ برویم. خمپاره‌ای آمد و او رفت. یكی دیگرشان آمد جلوی ماشین دوید. خمپاره‌ای آمد. او هم رفت. وقتی رسیدیم خط همه‌شان پشت ماشین كنار مهمات خوابیده بودند. با لبخند و چشمهای باز.


84- فرمانده سرشان داد می‌زد. شانزده، هفده ساله بودند. دو نفری رفته بودند یك كیلومتر جلوتر درگیر شده بودند، ناامن كرده بودند ولی موقع برگشتن نتوانسته بودند اسلحه‌هاشان را بیاورند. فرمانده سرشان داد می‌زد. می‌گفت: «شما كه لیاقت نداشتید، نباید می‌رفتید.» بقیه ولی تحسین‌شان می‌كردند. جرأت‌شان را مخصوصاً.
شب كه شد غیبشان زد نزدیك سحر دیدیم دو نفر می‌آیند سمت خاكریز. از سر و كولشان هم انواع و اقسام اسلحه آویزان است. شانزده، هفده ساله به نظر می‌رسیدند.



:: مرتبط با: قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه) ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/06/16
زمان : 05:09 ق.ظ
۳۵۸۹ قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه)
نظرات |

80- تازه آمده بود پیش ما. رفته بود جای پرتی داشت سنگر می‌كَند؛ آن‌هم نصف شب. یكی دو تا از بچه‌ها را صدا كردم و گفتم: «بیچاره اینقدر بچه‌اس كه ترسیده، ترسیده و داره سنگر درست می‌كنه.» یكی دو ساعت بعد كه كارش تمام شد، كارش شروع شد. صدای دعا می‌آمد و استغاثه. برای خودش قبر كنده بود نه سنگر.


81- شمردم. یك، دو، سه... سیزده، چهارده. چهارده تا تیر خورده بود. چهار تا انگشتش را هم كرده بود توی حلقش محكم گاز گرفته بود تا سر و صدا نكند. همه بدنش خونی بود. انگشتهایش هم.


82- فرمانده گروهانمان جمعمان كرد و گفت: «امشب باید با روحیه برید خط. چه پیشنهادی دارید؟» هیچ‌كس چیزی نگفت.
همه‌مان را نشاند و پاهایمان را دراز كرد. شروع كرد به اتل متل توتوله خواندن. آنقدر خندیدیم كه اشكمان درآمد و پهلوهامان هم درد گرفت. وسط همین خنده‌ها هم شروع كرد روضه امام حسین خواندن. اشكمان كه سرازیر بود فقط خنده شد گریه. آن شب خط، خیلی زود شكست.



:: مرتبط با: قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه) ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/06/16
زمان : 05:09 ق.ظ
۳۵۸۸ قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه)
نظرات |

78- عراقی‌ها گشته بودند، پیدایش كرده بودند. آورده بودند جلوی دوربین برای مصاحبه. قد و قواره‌اش، صورت بدون مویش، صدای بچه‌گانه‌اش، همه چیز جور بود.
پرسیدند: «كی تو را به زور فرستاده جبهه؟»
گفت: «نمی‌آوردنم. به زور آمدم، با گریه و التماس.»
گفتند: «اگر صدام آزادت كنه چی كار می‌كنی؟»
گفت: «ما رهبر داریم هر چی رهبرمون بگه.»
فقط همین دو تا سوال را پرسیده بودند كه یك نفر گفت: «كات»


79- مسؤول برگرداندن شهدا و مجروحین بودیم. دیدم دو نفر، شهیدی را می‌برند عقب. فكر كردم ترسیده‌اند. جنازه را بهانه كرده‌اند. سن و سالشان كم بود. گفتم: «كجا؟ ما می‌بریمش.»
یكی گفت: «نمی‌شه خودمون باید ببریم.» گفتم: «پس ما اینجا چی كاره‌ایم؟» كسی كه جلوتر بود آرام گفت: «برادر ایشونه» و با ابروها به پسر دیگر اشاره كرد. پیش خودم فكر كردم حتی اگر بهانه می‌آورند هم، بهانه خوبی می‌آورند. گذاشتم رفتند. دو سه ساعت بعد دیدم پسر پشت خاكریز تیراندازی می‌كند
.



:: مرتبط با: قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه) ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/06/16
زمان : 05:09 ق.ظ
۳۵۸۷ قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه)
نظرات |

74- گفتم: «بچه الان چه وقت نماز خواندنه؟» گفت: «از كجا معلوم دیگه وقت كنم.» توی آن هیری بیری شروع كرد به نماز خواندن. السلام علیكم و رحمه‌الله و بركاته را كه گفت، یك خمپاره آمد و بردش مهمانی.
75- داشت با آبِ قمقه‌اش وضو می‌گرفت برای نماز صبح. گفتم: «بی‌تجربه‌ای. لازم می‌شه. شاید یكی دو روز بی‌آب باشیم.» گفت: «لازمم نمی‌شه. مسافرم.»
عملیات كه تمام شد دیدمش، رفته بود مسافرت.


76- می‌گفتند: «چرا برنمی‌گردی عقب با این همه تركش؟» می‌گفت: «آدم برای این خرده‌ریزها كه برنمی‌گرده. تركش باید اندازه لیوان باشه تا آدم خجالت نكشه بره عقب.» آخر سر هم با یكی از همین تركش‌های لیوانی رفت. عقب نه، بهشت.


77- گوشش را گرفته بود و پیاده‌اش می‌كرد و می‌گفت: «بچه این دفعه چهارمه كه پیاده‌ات می‌كنم. گفتم نمی‌شه. برو» گریه می‌كرد، التماس می‌كرد ولی فایده نداشت. یواشكی رفته بود. از پنجره، از سقف، هر دفعه هم پیدایش كرده بودند. خلاصه نگذاشتند سوار قطار بشود.
***
توی ایستگاه قم مأمور قطار صدایی شنیده بود، از زیر قطار خم شده بود. دیده بود پسر نوجوانی به میله‌های قطار آویزان است. با لباس‌های پاره و دست و پای روغنی و خونی. دیگر دلشان نیامد برش گردانند.



:: مرتبط با: قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه) ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/06/16
زمان : 05:09 ق.ظ
۳۵۸۶ قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه)
نظرات |

٧١- چپ می‌رفت می‌گفت سید، راست می‌رفت می‌گفت سید. اعصابم را خراب كرده بود. یقه‌اش را چسبیدم و گفتم: «پسرجون چرا این‌قدر به من می‌گی سید؟ من كه سید نیستم.» گفت: «مگه رمز عملیات یا زهرا نیست.» دستم شل شد و افتاد.
بعد از عملیات فهمیدم آن پسر شهید شده. در حالی كه سید بود شهید شد.


٧٢-عملیات نصر 2، سنگر كمین، شب، صدای پا. داشتم به فرمانده گردان می‌گفتم كه صاحب صدای پا آمد داخل سنگر. غولی بود. كلتش را گرفت سمت من. از ترس بلند داد زدم «الله اكبر» كه كلتش را انداخت. زود برش داشتم و اسیرش كردم. كنار هم كه می‌ایستادیم تا سینه‌اش هم نبودم.


٧٣- چند تا بچه داده بودند به من كه كار عقب بردن شهدا و مجروحین را انجام بدهیم. همیشه سرم غر می‌زدند كه ما اینجا را دوست نداریم. بقیه می‌روند می‌جنگند و شهید می‌شوند. آن وقت ما با خیال راحت باید جنازه آن‌ها را عقب بیاوریم.
یك‌بار یكی‌شان مجروحی را كول گرفته بود و عقب می‌آورد كه خمپاره‌ای خورد كنارشان. پسر شهید شد ولی مجروح آسیبی ندید. از آن به بعد دیگر غر نمی‌زدند.



:: مرتبط با: قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه) ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/06/16
زمان : 05:09 ق.ظ
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات