۳۵۹۵ قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه)
نظرات |

٩٥- رفته بودند شناسایی. شب قبل ابرها كنار رفته بودند. ماه همه جا را روشن كرده بود. مجبور شده بودند بمانند. وقتی برگشتند خیلی گرسنه بودند. افتاده بودند توی سفره و می‌خوردند. یكی از بچه‌ها كه قد كوچكی هم داشت جلو آمد و خیلی عادی گفت: «دوستان اگر تركیدید، ما رو هم شفاعت كنید.» بقیه هم می‌خندیدند. هم به حرف او هم به خوردن بچه‌های اطلاعات.


٩٦- آماده می‌شدند توی سنگر بخوابند. یكی‌شان گفت: «برادر برای نماز شب بلند شدی، نمی‌خواد ما رو دعا كنی. فقط دست و پامونو لگد نكن.» و او جواب داد: «كی من؟ من اگر بلند بشم، فقط برای آب خوردنه.»


یك نفر سرش را از زیر پتو درآورد و گفت: «دوستان توجه كنند، ایشون نماز شب هم آب می‌كشیده ما خبر نداشتیم.» وهمه خندیدند.
٩٧- یك سیلی محكم. دستش را گرفت به گونه‌اش. گفتم: «قلدر شدی. بچه‌های مدرسه رو می‌زنی! دفعه چندمته؟ چند دفعه بهت گفتم اینجا ادای اوباش رو در نیار. اگر خیلی زور داری برو جبهه خودتو نشون بده.»
خیلی بد ضایعش كردم. آن‌هم جلوی جمع. فردا نیامد مدرسه. پس فردا هم. سراغش را گرفتم، گفتند رفته جبهه.



:: مرتبط با: قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه) ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/06/16
زمان : 04:09 ق.ظ
۳۵۹۴ قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه)
نظرات |

93- امدادگر بودیم. توی هیری بیری گلوله و خمپاره و منور برانكارد آوردیم، مجروحی را ببریم. هیكلی بود، خیلی. برانكارد را كه باز كردیم رویش نوشته بود «حداكثر ظرفیت 50 كیلو» هم ما خنده‌مان گرفت هم مجروح. امان از بچه‌های تبلیغات. برانكارد ما را هم بی‌نصیب نگذاشته بودند.


94- گفتم: «كجا برادر؟»
گفت: «با برادر فلانی كار دارم.»
گفتم: «لطفاً سلاحتون را تحویل بهید»
گفت: «الله اكبر!»
گفتم: «یعنی چی؟»
گفت: «ما مسلح به الله اكبریم.» بعد هم زیر زیركی خندید
.



:: مرتبط با: قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه) ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/06/16
زمان : 04:09 ق.ظ
۳۵۹۳ قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه)
نظرات |

فرمانده روز اول نارنجكی را انداخت بین جمعیت كه بعضی ترسیدند. ضامنش را نكشیده بود. بعد به آن‌ها گفت:« بچه ننه‌ها برگردید عقب پیش ننه‌تان. شما به درد جنگ نمی‌خورید.»
یك بار كه فرمانده رفته بود توالتِ ریا، یكی از همین بچه ننه‌ها رفته بود دو تا سنگ آورد، انداخت روی سقف توالت كه فلزی بود و صدای زیادی درست شد. فرمانده آمد بیرون. به یك دستش شلوار بود و دست دیگرش را گرفته بود پشت سرش.
یك نفر روی خاكریز نشسته بود. می‌گفت: «برگردید عقب پیش ننه‌تان. شما به درد جنگ نمی‌خورید» و می‌خندید.


92- خیلی شوخ بود. هر وقت بود خنده هم بود. هر جایی بود در هر حالتی دست بردار نبود. خمپاره كه منفجر شد تركش كه خورد گفت: «بچه‌ها ناراحت نباشید، من می‌روم عقب، امام تنها نباشد.» امدادگرها كه می‌گذاشتندش روی برانكارد، از خنده روده‌بر شده بودند



:: مرتبط با: قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه) ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/06/16
زمان : 04:09 ق.ظ
۳۵۹۲ قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه)
نظرات |

87- وصیتنامه‌اش را باز كردم. چشم‌هایم را پاك كردم. نوشته بود: «پدر و مادر عزیزم من زكات فرزندان شما بودم كه با طیب خاطر پرداختید. حالا به فكر خمس باشید.»


88- پایش قطع شده بود. خواستم ببندم كه گفت :«برو سراغ بقیه زخمی‌ها.» گوش ندادم. همان پای قطع شده‌اش را برداشت و كوبید توی سرم. گفت: «اگر بیایی جلو با همین می‌زنمت.» رفتم سراغ بقیه. صبح كه شد دیدم پایش توی دستش است، چشمش به آسمان. چشم‌هایش را با دستم بستم.


89- بالای سرش كه رسیدم هراسان شد. گفتم: «نترس! امدادگر هستم.» ‌گفت: «من خوبم برو به بقیه برس». اصرار كردم. گفت: «تا تو هستی نمی‌یاد.» گفتم: «كی؟» گفت: «برو من موندنی نیستم. برو تا بیاد.» خلاصه آنقدر گفت كه بلند شدم. بعداً فهمیدیم زخمی‌ها منتظر حضرت حجت می‌مانند.



:: مرتبط با: قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه) ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/06/16
زمان : 04:09 ق.ظ
۳۵۹۱ قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه)
نظرات |

85- بلند قد و هیكلی. همیشه وقتی به او می‌رسیدم، می‌گفتم: «تو با این هیكلت خیلی تابلویی، آخرش هم سیبل می‌شی!» گذشت تا عملیات فاو. از رودخانه كه گذشتیم خوردیم به سیم خاردارهای حلقوی. دشمن آتش می‌ریخت. نزدیك بود قتل عام بشویم كه دیدم ستون حركت كرد. جلوتر كه رفتیم دیدم یك نفر خودش را انداخته روی سیم خاردار. بلند قد و هیكلی. از عملیات كه برگشتیم روی همان سیم خاردارها تابلو شده بود. مثل یك سیبل سوراخ سوراخ.


86- رفتیم برای آموزش. لباس كه می‌دادند، گفتم كوچك باشد. كوچكترین سایز را دادند. آستین‌هایش آویزان بود. گفتم: «اشكال نداره تا می‌زنم بالا» پوتین هم همین‌طور، كوچكترین سایز، گشاد بود. گفتم «جلوش پنبه می‌گذارم» مسؤول تداركات خندید و گفت: «مترسك! نری بگی فلانی خر بود نفهمیدها! تو زیاد باشی 13 سالته نه 18 سال!»



:: مرتبط با: قصه های مینی مالیستی جنگ (صد خاطره ی کوتاه) ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1386/06/16
زمان : 04:09 ق.ظ
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات